معرفی به دوست

زیارت قلمرو دل

زیارت قلمرو دل

استاد جواد محدثی

بسمه تعالی

 

زیارت قلمرو دل و وادی محبت

انسان،در بسترى از زمان و مكان و شرايط جنبى،در حركت است.

در مسير اين حركت،انسان از نفحات ربانى و جذبه‏هاى ملكوتى و تابشهاى عرفانى اثر مى‏پذيرد و سود مى‏برد و كسب فيض مى‏كند.

به فرموده پيامبر اسلام: «در ايام روزگارتان،نفحه‏ها و وزشهايى از نسيم لطف الهى است.آگاه باشيد و خود را در معرض آنها قرار دهيد...ان فى ايام دهركم نفحات الا فتعرضوا لها...».

لحظه‏ها خاطره آميزند. روزها سرشار از آموزش‏اند. «ايام الله‏»،نقش ساز و شكل پرداز جان و روان و شخصيت آدمى‏اند.مكانهاى جغرافيايى،تداعى كننده رويدادهاى تاريخى است و ياد آور انسانهاى سازنده تاريخ. زمانهاى خاص،بار مفهومى و محتواى تاريخى دارد.

گاهى تاريخ در جغرافيا نهفته است و مكان در زمان،و گاهى جغرافيا،تاريخ مجسم است. در تربيت اسلامى،هدف،بركشيدن و بالا بردن و رشد دادن انسان و سوق دادن اوست‏به آنچه بايد باشد،و بردن به جايى كه بايد برود،و رساندن به جايى كه بايد برسد و توجه دادن انسان به اصل والاى‏«از اويى و به سوى اويى‏».

از اين رو،اسلام،از هر زمينه‏اى،از هر مناسبت و فرصتى،از هر زمان و زمينى،و از هر مقام و مكانى در اين مسير استفاده مى‏كند و براى هر كس،در هر جا و هر زمان و هر شرايط،تكليفى، برنامه‏اى،دستور العملى و...قرار داده است.

تمام لحظات شبانه روزى انسان و همه موقعيتهاى سفر و حضر و فردى و اجتماعى،مادى و معنوى،روحى و عاطفى انسان،آميخته به دستورى و رهنمودى در اسلام است.نمى‏توان لحظه‏اى را براى انسان تصور كرد كه اسلام،براى آن لحظه،حرفى،پيامى،دستورى،مستحب و مكروهى،و...بيان نكرده باشد.

انسان،در فضاى تربيتى دين،محاط به تعليمها و ارشادهاست.

اين فضاهاى هميشگى و همه جايى تربيت و سازندگى فراوان است.از جمله به برخى از آنها اشاره مى‏شود:

شهر رمضان و شبهاى قدر و احياء، اعتكاف در«ايام البيض‏»ماه رجب، حج و عمره، زيارتها،مزارها، نماز و روزه، (واجبات و مستحبات) ، جهاد و زكات و خمس، بعثت پيامبر (ص) ،ميلاد على (ع) ،سوم و نيمه شعبان، محرم و كربلا و عاشورا و عزادارى و اربعين و ذكر اهل بيت (ع) ، عيد غدير،عيد فطر،عيد قربان، روز عرفه،اعياد و وفيات و مواليد، نماز شب و تلاوت قرآن و خواندن دعا و شب زنده‏داريها، كميل‏هاى شب جمعه; ندبه‏هاى صبح جمعه، سماتها و توسلهاى غروب جمعه، ياد اموات و حضور بر سر خاك، اطعام‏ها،افطارها،خيرات و مبرات، نذورات،وقفها،صدقه‏ها،قرض الحسنه‏ها، صله رحم‏ها،ديد و بازديدها، نمازهاى جمعه،نمازهاى جماعت...، و...

