معرفی به دوست

پرتوی از مشعل هدايت

پرتوی از مشعل هدايت

پرتوی از مشعل هدايت

نویسنده : سيّد جواد ورعي

اشاره:
حاج ملاّ هادي سبزواري، حکيمِ نامور شيعي و شارح حکمت متعاليه، احکام و اسرار فقه را بنظم در آورده، آنگاه به شرح آن پرداخته است; مشابه اقدامي که در منطق و فلسفه انجام داده است. اللئالي المنتظمه در منطق و غرر الفرائد در حکمت و فلسفه، از آثار ارزشمند اوست که تا کنون در حوزه هاي علميه، متنِ درس و بحثِ رشته هاي علوم عقلي است. از آن ميان، نبراس الهدي (چراغ يا مشعل هدايت ) نيز عنوان اثر منظوم وي در فقه است. مؤلف در اين اثر، از الدرّة النجفيه، اثر منظوم سيد بحر العلوم در فقه، تأثير پذيرفته است; با اين تفاوت که بحر العلوم مسائل فقه را بنظم کشيده و سبزواري علاوه بر اشاراتي به احکام و مسائل فقه، اسرار فقه را هم به شعر در آورده است. وي در مقدمه نبراس آورده است:

و ما بسطت القول في الظواهر و نصب عيني فشأ السرائر

کم غرّة من ظاهر في الدرّة ـ لله درّه ـ فما أبرّه

و در شرح اين بيت مي نويسد: چه بسيار فصولي که در الدرّة النجفيه، بظاهرِ فقه پرداخته شده است، اثري که ظواهر مسائل فقه را بنظم در آورده است ولي در نبراس تنها برؤوس مسائل فقه اشاره کرده تا بتواند بيش از پيش به بيان اسرار بپردازد. اثر سبزواري را، در تبيين احکام و مسائل فقه، متأثر از اللمعة الدمشقيه نوشته شهيد اول دانسته اند، بطوريکه گويا لمعه بنظم د آمده و حتي از الفاظ آن نيز استفاده شده است. اما در اسرار حج، از کتاب المجلي نوشته ابن ابي جمهور احسائي تأثير گرفته که خود او در شرح الاسماء بدان اشاره کرده است. مؤلف همچنين اسرار طهارت، نماز، زکات و روزه را در کتاب اسرار الحکم بزبان فارسي نگاشته، ولي نبراس از اينجهت که اسرار ابواب ديگري چون حج و نکاح را هم دارد، کاملتر است. اسرار الحکم به سال 1286هـ. ق. سه سال پيش از وفات مؤلف نگاشته شده و گويا واپسين اثر اوست. علاوه بر آن، در شرح الأسماء يا شرح دعاي جوشن کبير نيز فصلي را به تبيين اسرار حج اختصاص داده است(1). آنجا که خداي سبحان را به اين اسماء مورد خطاب قرار مي دهيم: " يَا رَبَّ الْبَيْتِ الْحَرَامِ، يَا رَبَّ الشَّهْرِ الْحَرَامِ، يَا رَبَّ الْبَلَدِ الْحَرَامِ، يَا رَبَّ الرُّکْنِ وَ الْمَقَامِ، يَا رَبَّ الْمَشْعَرِ الْحَرَامِ، يَا رَبَّ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ، يَا رَبَّ الْحِلِّ وَ الْحَرَامِ ...".

وي در مقدمه نبراس خداوند را بخاطر آنکه احکام شريعت و حلال و حرام را بما آموخت و ما را با بهترين مخلوقاتش ـ پيامبر خدا (ص) و خاندان پاک او و حجتهاي الهي ـ آشنا ساخت، سپاس مي گويد و در تجليل از مقام و منزلت ائمه هدي (ع) به تفصيل قلمفرسايي مي کند. سپس بمعرفي نبراس مي پردازد و نورانيت آنرا بر گرفته از خورشيد دين مي شمارد. آنگاه از معيار احکام شرع، که بر اساس مصالح و مفاسد است، هر چند بر ما نامعلوم باشد، سخن مي گويد:

فکلُّ حکم جاء فيه مصلحة و إنْ لدي الأوهام ليست واضحة

ولي شأن عبد خدا، اطاعت و امتثال امر الهي و تقرّب بدرگاه اوست.

لاشأن للعبد سوي الامتثال سوي ابْتغاء قربة ذي الجلال

اين گزارش مختصر بمنظور آشنايي خوانندگان محترم با اين اثر ارزشمند ارائه شد. مؤلف در هر بخشي، ابتدا احکام و مسائل ـ واجبات، محرمات، مستحبات و مکروهات ـ هر مرحله از اعمال و مناسک حج را بر مي شمارد، سپس به بيان اسرار مي پردازد. ما فقط به بيان پاره اي از اسرارِ اعمال و مناسک حج، که حاجي سبزواري در اين کتاب و نيز در شرح دعاي جوشن کبير آورده، نظري افکنده ايم. بديهي است که شرح همه ابيات محفل حج در اين منظومه و تبيين همه اسرار در يک مقاله نمي گنجد، و تنها مي توان به تبيين بخشي از آن پرداخت.

حج، رهبانيت امت اسلامي:

مؤلف، احکام و اسرار حج را با عنوان محفل الحج در قالب حدود چهارصد بيت بنظم در آورده است.

تبتّلٌ للحقّ ذي الجلال قسّيساً آوي قلل الجبال

في هذه الأمّة رهبانية ذُمّت سوي الحجّة ربّانيّة

انقطاع از خلق به سوي حق تعالي و اقامت در قلل و ارتفاعات را که در امتهاي گذشته توسط قسّيسين و راهبان صورت مي گرفت و مورد ستايش خداي تعالي هم بود، بمرور با رو آوردنِ مردم به شهوات و ترک رهبانيت، اسلام ظهور کرد و شعائر الهي و سنن انبياي گذشته احيا شد و چون رهبانيت به شکل پيشين ممنوع گشت، جهاد و حج رهبانيت امت اسلامي شد. پيامبر خدا (ص) به ابن مسعود فرمود: مي داني رهبانيت امت من چيست ؟ عرض کرد: خدا و رسول او داناترند. فرمود: هجرت و جهاد و نماز و روزه و حجّ و عمره. پيامبر خدا (ص) به ابن مسعود فرمود: مي داني رهبانيت امت من چيست ؟ عرض کرد: خدا و رسول او داناترند. فرمود: هجرت و جهاد و نماز و روزه و حجّ و عمره(2).

