بيست و هفتم علىّ بن ابراهيم از پدرش از ابن محبوب از علاء بن رزين از عبدالرّحمن بن سيابه روايت كرده كه گفت عطا كرد حضرت صادق عليه السلام به من اين دعا را
اَلْحَمْدُ لِلَّهِ وَلِىِّ الْحَمْدِ وَ اَهْلِهِ وَ مُنْتَهاهَ وَ مَحَلِّهِ اَخْلَصَ مَنْ وَحَّدَهُ وَاهْتَدى مَنْ
ستايش خداى راکه سرپرست ستايش وشايسته آن ومنتهاى آن وجايگاه آن است اخلاص دارد کسى که او را به يگانگى شناخت و ره يافت
عَبَدَهُ وَ فازَ مَنْ اَطاعَهُ وَ اَمِنَ الْمُعْتَصِمُ بِهِ اَللّهُمَّ يا ذَا الْجُودِ وَالْمَجْدِ وَ الثَّنآءِ
کسى که پرستشش کرد و رستگار شد کسى که فرمانبريش کرد و امان يافت کسى که به او پناه برد خدايا اى صاحب جود و شوکت
الْجَميلِ وَ الْحَمْدِ اَسْئَلُك مَسْئَلَةَ مَنْ خَضَعَ لَك بِرَقَبَتِهِ وَ رَغَمَ لَك اَنْفُهُ وَ عَفَّرَ
و ستايش شايان و ستودگى از تو خواهم خواستن کسى که خاضع تو گشته با سر خود و به خاک ماليده در برابرت بينيش را و
لَك وَجْهَهُ وَ ذَلَّلَ لَك نَفْسَهُ وَ فاضَتْ مِنْ خَوْفِك دُمُوعُهُ وَ تَرَدَّدَتْ عَبْرَتُهُ
چهره خود به خاک سائيده و خود را به خوارى انداخته و ريزان گشته از ترست اشکهايش و سرشگ درديده اش بغلطد
وَاعْتَرَفَ لَك بِذُنُوبِهِ وَ فَضَحَتْهُ عِنْدَك خَطيئَتُهُ وَ شَاَنَتْهُ عِنْدَك جَريرَتُهُ
و به گناهان خود در برابرت اعتراف دارد و خطايش او را در پيش تو رسوا کرده و زشتش کرده او را در نزد تو جنايتش
فَضَعُفَتْ عِنْدَ ذلِك قُوَّتُهُ وَ قَلَّتْ حيلَتُهُ وَ انْقَطَعَتْ عَنْهُ اَسْبابُ خَدايعِهِ
و از اين رو ناتوان گشته در اين حال نيرويش ، و کم شده چاره اش و منقطع گشته از او وسايل نيرنگهايش
وَاضْمَحَلَّ عَنْهُ كلُّ باطِلٍ وَ اَلْجَاَتْهُ ذُ نُوبُهُ اِلى ذُلِّ مَقامِهِ بَينَ يدَيك وَ
و دور گشته از او هر باطلى و بناچار کشانده است او را گناهانش به خوارى ايستادن در نزد تو و
خُضُوعِهِ لَدَيك وَابْتِهالِهِ اِلَيك اَسْئَلُك اللّهُمَّ سُؤالَ مَنْ هُوَ بِمَنْزِلَتِهِ اَرْغَبُ
فروتنيش در نزد تو و زاريش بدرگاهت از تو خواهم خدايا خواستن کسى که او چنين است و مايلم
اِلَيك كرَغْبَتِهِ وَ اَتَضَرَّعُ اِلَيك كتَضَرُّعِهِ وَاَبْتَهِلُ اِلَيك كاَشَدِّ ابْتِهالِهِ اَللّهُمَّ فَارْحَمِ
بدرگاهت چون ميل او و فروتنى کنم چون فروتنى او و زارى کنم بدرگاهت به سخت ترين زارى او خدايا پس رحم کن
اسْتِكانَةَ مَنْطِقى وَذُلَّ مَقامى وَ مَجْلِسى وَ خُضُوعى اِلَيك بِرَقَبَتى اَسْئَلُك اللّهُمَّ
به زار و نزارى گفتارم و خوارى جايگاه و مجلسم و فروتنيم بدرگاهت به سر و گردنم از تو خواهم خدايا
الْهُدى مِنَ الضَّلالَةِ وَالْبَصيرَةَ مِنَ الْعَمى وَالرُّشْدَ مِنَ الْغِوايةِ وَاَسْئَلُك اللّهُمَّ
