|     |     |  EN |   AR   

عبدالله بن زبیر بن عوام

عبدالله بن زبیر بن عوام

عَبْدالله بن زُبَیر بن عَوّام قُرَشی اَسَدی – اِبن زُبَیرْزُبَیر : پدرِ عَبْدالله را یکی از عَشَرَه مُبَشَّرَه دانسته‌اند . نامِ مادرِ عَبْدالله ،اَسْماء ذات النِّطَاقَینْ : دخترِ ا‌َبوبکر می‌باشد . عَبْدالله اوّلین مولودِ مهاجرین در مدینه بود که به سالِ اوّل هجری متولّد و نامِ او توسّطِ رسول اکرم ( ...

  • ۲۲:۹ ۱۳۹۸/۱۲/۱۶
عَبْدالله بن زُبَیر بن عَوّام قُرَشی اَسَدی – اِبن زُبَیرْ
زُبَیر : پدرِ عَبْدالله را یکی از عَشَرَه مُبَشَّرَه دانسته‌اند . نامِ مادرِ عَبْدالله ،اَسْماء ذات النِّطَاقَینْ : دخترِ ا‌َبوبکر می‌باشد .
عَبْدالله اوّلین مولودِ مهاجرین در مدینه بود که به سالِ اوّل هجری متولّد و نامِ او توسّطِ رسول اکرم (ص) تعیین گردید .
در نبرد حُنَینْ ، پس‌از مواجه شدنِ سپاهِ اسلام با کمینِ دشمن و فرارِ هَمَه مسلمانان ، عِلاوَه بر علی (ع) که شجاعانه در میدانِ نبرد ایستادگی کرده و پیشاپیشِ نبی اکرَم(ص) شمشیر می‌زد ، عَبْدالله و نُه نفرِ دیگر نیز در اطرافِ آن‌حضرت باقی مانده و هیچگاه ایشان را تنها نگذاشتند .
عَبْدالله باتّفاقِ پدرش زُبَیرْ در جنگ جَمَل علیهحضرت علی بن اَبیطالب(ع) وارد نبرد شد .
در اَثناءِ جنگ ، لحظاتی زُبَیرْ در مَنْظَرِ دیدگانِ علی(ع) قرارگرفت . آن‌حضرت خِطاب به او فرمودند :
زُبَیرْ ! یاد داری که رسول خدا(ص)فرمودند : ای زُبَیرْ ! تو با علی(ع) جنگ خواهی کرد درحالی‌که ظالِم هستی ... ؟ زُبَیرْ با بیانِ این که : خدایا ! من تاکنون این سخن را در خاطر نداشتم ! عِنانِ اسبِ خود را از میدانِ نبرد برگردانید . در این هنگام عَبْدالله بن زُبَیرْ مقابلِ پدر ایستاده و گفت : چُنین نیست (که از سخنِ پیامبر (ص) متحوِّل شده باشی) !! شاید شمشیرهای بُرّانِ بَنی هاشِم ، در دستِ مردانی دلاور تو را ترسانده است ! زُبَیرْ از سرزنشِ فرزند عصبانی شده و یک‌بارِ دیگر مجدّداً بر قلبِ سپاهِ علی(ع) حَمْلَه کرده و سپس بازگشت و خِطاب به عَبْداللهگفت : ای بی‌مادر ! من ترسو هستم !؟ آیا یک اِنسانِ بُزدل می‌تواند چُنین جسارتیداشته باشد ...... !؟ و سرانجام از میدان کناره گرفت . رجوع به جنگ جَمَل
عَبْدالله پس‌از مرگِ مُعاویه از بَیعَت با یزید خودداری کرده و گفت : در معصیتِ خالِق ، زیرِ فرمانِ مخلوقی نباید رفت ، با این که دینِ ما را بر ما تباه ساخته است .