همچنين آنحضرت به عثمان بن مظعون فرمود: خداوند جهاد و حج را، که ترک اهل و عيال و مال دنياست، جايگزين رهبانيّت کرد(3). خداوند خانه اي را بعنوان خانه خود برگزيد و مردم را بوسيله آن آزمود:

عيّن بيتاً و ابْتلي و دادَهم أذّنَ غُرٌّ آذنوا فؤادَهم

ابراهيم خليل و پيامبران ديگر، مردم را به انجام اعمال و مناسک حج ندا دادند. وقتي ابراهيم از بناي کعبه فارغ شد، جبرئيل از جانب خدا نزد او آمد و دستور داد تا مردم را خبر کند. ابراهيم گفت: خدايا ! صدايم بمردم نمي رسد. ندا رسيد که تو خبر کن و ما به آنان مي رسانيم. ابراهيم بر بالاي مقام رفت و ندا داد: اي مردم، حج خانه خدا بر شما واجب شده، پروردگارتان را اجابت کنيد همه آنانکه در اصلاب مردان و رحم زنان بودند، پاسخ دادند: " لَبَّيْکَ، اَللَّهُمَّ لَبَّيْکَ..."(4). مصرع دومِ بيت فوق، بحج معنوي و حقيقي ديگري اشاره دارد و آن اينکه خانه حقيقي خدا، قلب و دل انسان است; بخصوص قلوب پيامبران و دلهاي اوليا و برگزيدگان الهي، چنانکه در حديث قدسي آمده است: " لَمْ يَسَعُنِي سَمائي وَ لاأَرْضِي وَ وسعني قلب عبدي المؤمن "(5).

حج سواره و پياده:

کسيکه حج بجا مي آورد و به سوي حق سواره يا پياده، يا برهنه يا با کفش مي شتابد، پاداش اين حج بقدري است که زبان از بيان آن عاجز است.

فمن له يمطو و يحفي ينتعل عن ذکر أجره لسانُنا يکِلّ

مشي حفاً أحمزُ أدني من أدب زيّ المساکين إلي الله أحبّ

بديهي است که چون بهترين اعمال دشوارترين آنهاست " أَفْضَلُ الأَعمالِ أَحْمَزُها "(6). حجّ پياده و با پاي برهنه، با فضيلتتر و در مراعات ادب حضور، برتر از صورِ ديگرِ حج است. اضافه بر آن، پياده راه رفتن، شعار محرومان و مسکينان است و پياده و با پاي برهنه آهنگ خانه خدا کردن، در حقيقت خود را به زيّ آنان در آوردن است که نزد خدا محبوبتر مي باشد.


حجّ صوري و حجّ معنوي:

حجّ در حقيقت آهنگ حرم الهي است تا با حرکت از اطوار نفس بعقل، خدا را مشاهده کند و بدو ملحق شود. در اينراه براهنمايي محتاج است که داناي راه و آگاه بعلم طريقت باشد. بقافله اي و زاد و توشه اي نيازمند است که علم و تقوا باشد و مرکبي لازم دارد که صبر باشد. سالک در اين سفر بايد مانند شتر باشد که بار سنگين حمل مي کند، کم مي خورد و بر گرسنگي صبور است، و تحمّل تشنگي و طول سفر و سختي آنرا دارد و در برابر کوچک و بزرگ منقاد و مطيع است. سالک نيز بايد کم حرف، زياد روزه دار، بدون احساس خستگي از شرکت اعمال باشد. در آغاز حج، خود را از گناهان پاک گرداند، از طبايع بشري خارج کند، از دنيا و احکام آن و شأن و اعتباري که از خلق خدا دارد، جدا شود. در خلوت برياضت بپردازد و بديدار مردان خدا و زيارت آثار پيامبران و اوليا و صالحان برود و عبادات واجب را بطور کامل بجا آورد(7). عارف سبزواري، در ابياتيکه مي آيد، بتفصيل تفاوتهاي حج صوري و حج معنوي را بدينگونه بر شمرده است:

للقلب حجّةٌ کما للقالبِ و هي ابتغاء نهاية المطالبِ

للقالب قافلة و قائد للحجّة راحلة تزوّد

فيلزم العارف بالحقيقة للقلب هادية علي الطريق

إرادةٌ، عزمٌ، صَفاً، تبتّلٌ و توبةٌ، إنابةٌ، توکّلٌ

تذکّرٌ، تفکّرٌ، مراقبة مروّةٌ، فتوّةٌ، محاسبة

هذي و أضعافٌ لها ألفيّة منازل الحجّة معنويّة

قوافلُ القلوب، إخوان الصّفا من کلّ داء سُؤرُهُم لها شفا

و الزّاد في کفّةِ عقل نظري معرفةٌ، في العملي التقوي ذَرِ

أکرمکم أتقاکم، نسّاکه أخلصکم أبهاکم، سلاّکه

راحلة الحجّة ذي اصطبار في الارتياض ثمّ الاذّکار

کما الجِمال يحتملن التَعَبا سَهَراً ظماءً وعْرَ وِقْر سَغَبا

يقنعن بالشرک و باليسير يفقدن للکبير و الصغير

کذاک للسالک جوعٌ و سَهَر و عزلةٌ رضاً و تسليمٌ سِيرَ

لظاهر الحجّة الاغترابُ جا للسرّ اَن من الفِ الاهوا اُخرجا

في الظاهر تبديل أرض و سما الباطنِ تبديلُ قلب و قوي

تعرفُ نفسک فتعرفْ ربّکا بل زِنْ بوصفِه شهودَ نفسِکا

ـ همانگونه که جسم حج صوري انجام مي دهد، قلب نيز حجّ معنوي را براي رسيدن بمقصود محقّق مي سازد. مقصود در حجّ صوري، زيارتِ خانه خدا و در حجّ معنوي زيارت صاحبخانه و محبّت و طلب اوست. ـ همانطور که حجّ قالبي و صوري، قافله و راهنما و مرکب و زاد و توشه دارد. حج قلبي و معنوي نيز نيازمند راهنمايي است که عارف بحقيقت حج باشد. حجّ معنوي نيز مانند حج صوري، داراي منازلي است; اراده، که مانند نور در قلب مي تابد. عزم، که مرحله تصميم و بعد از اراده است. صفاي قلب و صدق نيّت. تقبّل، که بريدن از خلق در طلب حق تعالي حاجي، در سفر حج، بايد بزيارت آثار مردان الهي و مزار و مشهد ائمه هدي (ع) رود و هر بنده برگزيده خدا را در سلوک ظاهري و باطني اش ملاقات کند. توبه، انابه و توکّل است. تذکر، تفکر، مراقبت، مروّت، فتوّت، محاسبه و موارد ديگر که (در جاي خود تبيين شده)، همگي منازل حج معنويند. ـ همانطور که حج صوري در قالب قافله هايي انجام مي شود، درحج معنوي نيز قلب، قافله هايي دارد که شفاي امراض دروني و معنوي است. ـ همانطور که مَرکبِ حمل توشه در حج، غالباً دو لنگه و کفّه دارد، عقل نيز داراي دو کفّه نظري و عملي است. زاد و توشه در کفه عقل نظري، معرفت و آگاهي است و در کفّه عقل عملي تقوا و ترک گناه.

