صَفْوان بن اُمَیه بن خَلَف بن وَهْب بن حُذافَه بن جُمَح قُرَشی- اَبو وَهْبْ
صَفْوان از رُؤَسای قُرَیش و دشمنِ سرسختِ پیامبر خدا(ص) و مسلمانانبود .
وی پیشاز بعثت ، مَناصِبِ اَیسار و اَزْلام در خانَه کَعْبَه را برعُهْدَه داشت .
صَفْوان یکی از ثروتمندان و مُطْعِمینِ قُرَیش بود . او جهتِ تغذیهیک روزِ سپاهیانِ دشمن در غَزْوَه بَدْرْ ، نُه شتر قربانی کرد . اُمَیه : پدرِ صَفْوان و علی : برادرِ صَفْوان در بَدْرْ کُشته شدند .
پساز پیروزی مسلمانان در جنگ بَدْرْ ، تلاشِ صَفْوان ، عِکْرِمَه ، اَبو جَهْلْ ، عَبْدالله بن رَبیعَه و... برای جبرانِ شکستِ مذکور و راه اندازیجنگ اُحُد علیه مسلمین و همچُنین کمک به جمعآوری امکاناتو نیروی رزمنده در این زمینه ، بسیار چشمگیر بود .......
زَید بن دَثِنَّه همراه با چند نفر از مربّیان ، جهتِ انجامِ یک مأموریتِ تبلیغی ، بسوی قبایلِ عَضَل و قارَه اعزام و در تَوطِئَهای گرفتار شدند . صَفْوان به تقاصِّ خونِ پدر و برادرِ خود ،زَیدْ را در قِبال پنجاه شتر خریداری و سپس او را توسّطِ غلامی به نامِ نِسطاس نسائی در مَحَلِّتَنْعیم که نزدیکِ مکّه و خارج از مَحْدُودَه حَرَم میباشد به دار آویخت . در این اقدام جمعی از سرانِ قُرَیش از جمله اَبوسُفیان نیز حضور داشتند .
هنگامیکه زَیدْ را برای کُشتن جلو آوردند ، اَبوسُفیان از او پرسید : زَیدْ ! تو را به خدا قَسَم ! آیا دوست داری که اکنون محمّد(ص) را اینجا گردن میزدیم و تو در کنار خانوادهات آسوده بودی ؟
زَیدْ گفت : به خدا سوگند دوست ندارم که رسول خدا(ص) در همان جایی که هست خاری به پای مبارکشان بِخَلَد و ایشان را آزار دهد و من در میانِ خانوادهام باشم . اَبوسُفیان با تعجّب گفت : در بینِ مردم هیچکس را ندیدمکه همانندِ محمّد(ص) ، محبوبِ طرفدارانش باشد . رجوع بهزَید بن دَثِنَّه
صَفْوان باتّفاقِ بعضی از سرانِ قُرَیش و همپیمانانشان ، پساز پیمان صلح حُدَیبیه ، برخِلافِ مُفادِ قراردادِ صلح عملکرده و در آبگاه وَتیر برقَبیلَه خُزاعَهکههمعَهْدِ با مسلمین بودند یورش بُرده و حدودِبیست نفر را کُشتند .
صَفْوان با پایان یافتنِ جنگ بَدْرْ ، یکی از شیاطینِ قُرَیش و آزاردهندگانِ پیامبر اسلام(ص) را که عُمَیر بن وَهْب جُمَحی نام داشت و جُزْوِ اسیرانِ آزادشدهبَدْرْ بود ، در حجر اسماعیل ملاقات نموده و با وعده پرداختِ دیونِ وی و تأمینِ هزینه خانوادهاش ، متعهِّد کرد نَبی خدا(ص) را به قتل رسانَد .
عُمَیر برای اجرای نیتِ شومِ خود به مدینه وارد و پساز ملاقات با حضرت محمّد(ص) متوجّه گردید که ایشان از مأموریتِ وی توسّطِ جبرئیل امین مُطّلِع شدهاند فلِذا بلافاصِلَهاسلام آوَرْد . رجوع بهعُمَیر بن وَهْب بن خَلَف جُمَحی
صَفْوان در جنگ اُحُد فرمانده سوارکارانِ قُرَیش بود ...... .
پساز فَتْحِ مکّه ، هنگامی که بِلال بر بامِ کَعْبَه رفته و اذانِ ظهر را آغاز کرد ، صَفْوانگفت : خدا را شُکر که پدرانِ ما مُردند و این صدا را نشنیدند .
در این زمان ، صَفْوان که هیچ راهِ گریزی از مرگ برای خودنمیشناخت ، به جَدَّه گریخت . عُمَیر بن وَهْبْ که از قَبیلَه صَفْوان بوده و پیشینه او را به عنوانِ بزرگِ قَبیلَهاش در ضدیت با اسلام و مسلمین میدانست ، با این وجود محضرِ شریفِ رسول گرامی اسلام(ص) شرفیاب شد و برای وی امان گرفت .