راهنمايى از گمراهى و بينايى از کورى و راهيابى از بيراهه رفتن و از تو خواهم خدايا
اَكثَرَ الْحَمْدِ عِنْدَ الرَّخآءِ وَاَجْمَلَ الصَّبْرِ عِنْدَ الْمُصيبَةِ وَ اَفْضَلَ الشُّكرِ عِنْدَ
ستايش بيشتر در هنگام آسايش و شکيبايى بهترى را در وقت مصيبت و سپاسگزارى کاملترى در
مَوْضِعِ الشُّكرِ وَ التَّسْليمَ عِنْدَ الشُّبُهاتِ وَ اَسْئَلُك الْقُوَّةَ فى طاعَتِك
جاى سپاسگزارى و تسليم در پيش شبهه ها و از تو خواهم نيرويى در فرمانبرداريت
وَالضَّعْفَ عَنْ مَعْصِيتِك وَالْهَرَبَ اِلَيك مِنْك وَ التَقَرُّبَ اِلَيك رَبِّ لِتَرْضى
و سستى از انجام نافرمانيت و گريز بسوى خودت از (عذاب ) تو و تقرب بدرگاهت پروردگارا تا خوشنود شوى
وَالتَّحَرِّىَ لِكلِّ ما يرْضيك عَنّى فى اِسْخاطِ خَلْقِك الْتِماساً لِرِضاك رَبِّ مَنْ
و پيدا کردن هر چه تو را خوشنود سازد از من در به خشم آوردن خلقت به خاطر تحصيل رضايت تو پروردگارا به که
اَرْجُوهُ اِنْ لَمْ تَرْحَمْنى اَوْ مَنْ يعُودُ عَلَىَّ اِنْ اَقْصَيتَنى اَوْ مَنْ ينْفَعُنى عَفْوُهُ اِنْ
اميد داشته باشم اگر توام رحم نکنى يا کيست که به من توجه کند اگر تو دورم کنى يا کيست که گذشتش به من سود بخشد اگر
عاقَبْتَنى اَوْ مَنْ امُلُ عَطاياهُ اِنْ حَرَمْتَنى اَوْ مَنْ يمْلِك كرامَتى اِنْ اَهَنْتَنى اَوْ
تو کيفرم کنى يا آرزومند عطاى که شوم اگر تو محرومم کنى يا کيست که بدست داشته باشد گرامى داشتنم را اگر تو خوارم
مَنْ يضُرُّنى هَوانُهُ اِنْ اَكرَمْتَنى رَبِّ ما اَسْوَءَ فِعْلى وَ اَقْبَحَ عَمَلى وَ اَقْسى
کنى کيست که خوار کردنش به من زيان زند اگر تو گراميم دارى پروردگارا چه بد است رفتارم و چه زشت است کردارم و چه سخت است
قَلْبى وَ اَطْوَلَ اَمَلى وَ اَقْصَرَ اَجَلى وَ اَجْرَاَنى عَلى عِصْيانِ مَنْ خَلَقَنى رَبِّ وَ
دلم و چه دراز است آرزويم و کوتاه است عمرم و چه گستاخم بر نافرمانى آفريدگارم پروردگارا و
ما اَحْسَنَ بَلاَّئَك عِنْدى وَ اَظْهَرَ نَعْم اَّئَك عَلَىَّ كثُرَتْ عَلَىَّ مِنْك النِّعَمُ فَما
چه نيکو است آزمايشت از من و آشکار است نعمتهايت بر من بسيار شد نعمتهاى تو بر من که
اُحْصيها وَ قَلَّ مِنّىِ الشُّكرُ فيما اَوْلَيتَنيهِ فَبَطِرْتُ بِالنِّعَمِ وَ تَعَرَّضْتُ لِلنِّقَمِ وَ
شماره اش نتوانستم و اندک شد سپاسگزارى من در آنچه به من عطا کردى و سرمست شدم به نعمتهايت و خود را در معرض
سَهَوْتُ عَنِ الذِّكرِ وَ رَكبْتُ الْجَهْلَ بَعْدَ الْعِلْمِ وَ جُزْتُ مِنْ الْعَدْلِ اِلَى الظُّلْمِ وَ
کيفر تو قرار دادم و از ياد تو غافل شدم و به مَرکب جهل سوار شدم پس از دانايى و گذشتم از عدالت به سوى ظلم و ستم و