ـ مَرکبِ حجّ معنوي، استقامت در تحمّل مشکلات و ذکر دائم است. پس زائر خانه خدا بايد مانند شتر باشد و سختي، تشنگي، دشواريِ راه، سنگيني بار و گرسنگي را در راه خدا تحمّل کند و تسليم و راضي باشد. ـ همانطور که حجّ صوري، دوري از زن و فرزند و مال و وطن را بدنبال دارد، حج معنوي نيز خارج شدن از هواهاي دل است; "...وَ مَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهاجِراً إِلَي اللهِ وَ رَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِکْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَي اللهِ...". ـ چنانکه حجّ ظاهري هجرت از سرزميني به سرزمين ديگر است، حج معنوي نيز تبديل آسمان قلب و سرزمين قواست. و هنگاميکه آسمان وجود آدمي تغيير کرد، خود را مي شناسد و در پرتو خودشناسي به پروردگارش معرفت پيدا مي کند; " مَنْ عَرَفَ نَفْسَهُ فَقَدْ عَرَفَ رَبَّهُ "(8). بلکه فراتر از آن، کسيکه خود را شناخت، پيش از آن خدايش را شناخته و معرفت پروردگارش را ميزان و معيار معرفت خود قرار داده است; چرا که علم حقيقي بمعلول، تنها در پرتو علم بعلّت حاصل مي شود.

ولْيَزُرْ آثار رجال الله في کليهما و ليَلْقِين کلَّ صفيّ

حاجي، در سفر حج، بايد بزيارت آثار مردان الهي و مزار و مشهد ائمه هدي (ع) رود و هر بنده برگزيده خدا را در سلوک ظاهري و باطني اش ملاقات کند. عارف سبزواري در ابيات فوق بتفصيل تفاوتهاي حج صوري و حج معنوي را تشريح کرده است.


اسرار موسم حج:

ذي الأشهر للحجّ فيها اصطفيتْ اذا النّفوس بالصيام اُصلحتْ

اذ طَهُرتْ و اغتسلتْ من لوثها حَرَتْ بزُلفي من فناء غوثها

لاحظّ من حَسْنا لِمرآت الصَّدا ما استعذبَ الماء لاِمْرء ليس صدا

البَدَنُ الغير النَقيّ کلّما غذّوتَه زِدتَ وبالاً ما نمي

براي حج ماههاي خاصي برگزيده شده; چرا که نفوس انسانها بخاطر روزه داري در ماه رمضان پاک شده و آزاد گشته و بدرگاه الهي نزديک شده اند. چگونه نفس آدمي نيازمند اصلاح و تطهير نباشد در حاليکه شخص زيبا از آينه بهره اي ندارد و آب جز در حال تشنگي، براي انسان گوارا نخواهد بود. با اعماليکه انسان در ماه رمضان انجام مي دهد، تشنه قرب الهي گشته و بدنبالش براي حج احرام مي بندد. بدني که پاکيزه نباشد، هر قدر هم تغذيه کند، وبالش بيشتر شده و رشد نخواهد کرد.


اسرار اعمال و مناسک:

اقسام سه گانه حج ـ تمتع، قِران و اِفراد ـ و عمره مفرده، هر يک اعمال و مناسکي دارند. در بعضي از اعمال و مناسک مشترکند و در بعضي، از يکديگر متمايز.


سرّ احرام:

إحرام نفس هو أنْ تجردّتْ ملابس الأوهام عنها طُرحَت

تلبّست شعار ذُلٍّ ولَدَي حتّي تسربَلْت بأنوار الهدي

قد حاکت الأنوار من ذي المَکْرَمَة رداء کبرياء، إزارَ العظمة

عاهد بالله معاهَدات مُراقباً في تلک إيفاءات

حرّم أهواءً علي النفس و حلّ خلافها في القلب عقدُ ما عَقَل

و ليتذکّر اندارجَ الکَفَنِ إذ اکتسا ثوبي الإحرام عُني

احرام نفس آنست که از علايق و اوهام آزاد شوي; چنانکه بدن، خود را از لباسهاي دوخته آزاد مي کند. نفس، در پيشگاه الهي خود را خوار و ذليل حس کند، همانطور که بدن خود را بصورت فقرا و مساکين در آورده و به دو لباس احرام قانع مي شود تا به انوار هدايت الهي منوّر گردد. با پوشيدن لباس احرام در ميقات، پوشيدن کفن پس از مرگ را بياد آورد; چرا که پوشيدن لباس احرام در حقيقت موت اختياري است. و از صاحب کرامتِ حقيقي، رداي کبريايي و لباس عظمت بپوشد، همانطور که سايه در پرتو صاحب سايه بهرهمند مي شود. با پوشيدن لباس احرام با خدا پيمان ببندد، پيمان ايمان و اطاعت و عبوديت و بر پيمانش وفادار باشد. همانطور که انجام بعضي از اعمال بر مُحرمُ صوري حرام است، بر نفس خود نيز هواها و هوسها را حرام گرداند و در قلب خود تصميم بمخالفت با آنها بگيرد و از عقل اطاعت کند; " الْعَقْلُ مَا عُبِدَ بِهِ الرَّحْمَنُ وَ اکْتُسِبَ بِهِ الْجِنَانُ "(9). با پوشيدن لباس احرام در ميقات، پوشيدن کفن پس از مرگ را بياد آورد; چرا که پوشيدن لباس احرام در حقيقت موت اختياري است.


سرّ تلبيه:

تلبيه، پاسخ به نداي حق تعالي است. ندا، گاه تکويني و پاسخ آن حتمي است و گاه تشريعي و تکليفي.