اينها بيان نمونه‏هايى از اعمال،برنامه‏ها،مناسبتها،فرصتها،روزها و مكانهاى ويژه‏اى بود كه با پرداختن به دستورات اينگونه موارد،دائما انسان در جريان يك سازندگى،ذكر،يادآورى،آگاهى، الهام گيرى،اسوه‏يابى و...قرار مى‏گيرد.

مگر نه اينكه پيامبر اسلام هم،يادآورى بزرگ است؟! «فذكر انما انت مذكر» (1)

و پيامبران ديگر هم يادآوران بزرگى بودند كه انسان را به‏«ميثاق فطرت‏»يادآورى مى‏كردند و با تذكر«هويت‏»انسانها،آنها را در مسير حركت از«هست‏»ها به‏«بايد»ها يارى و راهنمايى مى‏كردند.

اين را بجرئت مى‏توان گفت كه هيچ مذهب و مكتب و ايدئولوژى و فرهنگى،به اندازه اسلام، در اين زمينه‏ها برنامه ندارد و از مناسبتها و فرصتها در جهت‏ساختن روحهاى بزرگ و تربيت كردن انسانهاى پاك،استفاده نكرده است.

در كدام مكتب،برنامه سازنده و شگفت و دگرگون كننده‏اى چون‏«حج‏»وجود دارد؟

كدام آيين،برنامه‏هاى تربيتى وسيع و دقيق،همچون‏«رمضان‏»دارد،با آن دعاها و سحرها و افطارها و نمازها و مناجاتهايش با تشنگى و گرسنگى چشيدنهايش،با آن كنترل چشم و گوش و زبان و نگاه و شكم و شهوت و غرايز و خواسته‏هايش؟...

كدام دين،برنامه‏هايى چون احياى خاطره عاشورا و گرامى داشت‏شهيدان و گريه بر مظلوميتها و يادآورى حماسه‏ها و فداكارى‏ها و نشر فضيلتها و ارزشهاى انسانى و ترسيم خلوصها و اخلاصها و ايثارها دارد؟!

براى روز و شب و سفر و حضر و تجارت و عبادت و سياست و معاشرت و اخلاق انسان،در كدام فرهنگ،به اندازه اسلام،برنامه و دستور است؟

كدام مسلك،برنامه عظيم و شكوهمندى چون نماز جمعه و جماعت دارد؟

در كدام ملت و مليت،مراكز الهام بخش و سازنده و شور آفرين و پاكسازى چون‏«مكه‏»، «مدينه‏»،«بقيع‏»،«كربلا»،«نجف‏»،«كاظمين‏»،«سامرا»،«زينبيه‏»،«مشهد»،«قم‏»،«غار حرا»،«جبل الرحمه‏»،«دامنه احد»،«كوفه‏»،«فرات و دجله‏»،«زمزم‏»و«منى‏»و«عرفات‏»و«مشعر»و...صدها از اين قبيل وجود دارد كه هر كدام حامل فرهنگى و در بردارنده تاريخى و حاوى الهام و رهنمودى است؟!...

اينك،در مقام شمردن همه اين مناسبتها و موقعيتها و فضاهاى تربيتى اسلام نيستيم. اين‏«مدخل‏»،زمينه‏اى بود براى ورود به بحث اصلى كه عبارت است از:«زيارت‏».

چرا«زيارت‏»؟

شك نيست كه‏«زيارت‏»در اسلام،بخصوص در فرهنگ شيعه،جايگاه والايى دارد.

امامان و اوليائى خدا،تا حد بسيارى دعوت و تشويق به زيارت كرده‏اند.

پاداشها و ثوابهاى فراوانى براى‏«زاير»بيان شده است.

«زيارت‏»،در ارزش و پاداش،همپاى بسيارى از عبادات،بلكه برتر از حتى جهاد و شهادت به حساب آمده است.

«مزار»ها،در اسلام،از اعتبار خاصى برخوردار است.

«مزور»ها،مورد تكريم فراوان قرار گرفته‏اند.

«زيارتنامه‏»ها،يك دنيا تعليمات و فرهنگ و آموزش و تربيت را شامل است.