هنگامی‌که یزید بن مُعاویه به خِلافت رسید ، طَی نامَه‌ای ازوَ لید بن عُتْبَهبن اَبی سُفیان : عامِلِ خود در مدینه خواست که حُسَین بن علی(ع) و عَبْدالله بن زُبَیرْ را احضار و از آنان بَیعَت بگیرد !و اگر زیرِ بار نرفتند آن دو را گردن زده و سرهایشان را نزدِ ویبفرستد !
امام حُسَین(ع) و اِبن زُبَیرْ پس‌از دریافتِ پیامِ یزید ، پاسخِ خود رابه روزِ بعد موکول و در همان فرصت ، مدینه را بسوی مکّهتَرْک کردند .
چند روز پس‌از حضورِ آن امامِ هُمام(ع) در مکّه ، مردمِ عِراق ایشان را به کوفَه دعوت نمودند . امام حُسَین(ع) ابتدا مُسْلِم بن عَقیل را اعزام فرمودند .مُسْلِم در عِراق توسّطِ عُبَیدالله بن زیاد شهید شد . آن‌حضرت نیزمتعاقِبِ حرکتِ مُسْلِم ، رهسپارِ عِراق گشته و سرانجام توسّطِ عُمّالِعُبَیدالله بن زیاد به شهادت رسیدند .
عَبْدالله بن زُبَیرْ با استقرار در مکّه ، یزید را خَلْع و مردم را به خویش دعوت نمود . وی همچُنین عاملِ یزید را از مکّه اخراج کرد .
عَبْدالله بن زُبَیرْ جهتِ بَیعَت‌گرفتن از عَبْدالله بن عبّاس بَر وِی سخت گرفت لکن اِبن عبّاس نپذیرفت . پخشِ این خبر آنچُنان یزید بن مُعاویه را شادمان ساخت که با ارسالِ نامَه‌ای به عَبْدالله بن عبّاس ، در حقِّ او دعا کرده و ایشان را به هم‌پیمانی باخود تشویق و دعوت نمود . اِبن عبّاس ضمنِ پاسخِ بسیار تندی به یزید نوشت :... حُسَین بن علی(ع) را توکُشته‌ای ! خاک بر دهانت ! ای خاک برسَر ! ... درخورِ سرزنش هستی و هَلاک سزای تو است . ای بی‌پدر ! ... پدرت به نادانی سُنَّت‌ها را از میان بُرد و بِدعت‌ها وتازه‌های گمراه‌کننده را عمداً زنده کرد ...اگر خدا بخواهد ، خونِ من نزدِ تو پایمال نخواهد شد و از خونخواهی‌امنخواهی رَهید ... و سلام بر کسی که فرمانِ خدا بِبَرَد .
عَبْدالله بن زُبَیرْ پس‌از شهادتِ امام حُسَین (ع) مدّعی خِلافتِ مسلمین شد و حکّامِ یزید را از عربستان بیرون رانْدْ .
یزید بن مُعاویه نیروهایی را برای جنگ با عَبْدالله به مکّه فرستاد . آنان خانَه‌خدا را مُحاصَرَه کرده و روز بروز دایرَه حَصْر را تنگ‌تر می‌نمودند . حُصَین بن نُمَیرْ : فرمانده لشکریانِ یزید ، جنگ بااِبْن زُبَیرْ را در حَرَمِ خداآغاز کرده و آتش‌ها بسوی خانَه انداخت تا آنکه قسمت‌هائی از کَعْبَه را سوزانید ... این وضع ادامَه یافت تاخانَه کَعْبَه آتش گرفت ... . یزیدیان سرانجام بدونِ هیچ نتیجه مثبتی از مکّه بازگشتند و آتش‌سوزی در خانَه خدا نیز توسّطِ عُمّالِ اِبْن زُبَیرْ خاموش شد .