عُمَیر سپس به جَدَّه رفت تا در پناهِ اسلام قرارگرفتنِ صَفْوان را به اواطّلاع دهد . صَفْوان با مُشاهَدَه عُمَیر ، رنگ از رخسارش پرید و خِطاب به وی گفت : آیا برای کُشتنِ من آمدهای؟عُمَیر گفت : سَرْوَرَم !من از سوی رَحْمَه لِلْعالَمین(ص) آمدهام که گوی سبقت را در نیکی از هَمَهکس ربوده و تو را نیز بخشیده است . صَفْوان باتوجّه به اَعمالِ گذشتهاش نمیتوانست باور کند که آنچه عُمَیر اظهار میدارد حقیقت داشته باشد و لِذا جهتِ تعیینِ صحّت و سُقْمِ آن گفت :
عُمَیرْ ! سخنت را باور ندارم ، مگر نشانهای امیدبخش ارائه دهی ! عُمَیرْ سوی پیامبر خاتم(ص) برگشت و ماجرا را بازگفت . آنحضرت عِمامَه یمَنی خود را با این پیام برای او فرستادند که : اگر بخواهد میتواند اسلام بیاورد وگرنه دو ماه فرصت دارد تا فکر کند و تصمیم بگیرد . صَفْوان با مُشاهَدَه عِمامَه ایشان امیدوار گشت و نزدِ رسول اکرم (ص) آمدهو عرض کرد : محمّد(ص) ! آیا عُمَیرْ راست میگوید و من دو ماهفرصت دارم ؟ آنحضرت فرمودند : دو ماه نه ! چهار ماه !
در این ایام پیامبر خدا(ص) آماده نبرد حُنَینْ بوده و لِذا از صَفْوان خواستند تا درصورتِ تمایل به این نبرد کمک کند .
او که هنوز اسلام را نپذیرفته و فقط باتوجّه به رأفتِ اسلامیاز امنیت برخوردار شده بود گفت : آیا من مجبور هستماین کمک را انجام دهم ؟ و به چه صورت آن را از من میخواهید ؟اَمانی و قابل برگشت است یا غیر آن ؟
پیامبر (ص) فرمودند : اوَّلاً مجبور نیستی و به اختیارِ خودت می باشدو ثانیاً آنچه را که کمک کنی به رسمِ امانت است . در پایانِ نبرد نیزاگر اصلِ کمکِ تو موجود بود ، همان را و اگر از بین رفته بود ،ارزشش را دریافت خواهی کرد .
صَفْوان برابرِ قراردادی ، یکصد زِرِهِ کامل در اختیارِ مسلمانان قرار داده و خودِ وی نیز همراه با نیروهای اسلام عازِمِ حُنَینْ شد .
وی در غَزَواتِ حُنَینْ و طائِف همراهِ رسول اکرم (ص) بوده وبه اسلامآوردن فکر میکرد . در سرزمینِ جِعِرّ انَه ، غنائِمِ بسیار و به ویژه دَرَّهای پُر ازگاو و گوسفند توجّه صَفْوان را به خود جلب کرد . پیامبر اکرم(ص) خِطاب به او فرمودند : اَبا وَهْبْ ! این دشت و رَمَههای آنمالِ تو ! وی با دیدنِ این بلندنظری گفت : چُنین گشادهدستی ،جُز پیامبر ان را نشاید و بلافاصِلَه اسلام آوَرْد .
شَیبَه بن عُثْمان بن اَبی طَلْحَه در خاطراتش میگوید که در نبرد حُنَینْ با صَفْوان همپیمان شدیم تا اگر فرصتی دست دهد ، به تقاصِّ خونِ پدرم که در بَدْرْ کُشته شده بود ، محمّد(ص) را از پُشتِ سَر بوسیله خنجر بکُشیم . شَیبَه میگوید بارها فرصت ضَربَه زدن برایم پیش میآمد امّا ناگهان از درون دگرگون شده و قدرت از من سَلْب میگردید . یکبار مَجالِ مناسبی یافتم لکن به محضِ شروع ، برقی چشمم را آزُرد و ناخودآگاه عقب رفتم . حضرت محمّد(ص) صدا زدند : شَیبَه ! بیا جلو !آنگاه ایشان دستِ مبارکشان را بر سینهام گذاشته وگفتند : خدایا ! پلیدی را از او بِزُدای ! وقتی دستِ نبی خدا(ص) از سینهام برداشته شد ، احساس کردم هیچکس را در عالم به اندازه آنحضرت دوست ندارم و لِذا تاپایانِ جنگ از جان و دل پیشاپیشِ وی شمشیر زده و میخواستم جانم را فدایش کنم . رجوع بهشَیبَه بن عُثْمان بن اَبی طَلْحَه
حضرت ختمی مَرْتَبَت(ص) ، پساز پایانِ نبرد حُنَینْ ، در مَحَلِّ جِعِرّ انهبه تقسیمِ غنائِم پرداختند . آنحضرت اختصاصِ غنائِم را از مُؤلَّفَه قُلُوبُهُم شروع کرده و به صَفْوان سیصد شتر و بنا به قولی صد شتر اِهداء فرمودند .
منبع: سیمای صدر اسلام، علی شهبازی، 1392، سازمان عقیدتی سیاسی ارتش جمهوری اسلامی ایران
1- اَیْسار : جمع یَسَرْ به معنی قماربازان.
2- اَزْلام : جمع زَلَم ، به معنی چوبههای تیر که برای فالگیری و قماربازی مورد استفاده قرار میگرفت.
3- تاریخ پیامبر اسلام ، ص 285– مغازی واقدی ، ج 1 ، ص 362.
4- مغازی واقدی ، ج 1 ، ص 125 و 126.
5- مغازی واقدی ، ج 2 ، ص 909– همان ، ج 2 ، ص 853 الی 855.
6- تاریخ پیامبر اسلام ، ص 497 ، به نقل از صحیح مُسلم از زُهری ( امتاع الاسماء ، ج 1 ، ص 424 ).