في ذا النداء و الخطاب قد أثَر إنّ المخاطب له قد انتشرَ

فَفِئةٌ قد سمعتْ و فهمتْ قد أجابتْ و هم حزبٌ علتْ

و فئةٌ سمع و لم تفهم، و هم يأتون بالحجّ و رَوحا لم تشُم

و فئةٌ قد فهموا بلا ندا و هم أولوا الأيد سقوا تأيُّدا

و فئةٌ لم يسمعوا لم يفهموا و لم يجيبوا، و هم الأولي عَمُوا

و هم عن السماع مَعْرولونا شرّ الدوابّ الصُّم محجوبونا

مردم در پاسخگويي به نداي تشريعي پروردگار عالم چهار گروهند. يک گروه نداي حق را شنيده و مي فهمند و اجابت مي کنند، اين گروه صاحبان حقايق و حِکَم و لطايفند. گروه ديگر نداي حق را مي شنوند، اما نمي فهمند، حج بجاي آورند اما روح حج را استشمام نمي کنند. اين گروه اهل صورتند نه معنا، اهل عقايد مختلفند که با صاحبان عقايد در نزاعند. گروه سوم بدون ندا خطاب حق را فهميده اند، اينان گروه خاصي هستند که شراب معرفت نوشيده و از ابتداي امر مجذوب بوده اند و اهل کشف و تحقيقند(10). و گروه چهارم کساني هستند که نه نداي حق را شنيده و نه فهميده و نه اجابت کردند. اين گروه همان اصحاب شمالند که طاغوت اولياي آنهاست(11).

امام زين العابدين (ع) هنگاميکه محرم شد و بر مرکب قرار گرفت. رنگش زرد شد و لرزه بر اندامش افتاد و توان " لبيک " گفتن را از کف داد و فرمود: مي ترسم بگويند: " لالبّيک و لاسعديک ". انسان هر گاه از کوه بالا مي رود يا به درّه اي فرود مي آيد، بايد بفکر وصول باشد. دعوت خداوند را اجابت کند و " لبّيک " گويد و در اين اجابت، ميان دو حالتِ خوف و رجا باشد و سرنوشت خود را بخدا واگذارد و بفضل او تکيه کند. روايت شده که امام زين العابدين (ع) هنگاميکه محرم شد و بر مرکب قرار گرفت. رنگش زرد شد و لرزه بر اندامش افتاد و توان " لبيک " گفتن را از کف داد و فرمود: مي ترسم بگويند: " لالبّيک و لاسعديک " و چون " لبيک " گفت، از هوش رفت و از مرکب بزمين افتاد و پيوسته همين حال را داشت تا اعمال حج به پايان رسيد(12). شخصي که مي خواهد دعوت حق را " لبيک " گويد، بياد اجابت نداي حق تعالي با نفخ در صور و حشر خلايق از قبرها و ازدواج مردم در عرصه هاي قيامت بيفتد که او را " لبيک " مي گويند و مردم بچند گروه تقسيم مي شوند: مقرّبين، قبول شدگان و کسانيکه در ابتدا ميان حالت ترس و اميد هستند ولي پس از مدتي رحمت الهي بر غضب او چيره شده و مشمول رحمت او قرار مي گيرند، حاجي نيز هنگام " لبيک " همين حال ترديد را دارد که آيا او را خواهند پذيرفت و حجّش قبول خواهد شد يا نه ؟


اسرار تکرار تلبيه:

إذ ذَکَر الوصول في الأحوال ذي و هي تُرجّيه فلبّي، فاحتذ

إذ شوقُه بکلّ حال جُدّدا کرّرها کما بمعناها بَدا

إذ علائم الوصول ظَهَرتْ تلبيةٌ من واصل ماسُوِّغَت

کذا إذا ما وَقَقوا بعَرفة ما استحسَنتْ من ذي شهود عرفة

إذ الوقوف وقْفةٌ في المعرفة و المشعر الشعُور بالمزدلفة

بل هيأة الوقار تدعو الهيبة کما حضوره يُجرُّ الغَيْبة

تلبيه با صداي بلند، آشکار ساختنِ دين خداست، در صورتيکه مانعي از تلبيه بلند نباشد; مثل تلبيه گفتنِ زنان، که آهسته گفتن اولي است.

اما سرّ تکرار آن در حالات مختلف، بدينجهت است که مُحرِم در حالات مختلف بياد وصول بمقصد و اميدوار بوصول باشد و لبيک گويد. چه، شوق بوصول در حالات مختلف تجديد مي شود و ميل طبيعي يا ارادي هر چه بهدف نزديکتر شود، شدت پيدا مي کند. احتمال ديگر در سرّ تکرار تلبيه آنست که بخاطر علوّ مرتبه منادي و اهميت مقصد پي در پي دعوت حق تعالي اجابت مي شود و سرّ قطع تلبيه با رسيدن و ديدن مواضع مخصوص، مثل خانه هاي مکه بدين سبب است که وقتي نشانه هاي رسيدن بمقصود آشکار مي شود، تلبيه گفتن معنا ندارد. کسيکه عرفه را مشاهد کرد، تلبيه گفتن با رسيدن بمقام معرفت جايز نيست. چه اينکه، با رسيدن بمشعر، بقرب حقيقي خدا مي رسد و مقام وصول و شهود، اقتضاي تلبيه گفتن را ندارد. بلکه مقتضي وقار و سکونت و اطمينان است; همانطور که هيبت و جلال و عظمت، اقتضاي احترام و ادب حضور و وقار و سنگيني را دارد، حضور او نيز اقتضاي غيبت وجود واصل را دارد; " أَلا بِذِکْرِ اللهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ "(13).

سرّ محرمات احرام:

سرّ محرّمات احرام، رهايي انسان از خود و توجه بخداست که اگر محرّمات احرام حلال بود، انسان بخود مشغول مي شد نه بخداوند. نگاه به آينه، زينت کردن، عقد نمودن، عطر زدن و... بخود مشغول شدن است. اضافه بر آن ـ مثلا ـ صيد کردن ارضاي قوّه غضب است و ترک صيد، رهايي از قوه غضب. طواف کننده بداند پيشاپيشِ او دريايي است که انتها ندارد; مانند دايره در حرکت دوّار که بي انتهاست; چون پايان خط نقطه است و در دايره نقطه وجود ندارد.