راستى...اين همه دعوت و تشويق به زيارت،چرا؟

اين همه پاداش و اجر و ثواب،براى هر قدم قدم زيارت،براى چه؟

چه تناسبى ميان عمل زاير با آن پاداشهاى عظيم و خيره كننده و بهت‏آور؟

مگر نه اينكه‏«اجر»،در مقابل‏«عمل‏»است؟و مگر نه اينكه تناسبى بايد بين‏«كار»و«مزد»باشد؟

اساسا چرا بايد زيارت رفت؟

فايده زيارت براى زاير چيست؟

زيارتگاهها چه نقش تربيتى و تهذيبى دارند و بايد داشته باشند؟

زيارتنامه‏ها چه متنهايى است و چه آموزشهايى دارد؟

در زيارت،بايد به‏«دل‏»پرداخت‏يا به‏«عقل‏»؟

زيارت،ريشه در منطق و برهان دارد،يا خاستگاه آن،وادى شور و شوق و جذبه و عرفان است؟

زيارت،در صدر اسلام،مهم و مفيد بوده،يا هميشه و هم اكنون هم سازنده و تعهد بار و رسالت آشناست؟

در زيارت،به‏«منفعت‏»بايد انديشيد يا به‏«معرفت‏»؟زاير،«عاشق‏»است‏يا«جهانگرد»؟

زيارت،«دخل‏»است‏يا«خرج‏»؟

زيارت،عملى عبادى است،يا جنبه‏«سياسى‏»هم داشته و دارد؟

زيارت،ساخته و پرداخته شيعيان است،يا اصلى است كه پيامبر،منادى آن است و ريشه در متن دين دارد و عقل،پشتوانه آن است و عرف،حامى آن و ملتها و اقوام بشرى عامل به آن؟!

اينها...و مطالب و مسائل ديگرى،انگيزه آن است كه از ميان آن همه زمينه‏ها و دستور العملها و برنامه‏ها كه گفتيم در فضاى تربيتى دين و مكتب وجود دارد،«زيارت‏»را انتخاب كرده و از جوانب گوناگون،پيرامون آن به دقت و تامل بپردازيم.

تا از كرانه اين غدير فياض،بهره‏اى برگيريم و اگر در كنار دريا نشسته‏ايم،-درياى معارف اهل بيت عصمت-لب تشنه نمانيم.و اگر نه به حد كمال مطلوب،ولى به اندازه وسع و گنجايش خويش،رفع عطش كنيم.

آب دريا را اگر نتوان كشيد هم به قدر تشنگى بايد چشيد

تشنه‏ايم و جويا...

خدا بر تشنگى ما بيفزايد تا جوياتر شويم.

آب كم جو،تشنگى آور به دست×تا بجوشد آبت از بالا و پست

«زيارت‏»،قلمرو«دل‏»و وادى‏«محبت‏»

در بحث‏«زيارت‏»،پيش از آنكه استدلال شود كه چرا بايد رفت و رفتن به زيارت را چه سود؟اگر شناختى محبت آور،نسبت‏به صاحبان‏«مزار»باشد،جايى براى اين سؤال و استدلال باقى نمى‏گذارد.

در زيارت،بيش از فلسفه و برهان،عشق و شور و محبت نهفته است.

بيش از آنكه‏«عقل‏»،محاسبه كرده و در يابد كه چرا؟«دل‏»،فرمان داده و زاير را به مزار رسانده است.

وادى زيارت،بيش و پيش از آنكه وادى معقولات و محاسبات عقلى باشد،وادى دل و جذبه درون است.

زاير،اگر بداند و بشناسد كه مورد زيارت‏«كيست؟»،ديگر نمى‏پرسد:«كجاست؟».به راه مى‏افتد و همچون خضر،به دنبال آب حيات،و همچون موسى (ع) در پى‏«عبد صالح‏»روان مى‏گردد تا برسد و بيابد و بهره برگيرد و كامياب شود.

