هاشِم بن عَبْد مَناف بن قُصَی بن کِلاب بن مَرَّه – اَبونَضْلَه
هاشِم ، جَدِّ دوّمِ پیامبر (ص) ، نِیای بَنی هاشِم و نامش عَمْرو است . بالا بودنِ شأن ، مقام ، مَرْتَبَت و ویژگیهای عَمْرو در بینِ اعراب موجِب شده بود که وی به عَمْروالْعُلَی ، قَمَر و زادالرّاکب مُلقّب گردد .
از آنجا که عَمْرو هنگامِ فرا رسیدنِ سالِ قحطی در مکّه ، خوانِ ضیافت میگسترانید و ضِمنِ خُردکردنِ نانهای خشک و مخلوط نمودنِ آن با آبگوشت ، برای مردم کاسههای ترید فراهم میساخت ، هاشِم لَقَب گرفت .
نامِ مادرِ هاشِم : عاتِکَه بنت مُرَّه بن هِلال بن فالِج میباشد . عاتِکَه ، نامِ دوازده زن از نَسْلِ مادری رسول خدا(ص) بوده و به همین علّت آنحضرت فرمودند :
اَ نَا اِبن الْعَواتِکِ مِنْ سُلَیمْ ، من فرزند عاتِکَهها از بَنی سُلَیمْ هستم .
هاشِم چهار برادر به نامهای مُطَّلِب ، نَوْفَل ، عَبْد شَمْس و اَبو عَمْروداشت .
هاشِم و عَبْد شَمْس دوقلو زاده شدند و در هنگامِ تولّد ، انگشتِ هاشِم به پیشانی برادرش عَبْد شَمْس متّصل بوده است .
نظر به اینکه هنگامِ جدا کردنِ دو نوزاد از یکدیگر ، خونِ زیادی جاری گشت ، این حادِثَه به فالِ بد گرفته شد و جنگ و خونریزی بسیاری که میانِبَنی اُمَیه از فرزندانِ عَبْد شَمْس با بَنی هاشِم بوجود آمده رامُؤَیدِ آن دانستهاند .
گویند اُمَیه بن عَبْد شَمْس بر عموی خود : هاشِم ، رَشک ورزیده و اکثراً کارهای او را تقلید و تکرار میکرد . روزی هاشِم از رفتارِ اُمَیه برآشفته و کارِ آن دو به مُحاکِمَه نزدِ کاهِنی از قَبیلَه خُزاعَه کشیده شد . در پِی داوری کاهِن ، سرانجام هاشِم پیروز گشته و طِبقِ شرطی که پیش از صدورِ حُکم ، تعیین و توسّطِ طرفین دعوا پذیرفته شده بود ،اُمَیه ناچار ده سال به شام هجرتکرد . این حادِثَه را نخستین دشمنی میانِدو خانواده از عَبْد مَناف دانستهاند .
وی در سال500 میلادی عازِمِ مدینه شده و با زنی به نامِ سَلْمَی ازدواجنمود . حاصِلِ این ازدواج پسری به نامِ شَیبَه بود که دورانِ کودکی را با مادرش در مدینه گذرانْد .
هاشِم دارای سه پسرِ دیگر به نامهای اَسَد : پدرِ فاطِمَه بنت اَسَد ، نَضْلَه و اَبو صَیفی و پنج دختر بود .
برابرِ آنچه در تاریخ یعقوبی آمده ، قُصَی مناصِبِ کَعْبَه را بینِ فرزندانِ خود تقسیم نمود بطوری که مسئولیتِ آب دادن و سَرْوَری با عَبْد مَناف ، سرپرستی دارالنَدْوَه در اختیارِ عَبْدالدّ ار ، پذیرائی از حُجّاج با عَبْدالعُزَّی و پرچمداری جنگهای قُرَیش ، جُزْوِ وظایفِ عَبْدقُصَی قرار گرفت .اِبن اِسْحاق ، مَسْعُودی و طَبَری ، تقسیمِ این امور را به گونهای دیگرگفتهاند .
پساز وفاتِ عَبْد مَناف و عَبْدالدّار ، بر سَرِ مشاغِلِ کَعْبَه نِزاعِ سختیآغاز و فرزندانِ عَبْد مَناف یعنی هاشِم ، عَبْد شَمْس ، مُطَّلِب و نَوفَل در برابرِبَنی عَبْدالدّ ار قَدّ علمکردند . در این اختلاف ، حامیانِ فرزندانِ عَبْد مَناف عبارت بودند از : قبایلِ بَنی اَسَد بن عَبْدالعُزّی ، بَنی زُهْرَه بن کِلاب ،بَنی تَیم بن مُرَّه و بَنی حارِث بن فِهْرْ که میانِ خود پیمانی به نامِ حِلْفُ الْمُطَیبین منعقد کردند .