المُحرم کالمَيْت لاحراک له و الصائد حيّ و لامُعادَلة

بل غضب أو شبه للغضبِ و الشرع عن مظنّة الإثم أبِيّ

صيد بايد در حرم محترم باشد، علاوه بر آن، همه موجودات تسبيح گوي حقند، گر چه موجودات داني بايد فداي موجودات عالي شوند. امّا محرم سالک است و تا بمقصود نرسيده، انسان کامل نيست که موجودات ديگر آرزوي نيل بمقام و مرتبه او را داشته باشند:

وَلْيَحترم ما کان صيد الحرم من يَهوِ حبّاً يَهو ما لَه نمي

و أيضاً الکلّ مسبِّحٌ له و الدّان يَفديلَ لعليّ عَلّه

يدخل باب الله و هو سالک بل مستَذلٌّ يبدي أنّي هالک


اسرار طواف و واجبات آن:

اينکه طواف گزار دايره وار بر گِرد خانه کعبه مي چرخد، براي آنست که حرکتي شبيه حرکت فرشتگان بر گِرد عرش و فلک داشته باشد، که از عشق بجمال و جلال الهي در حرکتند. براي آنست که طواف کننده بداند پيشاپيشِ او دريايي است که انتها ندارد; مانند دايره در حرکت دوّار که بي انتهاست; چون پايان خط نقطه است و در دايره نقطه وجود ندارد. براي آنست که بداند در آسمان بيت المعموري وجود دارد که طواف ما بدور کعبه، سايه اي از طواف اهل آسمان پيرامون بيت المعور است. مروه، مروّت است و مروّت جامع مکارم اخلاق. حقيقت مروّت آنست که انسان براي ديگري نپسندد آنچه را که براي خود نمي پسندد. حجر الأسود، چون عقل و صادر اوّل است که حرکت از او آغاز و به او پايان مي پذيرد; چرا که عقل سرّ الهي است که آشکار و پنهان مي شود. پايان يافتنِ اين حرکت بعقل نيز بدين اعتبار است که عقل کلّي محمدي، در سلسله صعودي پايان مرتبه است و سلسله امکان به او پايان مي يابد و اختتام به او، اختتام به صادر اول است; چنانکه در قرآن و زيارات بدان اشاره شده است: "...کَما بَدَأَکُمْ تَعُودُونَ "(14).

و در زيارت جامعه آمده است: " بِکُمْ فَتَحَ اللهُ وَ بِکُمْ يَخْتِمُ اللهُ ". هفتگانه بودنِ شوطهاي طواف، بسان آسمانهاي هفتگانه و چرخش فلک است. اينکه مقام ابراهيم خارج از مطاف قرار مي گيرد، بدينجهت است که جزو خانه نيست و داخل کردن آن در طواف بيت الله الحرام، نوعي شرک بخداست. چه اينکه، حِجر اسماعيل جزو خانه است و لذا در طواف قرار مي گيرد. اضافه بر آن، اسماعيل خود را قرباني و فاني در راه خدا کرد و فاني حکمي ندارد:

من دوران الطائف ليُدرک تشبّهاً بالمَلَک و الفَلَک

و إنّ في قدّامه لامنتهي کالمستدير لم يکن له انْتها

إذ لم يبتّ مستدير هو خط و إنّما نهاية الخطّ نُقَط

و في السماء بيتُ معمور جُعل طواف أهله طوافَنا يُظِلّ

و الحجر کالغفل بدءٌ يختُم إذ هو سرّ الله يبدوُ يکتم

تسبيح طواف بحذا عدّ الفلک إلي سماء آب شرطٌ إذ نسک

و إنّما علي المقام لم يَدُر إذ هو کالشرک و شرکٌ ما اغتفر

و حِجر إسماعيل فيه اُدخِلا إذ صار قرباناً و لاحکم لِلا

اسرار سعي ميان صفا و مروه:

مروه، مروّت است و مروّت جامع مکارم اخلاق. حقيقت مروّت آنست که انسان براي ديگري نپسندد آنچه را که براي خود نمي پسندد. اگر انسان، ديگري را در اموري که بدان علاقمند است، بر خود مقدم دارد و ايثار کند، فتوّت است. صفا نيز صفاي قلب است و وقتي صفا و مروه را با هم جمع کرده، ميان آن دو سعي مي کند، در حقيقت همه کمالات را در خود جمع کرده است. هدايت، تخلّق به اخلاق روحاني است، بلکه بالاتر از آن، تخلّق اخلاق محمدي است; " وَ إِنَّکَ لَعَلي خُلُق عَظِيم "(15). بلکه تخلّق به اخلاق الهي است; چنانکه در حديث آمده است: " تَخَلَّقُوا بِأَخْلاقِ اللهِ "(16). هدايت، علاوه بر تخلّق به اخلاق، معرفت است; چرا که " أَوَّلُ الدِّينِ مَعْرِفَتُهُ "(17). که غايت ايجاد است. چنانکه در حديث قدسي آمده است: " خَلَقْتُ الْخَلْقَ لِکَيْ أَعْرِفَ "(18). محقّقان نيز در تفسير آيه: " وَ ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ اْلإِنْسَ إِلاّ لِيَعْبُدُونِ "(19). گفته اند: " لِيَعْرِفُونَ "(20). کسيکه معرفت و تخلّق را يکجا جمع کند، بقرب الهي نايل شده، چون هر درجه از معرفت، انسان را بدرجه اي از تخلّق مي رساند و درجه اي از تخلّق، او را بمرتبه اي از معرفت نايل مي کند و کمال تقرّب حاصل مي گردد; چنانکه ساعي از صفا متوجّه مروه مي شود و از مروه متوجه صفا، و اين امر چند مرتبه تکرار مي شود.