جاوَزْتُ الْبِرَّ اِلَى الاِْثْمِ وَ صِرْتُ اِلَى اللَّهْوِ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْحُزْنِ فَما اَصْغَرَ
تجاوز کردم از نيکى به گنهکارى و درافتادم به سرگرمى بجاى ترس و اندوه پس چه خُرد است نيکيهايم و اندک است
حَسَناتى وَ اَقَلَّها فى كثْرَةِ ذُ نُوبى وَاَعْظَمَها عَلى قَدْرِ صِغَرِ خَلْقى وَ ضَعْفِ
آنها در مقابل بسيارى گناهانم و چه بزرگ است آنها در جنب خُردى خلقتم و ناتوانى
رُكنى رَبِّ وَ ما اَطْوَلَ اَمَلى فى قِصَرِ اَجَلى وَ اَقْصَرَ اَجَلى فى بُعْدِ اَمَلى وَ ما
بنيادم پروردگارا و چه دراز است آرزويم در مقابل کوتاهى عمرم و چه کوتاه است عمرم در دورى آرزويم و چه
اَقْبَحَ سَريرَتى فى عَلانِيتى رَبِّ لا حُجَّةَ لى اِنِ احْتَجَجْتُ وَلا عُذْرَلى اِنِ
زشت است باطنم در پيش ظاهرم پروردگارا حجتى ندارم اگر حجت بخواهم و عذرى ندارم
اعْتَذَرْتُ وَلا شُكرَ عِنْدى اِنِ ابْتَلَيتُ وَ اُوليتُ اِنْ لَمْ تُعِنّى عَلى شُكرِ ما
اگر بخواهم عذرخواهى کنم و سپاسگزارى ندارم اگر مبتلا گردم و مورد احسان قرار گيرم اگر تو کمکم ندهى بر سپاسگزارى
اَوْلَيتُ رَبّى ما اَخَفَّ ميزانى غَداً اِنْ لَمْ تُرَجِّحْهُ وَ اَزَلَّ لِسانى اِنْ لَمْ تُثَبِّتْهُ وَ
بدانچه احسانم کردى پروردگارا چه سبک است ترازوى اعمالم فرداى قيامت اگر تو چربش نکنى و چه پرلغزش است زبانم اگر تونگاهش
اَسْوَدَ وَجْهى اِنْ لَمْ تُبَيضْهُ رَبِّ كيفَ لى بِذُنُوبِىَ الَّتى سَلَفَتْ مِنّى قَدْ هُدَّتْ
ندارى و چه سياه است چهره ام اگر تو سفيدش نکنى پروردگارا چه کنم با گناهانى که از من در پيش گذشته و بنيادم
لَها اَرْكانى رَبِّ كيفَ اَطْلُبُ شَهَواتِ الدُّنْيا وَ اَبْكى عَلى خَيبَتى فيها وَ لا
براى آن درهم شکسته پروردگارا چگونه مى جويم شهوات دنيا را و مى گريم بر کامياب نشدنم در آنها ولى
اَبْكى وَ تَشْتَدُّ حَسَراتى عَلى عِصْيانى وَ تَفْريطى رَبِّ دَعَتْنى دَواعِى الدُّنْيا
نمى گريم و سخت نمى شود افسوسم به نافرمانيم و کوتاهى کردنم پروردگارا انگيزه هاى دنيا
فَاَجَبْتُها سَريعاً وَ رَكنْتُ اِلَيها طآئِعاً وَ دَعَتْنى دَواعِى الاْخِرَةِ فَتَثَبَّطْتُ عَنْها وَ
مرا خواندند بشتاب پذيرفتم و به ميل و رغبت بدانها دل بستم ولى چون دواعى آخرت مرا خواندند واپس کشيدم و از
اَبْطَاْتُ فِى الاِْجابَةِ وَالْمُسارَعَةِ اِلَيها كما سارَعْتُ اِلى دَواعىِ الدُّنْيا وَ
پذيرفتنشان و شتافتن بسوى آنها کندى کردم چنانچه شتافتم بسوى انگيزه هاى دنيا و متاع پوسيده اش و کالاى
حُطامِهَا الْهامِدِ وَ هَشيمِهَا الْبايدِ وَ سَرابِهَا الذّاهِبِ رَبِّ خَوَّفْتَنى وَ شَوَّقْتَنى
