بِلال بن رَباح حَبَشی ، اَبوعَبْدالله
بِلال بَرده اُمَیه بن خَلَف جُمَحی و نامِ مادرش حَمامَه بود. اُمَیه در گرمای سوزانِ مکّه ، ایشان را روی شنهای داغ به پشت خوابانده و سنگِ بزرگی روی سینهاشمیگذاشت و خِطاب به او میگفت یا بمیر! و یا از محمّد(ص) وآئینِ او دست بردار! لکن بِلال دائماً به ذکرِ اَحَدْ ، اَحَدْ مشغول بود . وَرَقَه بن نَوفَل که شاهِدِ این عذاب و شکنجه بود ، هرچه برای آزادی وی اصرار کرد ، اُمَیه نپذیرفت و معترض بود که چرا : بِلال مُدام اَحَدْ ، اَحَدْ میگوید !وَرَقَه پاسخ داد : من هم اَحَدْ ، اَحَدْ میگویم . وَرَقَه در نهایت خِطاب به اُمَیهگفت:اگر بِلال در این حال بمیرد من قبرِ او را مکانی مقدّس میشناسم ...... .
سرانجام اَبوبکر موفّق به کسبِ رضایتِ اُمَیه شد و بِلال را با یکی از غلامانِ سیاهِ خودش که تنومندتر بود تعویض نمود .
بِلال ، مُؤذِّن و خزانهدارِ بَیتالمالِ رسول خدا(ص) بود . ایشان به سابق الحَبَشَه شهرت یافت زیرا جُزْوِ اسلامآورانِ نخستین محسوب میشد . رنگِ پوست او بسیارگندمگون و موهائی مُجَعَّد داشت . دو عارض(گونههای) بِلال خفیف بود .
بِلال در غَزْوَههای مختلف از قبیلِ بَدْرْ ، اُحُد ، خَنْدَق ، خَیبَر و ... شرکت کرد . ایشان در جنگ بَدْرْ ، مالِکِ سابقِ خود : اُمَیه را شناسایی نمود . عَبْدالرَّحْمَن بن عَوف درصددِ نجاتِ جانِ اُمَیه بود که بِلال فرصت نداد و گفت نجات نیابم اگر نجات یابد و اُمَیه را کُشت . مجموعاً چهل و چهار حدیث از بِلال نقل شده است .
بِلال پساز رحلتِ رسول خاتم(ص) ، فقط یکبار و آنهم بنا به خواستِ فاطِمَه الزَهْراء سلام الله علیها بانگِ اذان سَر داد . آنحضرت با شنیدنِ جملهاَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُول الله از هوش رفتند . بِلال از آن پس هرگز اذان نگفت و مُقارِنِ سال 20 هجری قمری در سنِّ شصت سالگی به مرضِ طاعون درگذشت .
منبع: سیمای صدر اسلام، علی شهبازی، 1392، سازمان عقیدتی سیاسی ارتش جمهوری اسلامی ایران