در حديث قدسي آمده: " مَنْ تَقَرَّبَ إِلَيَّ شِبْراً تَقَرَّبْتُ إِلَيْهِ ذِرَاعاً وَ مَنْ تَقَرَّبَ إِلَيَّ ذِرَاعاً تَقَرَّبْتُ إِلَيْهِ بَاعاً وَ مَنْ أَتَانِي مَشْياً أَتَيْتُهُ هَرْوَلَةً "(21); کسيکه يک وجب بمن نزديک شود، يک ذراع به او نزديک مي شوم و کسيکه يک ذراع بمن نزديک شود، يک باع نزديکش مي شوم، کسيکه به سوي من گام بردارد، به سويش هروله کنان مي شتابم ! کسيکه تخلّق و معرفت را يکجا جمع کند، بقرب الهي رسيده يا بمروه نايل شده، که سنگ يا چوبي است و از آن آتش بر مي خيزد که آهنش عمل است. کنايه از اينکه: اگر از بدن آدمي عمل صادر شود، آتشي است که از وادي مقدس برخاسته و عمده صفاي معرفت است که با آن شهود حاصل شود و در اين مقام نيز همراهي با عمل براي معبود، ضروري است; چنانکه ساعي از صفا به مروه حرکت مي کند. خلاصه، بدون عملِ صالح، کمال بدست نمي آيد. کسيکه ميان صفا و مروه سعي انجام مي دهد، در حقيقت مانند کسي است که در درگاه پادشاهي آمد و شد مي کند و اظهار خلوصِ خدمت مي نمايد و به اميد استخدام و عنايت از جانب او; بار دوم که مي رود به اميد اينکه اگر در مرتبه اول او را نديده، در مرتبه دوم ببيند. اين رفت و آمد، صورتي از نزول و صعود همه موجودات است و همه موجودات بازگشتي دارند; " يا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ ارْجِعِي إِلي رَبِّکِ راضِيَةً مَرْضِيَّةً "(22). زائر با سعيِ خود ميان صفا و مروه، در واقع مردّد است که خداوند او را پذيرفته است يا نه ؟ با هروله کردن از گناهانيکه کرده مي گريزد يا براي انجام خيرات مي کوشد و اوامر الهي را امتثال مي کند. "...فَاسْتَبِقُوا الْخَيْراتِ..."(23)، " وَ سارِعُوا إِلي مَغْفِرَة مِنْ رَبِّکُمْ..."(24).

بعبارت ديگر، بايد بهوش باشد و با سعي ميان صفا و مروه، بياد رفت و آمدش ميان دو کفه ترازو در صحراي قيامت باشد; صفا را بمنزله کفّه حسنات و مروه را کفّه سيّئات و بديها بداند و با حرکت ميان آن دو، رجحان و نقصان اعمال و حرکت ميان عذاب و بخشش الهي باشد:

المَرْوَةُ المُرُوَّةُ، الصفا صفا علماً مشهوداً فيه رمز الاکتفا

إنّ الهدي تخلّق و معرفة مَن درجات ذين سَارَ ازدلفة

أو مروةٌ زندةٌ مقدَح العمل من جسد رمزٌ و بالصدمةِ حلّ

فإنْ نزلتَ من صفا شهودکا فارکن بالأرکان إلي معبودکا

و السعيُ في المسعي لهذا الناسک کالاختلاف بفناء المَلِک

و جاء الاستخدام و العناية في العود إن لم يره بداية

و صورة النزول و الصعود في کُلٍّ و کلٌّ ذاتِ رَجْع فاقتف

تردّدُ القبول يُبدي القلب تَهَرْوُلٌ من الخطايا هربٌ

أو إنّه کان امتثال امْرِ هو کاستبقوا أو ضللت أتيته

احرام بستن براي حج يا عمره، براي آنست که انسان با اسلام و ايمان، بمرتبه علم اليقين رسيده، با يکي بمرتبه عين اليقين و با ديگري بمرتبه حقّ اليقين برسد يا با يکي بمرحله فنا که روشني چشم سالکان کوي دوست مي باشد و با ديگري بمقام فناي از فنا برسد.

و إنّما العقدان للعين و حق أو لِفنا، له فنا الفنا لَحَق

اسرار تقصير:

همانگونه که انسان با تکبيرة الاحرام براي نماز مُحرم شده و آنرا آغاز مي کند و با سلام مُحلّ مي گردد و نماز پايان مي يابد، زائر خانه خدا نيز با تلبيه محرم شده و حج يا عمره اش آغاز مي شود، با تقصير نيز محلّ شده و اعمالش به پايان مي رسد و سرّ اينکه با تقصير از احرام خارج مي شود، آنست که با اعمال و مناسک و نيات و اسرار و معارف حج، بهيميّت و سُبعيّت از وجودش رخت بر مي بندد و چون مو و ناخن و چنگال و نيش و امثال آن، که از خصوصيات حيوانات است، با تقصير، از حيوانيت فاصله مي گيرد و وجود ظلماني اش نوراني مي شود:

کما الصلاة عقدها التکبير تحليلها التسليم فالتقصير

تحليل حجّ و اعتمار قد بدا کما هما بتلبيات عقدا

و السرّ فيأنّ بتقصير يُحَلّ ان سَبُعٌ بهيمةٌ منه انتقل

فانّ الاشعارُ شعارُ الأعجمِ کذلک الأظفار فلتُقلّمُ

فحيثما وجوده تبدّلا تصريفهُ فيملکِ حقّ حلّلا


اسرار وقوف بعرفه:

زائر خانه خدا بايد از وقوف در عرفه و مشعر و مشاهده ازدحام جمعيت و اقوام و ملل مختلف; از عرب و عجم، از گريه و ناله و استغاثه و تضرّع آنها بدرگاه حق تعالي، از پيروي هر قومي از پيشواي خود، از سرهاي برهنه و بدنهاي کفن پوش، بياد مواقف حشر و آخرت باشد. از اسرار اجتماعِ همه در اين سرزمين، آنست که عموم مردم و همانطور که در سير نزول، اولياي الهي واسطه فيضند، در قوس صعود نيز اينان واسطه ترقّي و کمال انسانند. گنهکاران، با اولياي الهي ارتباط پيدا کنند و به برکت حضور آنان، مشمول رحمت الهي قرار گيرند. همانطور که در سير نزول، اولياي الهي واسطه فيضند، در قوس صعود نيز اينان واسطه ترقّي و کمال انسانند. همانطور که در درگاه سلاطين حجازي، نگهباناني هستند که مراجعه کنندگان را در مقابل قصر نگاه داشته، سپس به آنان اذن دخول مي دهند، زائر خانه خدا نيز بايد در عرفات، مشعر و منا وقوف کند تا به سبب حضور اولياي الهي در ميان آنان، مشمول رحمت الهي قرار گرفته و پس از رمي و قرباني و تقصير و پاک شدن، اذن دخول و حضور در خانه خدا را پيدا کند و براي طواف خانه خدا وارد مسجد الحرام شود.