بى خاصيت و نابود شونده اش و سراب بى حقيقتش پروردگارا مرا ترساندى و تشويقم کردى
وَاحْتَجَجْتَ عَلَىَّ بِرِقّى وَ تَكفَّلْتَ لى بِرِزْقى فَاَمِنْتُ خَوْفَك وَ تَثَبَّطْتُ عَنْ
و دليل آوردى به بندگيم و کفالت کردى روزيم را پس من از ترست ايمن گشتم و واپس کشيدم از
تَشْويقِك وَ لَمْ اَتَّكلْ عَلى ضِمانِك وَ تَهاوَنْتُ بِاِحْتِجاجِك اَللّهُمَّ فَاجْعَلْ اَمْنى
تشويقت و اعتماد نکردم بر ضمانتت و سبک گرفتم دليل آوردنت را خدايا قرار ده ايمنيم را
مِنْك فى هذِهِ الدُّنْيا خَوْفاً وَ حَوِّلْ تَثَبُّطى شَوْقاً وَ تَهاوُنى بِحُجَّتِك فَرَقاً مِنْك
از تو در اين دنيا ترس و تبديل کن واپس کشيدنم را از شوق و سبک شمردنم را بدليل تو هراسى از خودت
ثُمَّ رَضِّنى بِما قَسَمْتَ لى مِنْ رِزْقِك يا كريمُ اَسْئَلُك بِاسْمِك الْعَظيمِ رِضاك
سپس قانعم گردان بدانچه قسمتم کرده اى از روزيت اى بزرگوار از تو خواهم بنام بزرگت خوشنودى تو را
عِنْدَ السُّخْطَةِ وَ الْفُرْجَةَ عِنْدَ الْكرْبَةِ وَالنُّورَ عِنْدَ الظُّلْمَةِ وَالْبَصيرَةَ عِنْدَ تَشَبُّهِ
هنگام خشم و گشايش در هنگام گرفتارى و روشنى در وقت تاريکى و بينايى در وقت مشتبه شدن
الْفِتْنَةِ رَبِّ اجْعَلْ جُنَّتى مِنْ خَطاياىَ حَصينَةً وَ دَرَجاتى فِى الْجِنانِ رَفيعَةً
فتنه پروردگارا قرار ده سپر مرا از خطاهايم محکم و درجه هايم را در بهشت بلند
وَاَعْمالى كلَّها مُتَقَبَّلَةً وَ حَسَناتى مُتَضاعَفَةً زاكيةً اَعُوذُبِك مِنَ الْفِتَنِ كلِّها ما
و کارهايم را همگى پذيرفته و کارهاى خوبم را چند برابر و پاک پناه مى برم به تو از فتنه ها همه آنها چه آنچه
ظَهَرَ مِنْها وَ ما بَطَنَ وَ مِنْ رَفيعِ الْمَطْعَمِ وَالْمَشْرَبِ وَ مِنْ شَرِّ ما اَعْلَمُ وَ مِنْ
آشکار است و چه پنهان و از خوراکى و آشاميدنى ممتاز و از شر آنچه مى دانم و از
شَرِّ ما لا اَعْلَمُ وَ اَعُوذُ بِك مِنْ اَنْ اَشْتَرِىَ الْجَهْلَ بِالْعِلْمِ وَ الْجَفا بِالْحِلْمِ
شر آنچه نمى دانم و پناه برم به تو از اينکه بخرم نادانى را به دانش و جفا را به بردبارى
وَالْجَوْرَ بِالْعَدْلِ وَالْقَطيعَةَ بِالْبِرِّ وَالْجَزَعَ بِالصَّبْرِ اَوِ الْهُدى بِالضَّلالَةِ اَوِ الْكفْرَ
و ستم را به عدالت و بريدن از خويشان را به نيکوکارى و بى تابى را به شکيبايى يا هدايت را به گمراهى يا کفر را
بِالاْيمانِ
به ايمان