عَبْدالله بن زُبَیرْ به مرورکینه‌ورزی و دشمنی خود با بَنی هاشِم را فزونی بخشیده و در سخنرانی‌هایش به علی(ع) بد می‌گفت  . وی حَتّی درود فرستادن بر رسول خدا(ص) را از خُطْبَه‌‌هایش حذف کرد . اِبْنِ زُبَیرْ درراستای تشدیدِ فشارها ، محمّد بن حَنَفیه فرزندِ حضرت علی(ع) ، عَبْدالله بن عبّاس و بیست و چهار نفرِ دیگر از مردانِ بَنی هاشِم را به بَیعَتِ با خود فراخوانده و پس‌از آنکه هیچ پذیرش و یا تمکینی در آنان ندید ، جملگی را به حُجْرَه زَمْزَم انتقال داده و سوگند یاد کرد که اگر از بَیعَت با وی امتناع کنند ، همه را در آتش خواهد سوزانْدْ .
محمّد بن حَنَفیه برای نجاتِ خود و همراهانش از مُختار بن اَبی عُبَید درخواستِ کمک کرد . مُختار چهار هزار نیرو تحتِ سرپرستیاَبو عَبْدالله جدلی به مکّه فرستاده و آنان را آزاد ساخت .
اِبْنِ زُبَیرْ ، عَبْدالله بن عبّاس را به طائِف تبعید کرد . اِبن عبّاسدر سال 68 هجری با هفتاد و یک سال سِنّ در همان شهر وفات کرد ومحمّد حَنَفیه بر وی نماز خوانْد .
عَبْدالله بن زُبَیرْ برادر خود مُصْعَب را به عِراق فرستاد . مُصْعَب در کوفَه پس‌از جنگ با مُختار و کُشتنِ وی ، هفت هزار نفر از مردان و یاران مُختار را با دادن امان‌نامَه فریفت و پس‌از جلبِ اطمینانِ آنان ، هَمَه را گردن زد و ننگین‌ترین پیمان‌شکنی‌ِ بزرگ و معروف در تاریخِ اسلام را به نامِ خود ثبت کرد .
نیروهای مُصْعَب پس‌از قتل‌عامِ هوادارانِ مُختار ، همسرِ او به نامِ اَسْماء بنت نُعْمان بن بَشیر را دستگیرکرده و نظرش را در موردِ شوهرشجویا شدند . اَسماءگفت : می‌گویم که مُختار پرهیزکاری پاکیزه و روزه‌دار بود . مُصْعَب دستور داد اَسماء را نیز گردن زدند . ایشان نخستین زنی بود که در اسلام دست‌بسته گردن زده شد .
عَبْدالله برادرِ دیگرِ خود به نامِ عَمْرو بن زُبَیرْ را به خاطرِ عَداوتی‌که با وی داشت‌ کُشت و انگیزه قتلِ او را بَیعَت با مَرْوان بن حَـکَم وانمودکرد .
پس‌از مرگِ یزید ، خِلافتِ آلِ زُبَیرْبر تمامِ ممالکِ مسلمانِ آن روزگارشاملِ حِجاز ، عِراق ، فارس و خراسان به استثنای مصر و شام سَیطَرَه یافت .
در این زمان عَبْدالملک مَرْوان با سپاهی از شام برای جنگ بامُصْعَب بن زُبَیرْ رهسپارِ عِراق شده و پس‌ازکُشتنِ وی ، به شام بازگشت . عَبْدالملک سپسحَجّاج بن یوسف ثَقَفی را با لشکری انبوه برای نبرد با عَبْدالله به حِجاز روانه ساخت .
حَجّاج مدّتِ هفت ماه مکّه را در مُحاصَرَه داشت و مُدام بر محدودیت‌ها ‌افزوده و حَلْقَه حَصْرْ را تنگ‌تر می‌ساخت .