از امام صادق (ع) پرسيدند: چرا مشعر بعنوان موقف تعيين گرديد و حرم موقف نشده ؟ فرمود: " لاَِنَّ الْکَعْبَةَ بَيْتُ اللَّهِ وَ الْحَرَمَ حِجَابُهُ، وَ الْمَشْعَرَ بَابُهُ، فَلَمَّا قَصَدَهُ الزَّائِرُونَ أَوْقَفَهُمْ بِالْبَابِ يَتَضَرَّعُونَ حَتَّي أَذِنَ لَهُمْ بِالدُّخُولِ، ثُمَّ أَوْقَفَهُمْ بِالْحِجَابِ الثَّانِي وَ هُوَ مُزْدَلِفَةُ، فَلَمَّا نَظَرَ إِلَي طُولِ تَضَرُّعِهِمْ أَمَرَهُمْ بِتَقَرُّبِ قُرْبَانِهِمْ، فَلَمَّا قَرَّبُوا وَ قَضَوْا تَفَثَهُمْ وَ تَطَهَّرُوا مِنَ الذُّنُوبِ الَّتِي کَانَتْ لَهُمْ حِجَاباً دُونَهُ أَمَرَهُمْ بِالزِّيَارَةِ عَلَي طَهَارَة "(25). چون کعبه خانه خدا و حرم حافظ و نگاهبان آنست; هنگاميکه زائران قصد خانه خدا مي کنند، بر درِ خانه نگهداشته مي شوند تا اذن دخول صادر شود، سپس در نگاهباني دوّم، که مزدلفه است نگهداشته مي شوند و وقتي خداوند به تضرّع و ناله فراوانِ آنها مي نگرد، امر مي کند که با قرباني کردن به او نزديک شوند و چون قرباني کردند و از گناهانيکه حجاب و مانع رسيدن انسان بخداست، پاک شدند، امر مي شوند که با طهارت بزيارت خانه خدا روند.

و من وقوف عرفة و المشعر و ما تري من ازدحام البشر

و من فنون الصور و الألسنة و الغوث و اللهف بکلّ آونة

و امم اثر الائمة اقتفت أصواتهم إلي السماء رفعت

ضاحي الرؤوس مکتسِ الأکفانِ نل مواقف الحشر و شَمِّر و ارْتجِل

بجمع الأوتاد و قطب و البدل رجا ارتباط الدانِ بالعالي حصل

بذي فيوضِ الله منه استنزلتْ و النعم و الرحماتُ استُجلبتْ

و حرس السلطان وقّفوا علي فِناء قصره الرعايا أوّلا

منه الوقوف بعد الإحرام فحجّ فقِف تأدّباً بها استأذن فَلِج


اسرار رمي:

از جمله اسرار رمي، آنست که سالک غير از او ـ جلّ و علا ـ ديگري را طلب نکند; چرا که غير از او، چه کسي است که عاقل باشد و خير خود را نخواهد، بخصوص اگر مدّعي علم و محبّت بخدا باشد. کسيکه او را طلب کند، در امنيت و هدايت است و کسيکه از او بگريزد، مغبون است و چه غبني بالاتر از آن ! جمرات سه گانه، همان نفوس سه گانه امارّه و مسوّله و لوّامه است. نفس امّاره بدترين آنها. پس از آن، نفس مسولّه است که زخارف دنيا را در نظر انسان زيبا و باطل را حق جلوه مي دهد. سپس نفس لوّامه که انسانرا بر ارتکاب باطل سرزنش مي کند و نسبت به آن دو، بهتر است، که خداوند بدان سوگند ياد کرده: " وَ لاأُقْسِمُ بِالنَّفْسِ اللَّوّامَةِ "(26). فحشا و منکر و بغي نيز از آثار اين سه نفس است که ضدّ سر و روح و قلب و معرفت و علم و عدلند. رمي جمرات سه گانه، در حقيقت رمي نفوس سه گانه است و اينکه در روز عيد فقط جمره قصوي رمي مي شود، بدين خاطر است که وقتي جمره بزرگتر و نفس شرورتر رمي شد، در حقيقت آن دو نيز رمي شده اند. يعني در واقع، رؤوس و سران عقايد باطل رمي مي شوند; چرا که مثل سنگ جامد بي فايده اند و بر سالک است که صاحبان و بنيانگذاران اين عقايد را رمي نمايد. شايد برداشتن هفتاد و دو سنگريزه ـ بنابر قولي ـ اشاره به هفتاد و دو فرقه باشد.

هو المُني لا تَتَمنَّ غيرَه فالغيرُ ضيرٌ من يخلّي خيره ؟

من وجهه يبغي هو المأمون من رامَ منه بدلاً مغبونٌ

و أيّ غبنٌ أغبنٌ أفحشٌ بلي ذا الغبنُ ذاک الاغتباط قابَلا

و أنفسٌ أهواءُها مُزاولَة أمّارّة لوّامة مسوّلة

فالجمرات للنفوس أمثلة يا بَطَل الدين! ارجمَن ذي البَطَلة

کفاية القصوي إذا دَرَيتَها فإذا رميتَ معظماً رميتَها

سوء العقائد حصيٌ بلا ثمر أعمالکم رُدّت إليکم في صُوَر

باثنين و السبعين قولٌ في الحصي للامّة احصي غدا و اقتضا

فکلّ الاثنين و سبعين الفِرَق ساقطة من اعتبار دون حق


سرّي ديگر:

مقصود از انجام رمي و هروله و مانند آن، اظهار رقّيت و عبوديت است; چنانکه برخي اظهار داشته اند: با اينگونه اعمال است که اوج رقّيت و بندگي انسان آشکار مي شود، بر خلاف عبادات ديگر; مثل زکات، که احسان نيک است و عقل حکمت آنرا درک مي کند يا روزه که شکستن شهوت آدمي است که دشمن خداست يا خويشتن داري است که فارغ شدن براي عبادت خداست و مانند رکوع و سجود در نماز که تواضع در برابر خداست و نفس آدمي با تعظيم خدا مأنوس است. گويند عقل راهي براي درک اسرار عباداتي چون رمي و هروله ندارد و کسيکه چنين اعمالي را انجام مي دهد، انگيزه اش جز اطاعت و امتثال امر الهي نيست. عقل بطور کلّي از تصرف در چنين اموري ناتوان است. هر جا که عقل حکمت عملي را درک کند طبع آدمي نيز بدان ميل مي يابد; ميلي که در واقع معين و کمک کار و برانگيزاننده انسان در انجام آن عمل است; لذا اوج رقّيت و بندگي در آن آشکار نمي شود. حاجي سبزواري در تشريح اين نظريه، مي گويد: مقصود آنست که مصالح نهفته در افعال شرعي، بعضي واضح و آشکار، بعضي مخفي و بعضي ديگر مخفي تر است که اکثر عقول را بدان راهي نيست، وگرنه اوامر و نواهيِ خداوندِ حکيم، داراي حکمت و مصلحت است. مقصود آنست که انسان از انجام اينگونه اعمال، قصد قربت و اخلاص دارد و بس و عمل را جز براي او انجام نمي دهد و در برابر آن، از خدا جز خود خدا طلب نمي کند و تقرّب به او انگيزه فعل اوست و نه چيز ديگر(27).