«زيارت‏»،از اين مقوله است.پيوند قلبى است،محبت و علاقه است.

آنچه زاير را به پيمودن راهها و طى مسافتها و تحمل رنج‏سفر و بيم باديه و استقبال از خوف و خطر وا مى‏دارد،كشش درونى و علاقه قلبى اوست. و اگر عشق آمد،خستگى رخت‏بر مى‏بندد و اگر محبت در كار بود،ملال متوارى مى‏شود.

آنچه در راه طلب خسته نگردد هرگز×پاى پر آبله و باديه پيماى من است

«عشق‏»،معمار جان و جهان

شوق،انسان راكد را حركت مى‏بخشد و ساكن را«مهاجر»مى‏كند و«عافيت طلب‏»را باديه پيما مى‏سازد.

براى تحليل زيارت،نبايد خيلى سراغ برهان علمى رفت.«راه علمى‏»،فقط مى‏تواند روشنگر باشد،ولى راه معنى و دل و عشق،هم روشنى است و هم گرما بخش.بخصوص اگر عشق راستين به خدا باشد كه معشوق كامل و محبوب مطلق است و پيوند با او،سوزنده و سازنده است.به فرموده امير المؤمنين (ع) :«محبت‏خدا آتشى است‏سوزان و نور خدا،فروغى است روشنگر» (حب الله نار لا تمر على شيئى الا احترق و نور الله لا يطلع على شيئى الا اضاء) (2)

مى‏بينيم كه در بيان امام،محبت هم سوزاننده و هم روشنى بخش‏معرفى شده است.

«پرورده فيض نگاه‏»،از آتشى شعله‏ور است كه بيان كردنى نيست.به گفته اقبال:«سخن از تاب و تب شعله،به خس نتوان گفت...»و به قول امرسن:«يك قلب مى‏تواند هزار سال فكر خود را به كار برد،ليكن به قدر آنچه عشق،يك روز ياد مى‏دهد،كسب نتواند كرد.» (3)

عشق،معلم انسان است.عشق،معمار عالم است.

عشق،آباد كننده دل است.«عشق،وسيله‏اى است كه تمام دردسرهاى كوچك را به يك دردسر بزرگ تبديل مى‏كند».

عشق،تحمل را مى‏افزايد.

ناز پرورد تنعم نبرد راه به دوست×عاشقى شيوه رندان بلاكش باشدداغ محبت‏خدا و رسول و اهل بيت را بر سينه داشتن،همراه است‏با رنجها و مشقتهايى كه در راه اين محبت است.مگر مى‏توان از دشتها به سوى خانه و ديار محبوب،گذر كرد و تيغ بيابان و خار مغيلان را در پاى نديد؟!

اين خصيصه عشق است...و صد البته كه همه اينها در راه‏«دوستى‏»،روا و شيرين،و«هر چه از دوست مى‏رسد نيكوست‏».

بعضى‏ها خدمت ائمه مى‏رسيدند و ابراز مى‏كردند كه:ما،شما اهل بيت را دوست مى‏داريم.و آنان پاسخ مى‏دادند:پس آماده سختى باشيد و تن‏پوشى از فقر و محروميت‏براى خود آماده سازيد (من احبنا اهل البيت فليعد للفقر-او للبلاء-جلبابا) (4)

به قول معروف:«البلاء للولاء».

دلداده محبت‏خدا و اولياى خدا،سر بر كف مى‏نهد و در كوى دوست مى‏رود و راضى است‏به هر چه او بپسندد،چه راحت،چه رنج،چه غم و چه شادى.به قول بابا طاهر:

يكى درد و يكى درمان پسندد يكى وصل و يكى هجران پسندد من از درمان و درد و وصل و هجران‏پسندم آنچه را جانان پسندد

عشق،نوازشهايى در صورت‏«بلا»،و رحمتهايى به صورت‏«رنج‏»به دنبال دارد كه براى عاشق، سازنده و كمال آور است و خود،نشانه توجه وعنايت محبوب به محب است،كه:

اگر با ديگرانش بود ميلى چرا جام مرا بشكست ليلى؟

در يك كلمه،جوهر ناب زندگى،و روح حيات،عشق و محبت است و زندگى بى محبت،خشك و سرد و بى روح است.منتهى بايد محبوبها و معشوقها،شايسته محبت و عشق باشند و ارزش آن را داشته باشند كه انسان،عشقش را به پاس آنان نثار كند و«دل‏»را خانه‏«حب‏»آنان سازد.