عَبْدالله بن زُبَیرْ بر مادرش : اَسماءکه مشوِّقِ او به مُبارَزَه بود وارد شده و گفت :ای مادر ! چگونه بامداد کردی ؟ مادرگفت : همانا در مردن آسایش است و دوست ندارم که بمیرم مگر بعد از دو کار : یا کُشته شوی و تو را نزدِ خدا اندوخته گیرم ، یا پیروز گردی و چشمِ من روشن شود . عَبْداللهگفت : مادر ! اینان به من اَمان داده‌اند ! تو چه می‌گویی !؟ مادرگفت : ای پَسَرَکَم ! تو به خود داناتری ! اگر بر حقّ هستیو به آن می‌خوانی ، پس بندگانِ بَنی اُمَیه را بر خود مسلّط مَکُنتا با تو بازی کنند ! اگر برحقّ نیستی هرچه خواهی کن  ! عَبْدالله تمایلی به نبرد با نیروهای اُمَوی نداشت و لکن هرچه تلاش کرد نتوانست اَسماء را مُتقاعِد سازد تا به بَهانَه اجرای فرمانِ مادرو یا تحصیلِ رضایتِ او ، راهِ سازش و صلح با اُمَویان رادر پیش‌گیرد .
حجّاج با پرتابِ سنگ توسّطِ مَنْجَنیق‌هایی که برکوهِ اَبو قُبَیسْ نصب شده بود ، بخشی از خانَه خدا را تخریب نمود . در همین اَثناء سنگیبه پیشانی عَبْداللهکه در خانَه کَعْبَه پناه گرفته بود ، اصابت کرد .سرانجامِ درگیری بینِ نیروهای آل زُبَیرْ و حَجّاج آغاز و عَبْدالله با پای پیاده در نخستین خَطِّ نبرد به مُبارَزَه پرداخت . وی به سال73 هجری با داشتنِ هفتاد و یک سال سِنّ در این جنگ کُشته شد .
نقل است‌که عَبْدالله بسیار بخیل و خسیس بود تا حدّی‌که خرمای مربوط به جیره غذائی رزمندگانش را شُمارش می‌کرد .
سپاهیانِ حَجّاج جسدِ عَبْدالله را به مدّتِ یک هفته در مَحَلّی نزدیکِمکّه به نامِ تَنْعیم بر درختی آویختند . رجوع به اَسماء ذاتُ النِّطاقَینْ
بنی اُمَیه پس‌از سرنگونی عَبْدالله بن زُبَیرْ ، بارِ دیگر بر تمامِ مناطقِ اسلام مسلّط شدند . عَبْدالله و پدرش زُبَیرْ از رسول خدا(ص) روایاتی نقل کرده‌اند .

منبع: سیمای صدر اسلام، علی شهبازی، 1392، سازمان عقیدتی سیاسی ارتش جمهوری اسلامی ایران
1- تاریخ پیامبر اسلام ، ص 189 .
2- ارشاد ، ج1 ، ص 126 ، مُتَرْجَم –  تاریخ یعقوبی ، ج 1 ، ص 4 – 423 ، مُتَرْجَم.
3- تاریخ یعقوبی ، ج 2 ، ص 81 ، مُتَرْجَم –  مُرُوجُ الذَّهَب ، ج2 ، ص 5 - 594 .
4- تاریخ یعقوبی ،  ج 2 ، ص 160 ، مُتَرْجَم .
5- همان ، ص 177و 178.
6- همان ، ص 178 و 179.
7- تاریخ یعقوبی ، ج 2 ، ص 185 الی 189 ، مُتَرْجَم .
8- همان ، ص 190 الی 192.
9- همان ، ص 206 .
10- همان ، ص 205 .
11- تاریخ یعقوبی ، ج 2 ، ص 205 و 206 ، مُتَرْجَم .
12- همان ، ص 207 .
13- همان ، ص 209 .
14- همان ، ص 209 و 210 .
15- تاریخ یعقوبی ، ج 2 ، ص 214 ، مُتَرْجَم .
16- تاریخ یعقوبی ، ج 2 ، ص 215 ، مُتَرْجَم .