اسرار قرباني:

گر بر سر کوي عشق ما کشته شوي شکرانه بده که خونبهاي تو منم

قرباني در حج، در حقيقت ذبح حيوانيت خويش است، تا کمال انسانيت مشاهده شود. گاو و شتر و گوسفند در واقع شهوات ما هستند و کشتن آنها بمنزله تحريص نفس بعلم و عمل است که بايد قبل از ضعف قواي جسماني و قوي بودن قوا انجام داد; چرا که اگر انسان در اين زمينه کوتاهي کند تا قوايش تحليل رود، مبارزه او با شهوات مثل کشتن حيوان ناقص در موسم حج است و قرباني ناقص شايسته هديه کردن نيست. چه اينکه، جز عمل خالص از آدمي بخدا نمي رسد. در قرآن کريم مي فرمايد: " لَنْ يَنالَ اللهَ لُحُومُها وَ لادِماؤُها وَ لکِنْ يَنالُهُ التَّقْوي مِنْکُمْ..."(28).

و ذبح هدي ذبحُ حيوانيّتک حتّي تري کمال إنسانيّتک

فبقر النفس اقْتلوا في ذا المُني و البُدن و الأغنام من شهواتنا

و قتْلُها إغراء علم و عمل فعجّلوا قبل تخلّل الخلل

لم يحرِ للاهداء هَديٌ ناقصٌ و لن ينال الله الاّ الخالص

اسرار بازگشت بمکّه:

زائر خانه خدا، پس از اعمال منا و بيتوته در آن سرزمين، بمکه باز مي گردد تا طواف زيارت و نماز طواف و سعي و طواف نساء و نماز طواف بجا آورد. اين بازگشت مي تواند اسرار گوناگوني داشته باشد: اول آنکه، مثل اعمال و عباداتيکه انسان تکرار مي کند تا در پرتو تکرار، براي او ملکه شود، تکرار اين اعمال و مناسک نيز موجب مي شود که در نفس او رسوخ نمايد، بلکه صاحب ملکه، خود فرشته اي از فرشتگان الهي مي شود. خداوند دو دسته فرشته دارد: يک دسته فرشتگان خارجي و دسته ديگر فرشتگان داخلي، که متصل بروح آدمي هستند و بوسيله قوي و طبايع، فعلي انجام مي گيرد; همانطور که فرشتگان لطف و رحمت تحت اسماء جماليه حقّند و فرشتگان قهر و غضب، تحت اسماء جلاليه او، آدمي نيز تحت امر الهي انجام وظيفه مي کند.

ذا العود و التکرار مثل الآخر تطبق ما في الخلق من تکرّر

و الحال بالتکرار صارت ملکه بل سبباً لحول ذيها تلکه

تحت اسمي الجمال و الجلال ظلّ يفعل مأموراً به و يمتثل

دوم آنکه، اگر اعمال او در مرتبه اول، مورد پذيرش درگاه حق واقع نشده، بار ديگر انجام دهد، به اميد آنکه مقبول افتد.

و إنّه لولا قبولٌ فافعل في المرّة الأولي عسي الثاني قَبَل

سوم آنکه، اگر در مرتبه اول از اسرار باطن اعمال و مناسک حج آگاه نشده، چه بسا با تکرار از آنها اطلاع پيدا کند.

و إنّه لولا عُثُور السرّ في مرّة أولي کرّة أخري يَفي


پی نوشتها :

1. ر.ک: مقدمه تحقيق نبراس الهدي به قلم محسن بيدارفر.
2. امين الاسلام طبرسي، المجمع البيان، ذيل آيه: 28 سوره حديد.
3. فاضل هندي، کنز العمال: ج2، ص47.
4. علي بن ابراهيم، التفسير القمي: ج2، ص83.
5. مجلسي، البحار الأنوار: ج58، ص39، ح4.
6. همان: ج70، ص191، ح14.
7. شرح الاسماء يا شرح دعاء الجوشن الکبير: ص308.
8. البحار الأنوار: ج2، ص32، ح5.
9. کليني، الاصول الکافي: ج1، کتاب العقل و الجهل: ح3.
10. شايد مراد حق تعالي از آيه مبارکه: " وَ لاتَطْرُدِ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُمْ بِالْغَداةِ وَ الْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ ما عَلَيْکَ مِنْ حِسابِهِمْ مِنْ شَيْء وَ ما مِنْ حِسابِکَ عَلَيْهِمْ مِنْ شَيْء..."، (انعام: 52) اين گروه باشند.
11. " إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللهِ الصُّمُّ الْبُکْمُ الَّذِينَ لايَعْقِلُونَ ". الانفال: 22.
12. شيخ صدوق، من لايحضره الفقيه: ج2، ص215، ح2204.
13. الرعد: 28.
14. الاعراف: 29.
15. القلم: 4.
16. البحار الأنوار: ج58، ص129; سيد حيدر آملي، جامع الاسرار: ص363.
17. النهج البلاغه صبحي صالح: ص39.
18. البحار الانوار: ج87، ص199، ح4.
19. الذاريات: 56.
20. ابن عربي، التفسير القرآن الکريم: ج2، ص545.
21. المستدرک الوسائل: ج5، ص298; الکنز العمال: ج1، ص225.
22. الفجر: 28.
23. البقره: 148.
24. آل عمران: 133.
25. من لايحضره الفقيه: ج2، ص197; صدوق، العلل الشرايع: ج2، ص28.
26. القيامت: 2.
27. شرح الاسماء: صص315 و 314.
28. الحج: 37.

منبع : www.hajj.ir


نظر به مطلب
نام:  
ایمیل:
متن:  500 حرف دیگر میتوانید تایپ کنید
کد امنیتی: 89178
   
 
قدرت گرفته از پرتال ترنم