معشوقهاى برين،در فرهنگ دينى،خدا و رسول و ائمه معصومين و پاكمردان و صديقان و شهيدان‏اند كه لايق محبت‏اند.دين هم بر پايه محبت مى‏چرخد و اساسا به تعبير امام صادق (ع) «دين،چيزى جز محبت نيست‏»

(هل الدين الا الحب) (5)

ولى روشن است كه اگر محبت آمد،به دنبالش،طاعت و عبادت و عبوديت و همرنگ شدن با محبوب و سنخيت‏يافتن با معشوق و حركت در راستاى خواسته او و عمل بر طبق رضاى حق و...همه و همه به دنبال مى‏آيد.محبتى كارساز است كه از قلب به اندام سرايت كند و از درون، اعمال برون را كنترل و هدايت نمايد.

«محبت‏»،پشتوانه‏«زيارت‏»

آنكه عشق و شوق داشته باشد،به زيارت هم مى‏رود.

براى عاشق شايق،نه تنها خود محبوب،جالب و جاذب است،بلكه هر چيزى هم كه به گونه‏اى رنگ تعلق و رايحه انتساب به او را داشته باشد،مطلوب و جاذبه‏دار است و دلداده را به سوى خود مى‏كشد.

در زيارت چنين است.چگونه مى‏شود كه عاشق خدا و دوستدار پيامبر و اهل بيت،و محب صالحين و صديقين و شهدا و اولياء الله،شوق ديدار خانه خدا و بيت الله و مزار و مرقد و خانه و شهر و ديار معشوق را نداشته باشد و شيفته ديدار كعبه و مدينه و مزار ائمه و قبور صالحين و شهرهاى خاطره آميز و شوق انگيزى كه ريشه در فرهنگ دينى ما دارد نباشد؟!

به گفته مرحوم علامه امينى:

«اگر مدينه منوره،حرم محترم الهى شمرده شده و در سنت نبوى،براى مدينه و خاكش و اهلش و مدفونين آنجا ارزشهاى فراوان بيان شده است،به خاطر همان انتساب به خدا و پيامبر است.و بر مبناى همين اصل،هر چيز ديگرى هم كه نوعى تعلق و انتساب به پيامبران و اوصياء و اولياء الهى و صديقين و شهدا و افراد مؤمن دارد ارزش پيدا مى‏كند و شرافت مى‏يابد... ». (6)

زيارت مى‏تواند نمودى از احساس شوق درونى انسان باشد.

نشانى از محبت و دليلى بر عشق و علامتى از تعلق خاطر باشد.

زيارت،زبان علاقه و ترجمان وابستگى قلبى است.

براى عاشق،حتى خانه‏اى كه روزى معشوق در آن ساكن بوده،كوچه‏اى كه روزى دلبر از آن گذشته،زمينى كه بر آن قدم نهاده،شهرى كه روزى در آنجا مى‏زيسته،سنگى كه دست محبوب به آن خورده،لباسى كه بر اندام او بوده،كفشى كه در پايش داشته،دلربا و جاذب است، دوست داشتنى و شوق انگيز است.

اين شعر منسوب به مجنون است كه در باره ليلى گفته است:

امر على الديار،ديار ليلى اقبل ذا الجدار و ذالجدارا و ما حب الديار شغفن قلبى و لكن حب من سكن الديارا (7)

يعنى:از ديار ليلى مى‏گذرم،اين ديوار و آن ديوار را مى‏بوسم،علاقه به ديار ليلى دلم را تسخير نكرده است،بلكه آن كسى كه در آن سكونت دارد،مرا مفتون خود ساخته است.