در مقابِلِ این گروه ،پیمانِ دیگری مابینِ فرزندانِ عَبْدالدّ ار و قبایلِ طرفدارشان شامِلِ : بَنی مَخْزُوم ، بَنی سَهْم ، بَنی جُمَحْ و بَنی عَدِی ، بسته شد که اَحْلاف و یا لَقَعَه نام گرفت . سرانجام باوجودیکه هَمَه شرایط برایبرخوردی جدّی فراهم گشته بود ، طوائِفِ مذکور از خصومت و جنگ منصرف شده و ضِمنِ آشتی و صلح ، با توافقِ یکدیگر ، سِقایت و رِفادَت را به فرزندانِ عَبْد مَناف واگذار و حِجابَت ، لِواء و دارالنَّدوَه در اختیارِ فرزندانِ عَبْدالدّ ار قرارگرفت .
هاشِم ، از میان فرزندان عَبْد مَناف ، متصدّی سِقایت و رِفادَت گردیدزیرا برادر بزرگش : عَبْد شَمْس ، فقیر و عیالوار بوده و جهتِ تأمین هزینه زندگی ، بیشترِ اوقات به مسافرت و تجارت میپرداخت .
وی مردی با فضیلت ، فوقالعاده سخی و بخشنده بود و برای کمک و بهبودِ معیشتِ زائِرانِ خانَه خدا و ساکنینِ مکّه مُـکَرَّمَه ، اقداماتِ شایستهای انجام میداد .
هاشِم همه ساله در آغازِ موسِمِ حَجّ ، قُرَیش را به پذیرایی ،کمکِ هَمَهجانبه و مهربانی با حُجّاج سفارش کرده و میگفتآنان میهمانانِ خدا هستند و باید در مکّه از هر لحاظ بینیاز گردند .
ایشان احتیاجاتِ زائرانِ خانَه خدا در مکّه ، مِنَی ، عَرَفات و مَشْعَر را از لحاظِ غذا ، نان ،گوشت ، آرد ، روغن ، آب و ...... فراهم میساخت و به این اقدامِ شایسته ، تا پایانِ مراسِمِ حاجیان و خروجِ آنان از مکّه ،تداوم میبخشید .
او نخستین کسی بود که دو سفرِ بازرگانی زمستانی و تابستانی ،یعنی دو رِحْلَه شِتاء و صَیف را برای قُرَیش برقرار ساخت . خداوند تبارک و تعالی در آیه دوّم از سُورَه قُرَیش ، نامِ این دو سفر راذکر فرمودهاند :
2) ایلافِهِمْ رِحْلَه الشِّتَاءِ وَالصَّیفِ
(قُرَیش باید با هم اُنس و اُلفت بگیرند) اُلفتی که در سفرهای زمستان و تابستان ، ثابت و برقرار باشد .
هاشِم همزمان با سال 510میلادی عازِمِ فلسطین شده و سپس در غَزَّه بیمار و همانجا بدرود حیات گفت . مراسِمِ خاکسپاری ایشاندر غَزَّه انجام و به همین مناسبت ، آن شهر را غَزَّه هاشِم نامیدند .
پساز هاشِم ، برادرش مُطَّلِب متصدّی مَناصِبِ او در مکّه شد .مُطَّلِب در سفری رهسپارِ مدینه گردیده و هنگامِ بازگشت ، برادرزاده خود : شَیبَه بن هاشِم را به مکّه آورد . مردم گمان کردند که شَیبَه غلامِ مُطَّلِب است و لِذا او را عَبْدالمُطَّلِب نامیدند . رجوع به عَبْدالمُطَّلِب بن هاشِم بن عَبْد مَناف
پساز وفاتِ هاشِم ، سه برادرِ وی در موقعیتهای جغرافیایی متفاوتو دور از هم ، دارِ فانی را وَداع گفته و به خاک سپرده شدند که اسامی آنان عبارتست از :عَبْد شَمْس در مکّه ، مُطَّلِب در یمَن و نَوفَل در عِراق .
منبع: سیمای صدر اسلام، علی شهبازی، 1392، سازمان عقیدتی سیاسی ارتش جمهوری اسلامی ایران
1- زادالرّاکِب : کسی که تمامِ مخارج و نیازمندیهای همسفرانش را تأمین میکرد و لازم نبود دیگران زاد و توشهای همراهِ خود داشته باشند .
2- هاشِم : خُردکنندةِ نان و ترید درستکننده .
3- تاریخ طَبَری ، ج2 ، ص12 .
4- همان ، ص13- در تاریخ یعقوبی ، ج 1 ، ص 311 ، مُتَرْجَم ، ذکر شده است که پاشنةِ پای آن دو به هم چسبیده بود .
5- تاریخ یعقوبی ، ج1 ، ص 309 ، مُتَرْجَم – تاریخ پیامبر اسلام ، ص 32 – 31 .
6- بَنیسَهْم هنگامیکه از پیمانِ حِلفالمُطَیَّبین آگاه شدند ، گاوی را کُشتند و اعضاءِ اَحْلاف، دستِ خود را به خونِ گاو آغشته کرده و میلیسیدند و اگر کسی این کار را نمیکرد از پیمان حذف میشد .