مؤ لّف گويد كه اين دعا مشتمل است بر مضامين عاليه و عبدالرّحمن بن سيابه همان كس است كه حضرت صادق عليه السلام او را وصيت نافعه فرموده كه شايسته است نقلش در اينجا و آن چنان است كه عبدالرّحمن نقل كرده كه چون پدرم سيابه وفات كرد مردى از دوستان او آمد دَرِ منزل ما را كوبيد من به سوى او رفتم مرا تعزيت گفت پس پرسيد كه پدرت چيزى گذاشته براى شما گفتم نه پس كيسه اى كه هزار درهم داشت به من داد و گفت اين را نيكو محافظت كن و از كسب آن معاش كن من خوشحال شدم و به نزد مادرم رفتم و او را به اين خبر دادم پس در آخر آن روز رفتم به نزديكى از اصدقاء پدرم كه براى من كسى مهيا كند او براى من سرمايه از جامه هاى سابرى خريد پس در دكانى نشستم و مشغول كسب شدم پس حق تعالى از آن كسب مرا خير بسيارى روزى فرمود پس وقت حجّ رسيد در دلم افتاد كه به حج روم به نزد مادرم رفتم و گفتم مى خواهم به حجّ روم مادرم گفت كه هزار درهم پُول آن مرد را بده عبدالرّحمن گفت پول آن مرد را تهيه كردم و بُردم به او دادم او خوشحال شد مثل آنكه آن پول را به او بخشيدم پس گفت شايد اين پول كم بوده تو را اگر مى خواهى بيشتر بدهم به تو گفتم نه در دلم افتاده كه به حجّ مشرّف شوم و خواستم كه پول شما را به خودت ردّ كنم پس به مكه رفتم و اعمال حجّ را بجا آوردم و برگشتم به مدينه و با جمعى از مردم به خدمت حضرت صادق عليه السلام مشرف شدم و در آن اوقات حضرت اذن عام مى داد پس من نشستم در آخر جمعيت مردم و من در آن وقت جوان بودم پس مردم شروع كردند در سؤ ال كردن از آن حضرت و آن جناب جواب آنها را مى داد و مى رفتند تا آنكه جمعيت كم شد حضرت بسوى من اشاره كرد من نزديك آن جناب شدم فرمود آيا حاجتى دارى گفتم فدايت شوم من عبدالرّحمن پسر سيابه هستم احوال پدرم را پرسيد گفتم پدرم وفات كرد فَتَوَجَّعَ وَ تَرَحَّمَ يعنى حضرت محزون و غمگين شد و گويا دردى او را عارض شد و فرمود خدا او را راحمت كند پس پرسيد كه تركه گذاشت گفتم نه فرمود پس از كجا توانستى به حجّ بيائى پس شروع كردم به قصّه آن مردى كه آمد و هزار درهم به من داد عبدالرّحمن گفت كه حضرت فرصت نداد تا من قصّه ام را تمام كنم كه به من فرمود تو آمدى حجّ هزار درهم آن مرد را چه كردى گفتم ردّ كردم آن را به صاحبش فرود اَحْسَنْتَ پس فرمود آيا وصيتى نكنم تو را گفتم چرا بفرمائيد فرمود ملازمت كن براستى در گفتار و اداء امانت تا شريك شوى مردم را در اموال ايشان همچنين و جمع فرمود ما بين دو انگشت خود يعنى اگر قولت درست شد و دروغ نگفتى و خلاف وعده نكردى و سر موعد كه طلبكار را وعده كرده بودى مال را ردّ كردى و مال مردم را نخوردى از مردم هر چه بخواهى بگيرى به تو مى دهند پس تو شريك مردم مى شوى در مال ايشان بواسطه امانت و صداقت كه در تو هست عبدالرّحمن گفت من اين وصيت را از آن حضرت حفظ كردم يعنى رفتار به آن نمودم و چندان مال پيدا كردم كه زكات دادم سيصد هزار درهم را و در روايت ديگر وارد شده كه اين دعاى حضرت علىّ بن الحُسين عليهماالسلام است و در آخرش اين زيادت است آمينَ رَبَّ الْعالَمينَ