مى‏بينيم كه جاذبه شهر،به خاطر حضور ليلى در آن است.

در زيارت و مزار،مسئله در ظاهر سنگ و چوب و آجر و آهن و ضريح و ساختمان مزار و گنبد و گلدسته و رواق و...خلاصه نمى‏شود،تا به زيارت و بوسيدن و تقديس اينها اشكال شود.بلكه نقش عمده با آن محبت و شناخت و معنويت و عشقى نهفته است كه در وراى اينهاست كه حتى به اينها،معنى و جهت و قداست و حرمت‏بخشيده است.وقتى قلب،در گرو يك عشق بود، صاحب آن دل،از نام و ياد و لباس و دستمال و كفش و كوچه و شهر محبوب،خوشش مى‏آيد و لذت مى‏برد و همه اينها برايش جاذبه دارد و در هر يك از اينها عكس رخ يار را مى‏بيند.

ما با محبت وافر و علاقه و احساسى كه به حضرت محمد (ص) داريم،اگر با خبر شويم كه در جايى رد پايى و نشانى از آن حضرت باقى است،آيا شوق ديدنش را نخواهيم داشت؟«مقام ابراهيم‏»در مسجد الحرام،براى حاجى چرا آنقدر خاطره به همراه دارد؟جز اين است كه سنگى است كه حضرت ابراهيم در بالا بردن ديواره كعبه،به كمك پسرش اسماعيل،آن را زير پا مى‏گذاشته است و جاى قدم او بر سنگ باقى است؟!

مى‏بينيم كه وادى زيارت،وادى عشق و علاقه و عرفان است.در قلمرو دل،گاهى پاى عقل هم مى‏لنگد و وقتى عشق فرمان مى‏دهد،عقل چاره‏اى جز تسليم و فرمانبردارى ندارد.مرحوم علامه امينى نقل مى‏كند:

«...فقيه و اديب بزرگوار اهل سنت،تاج الدين فاكهانى (وفات 734) به دمشق رفت‏به قصد زيارت كفش پيامبر كه در«دار الحديث الاشرفيه‏»نگهدارى مى‏شد.وقتى كفش را ديد،افتاد و شروع به بوسيدن كرد و صورتش را بر آن مى‏ماليد و اشگ شوق از ديدگانش جارى بود و شعرى به اين مضمون را مى‏خواند:اگر به مجنون گفته شود:ليلى و وصال و ديدار او را مى‏خواهى،يا دنيا را و آنچه را در آن است؟او در جواب خواهد گفت:غبارى از خاك كفش ليلى برايم محبوبتر است و شفابخشتر براى دردهاى من...». (8)

آرى...وقتى عشق در كار باشد،خاك ره دوست را بايد سرمه چشم نمود.و براى عاشق،آنچه ارزشمند است،محبوب و ديدار او و هر چيزى است كه منسوب به اوست.

برادرانه بيا قسمتى كنيم رقيب جهان و هر چه در آن است از تو،يار از من

اين يك طرف قضيه است كه محبت،انسان را به زيارت وا مى‏دارد.

سوى ديگر قضيه آن است كه‏«زيارت‏»،محبت و شناخت مى‏آورد و از آن جهت،عامل سازنده و تربيت كننده است.

پى‏نوشتها:

1.غاشيه،آيه 21.

2.ميزان الحكمه،ج 2،ص 226.

3.چكيده انديشه‏ها،ج 1،ص 251.

4.ميزان الحكمة،ج 2،ص 240.

4.بحار الانوار،ج 69،ص 237.

6.سيرتنا و سنتنا صص 161-160.

7.الغدير،ج 5،ص 151.

8.الغدير،ج 5،ص 155.

 


 
قدرت گرفته از پرتال ترنم