|     |     |  EN |   AR   

غزوه خندق

غزوه خندق

غَزْوَه خَنْدَق - غَزْوَه اَحْزاب - ماه شوال سال پنجم هجریپس‌از حادِثَه بِئْر مَعُونَه ، یکی از مسلمانان به نامِ عَمْرو بن اُمَیه که از مَعْرَ که جانِ سالِم به در بُرده بود ، هنگامِ بازگشت به مدینه ، با دو نفر از قَبیلَه بَنی عامِر مواجه گردید . وی بدونِ اِطّلاع از هم‌پیمانی قَبیلَه مذکور با مسلمانا ...

  • ۱۸:۵۷ ۱۳۹۸/۱۲/۱۹
غَزْوَه خَنْدَق - غَزْوَه اَحْزاب - ماه شوال سال پنجم هجری
پس‌از حادِثَه بِئْر مَعُونَه ، یکی از مسلمانان به نامِ عَمْرو بن اُمَیه که از مَعْرَ که جانِ سالِم به در بُرده بود ، هنگامِ بازگشت به مدینه ، با دو نفر از قَبیلَه بَنی عامِر مواجه گردید . وی بدونِ اِطّلاع از هم‌پیمانی قَبیلَه مذکور با مسلمانان ، آن دو را درحالی‌که خواب بودند به قتلرسانید . رسول خدا(ص) از اقدامِ عَمْرو ناراحت شدند و جهتِ تأمینِخون‌بهای مقتولینِ بَنی عامِر ، نزدِ قَبیلَه بَنی نَضیر رفتند . بَنی نَضیر ضِمنِ استقبال از تشریف‌فرمایی پیامبر (ص) و اعلانِ آمادگی جهتِ تأمینِ دِیه مذکور ، در خیانتی آشکار ، پیمان‌شکنی کرده و قصد داشتند با پرتابِ سنگی از پُشتِ بام ، آن‌حضرت را از پای درآورند لکن بِحَمدِالله طرحِ آنان ناموفّق مانْد و به همین علّت ، دستورِ اخراجِ قَبیلَه مذکور از مدینه صادر شد . رجوع بهسَرِیه بِئْر مَعُونَه
چند نفر از سرانِ بَنی نَضیر، از جمله سلَّام بن اَبی الحُقَیق،حُیی بن اَخْطَب ، کِنانَه بن رَبیع ، سلَّام بن مِشْکَم و همچُنیندو نفر از قَبیلَه بَنی وائِل به نام‌های هَوذَه بن قَیسْ و اَبوعَمّار پس ازاخراج از مدینه رهسپارِ مکّه شدند و قُرَیش را با دادنِ قولِ هرگونههمکاری و مساعدت ، برای جنگ با پیامبر  خدا(ص) ترغیب وتشویق کردند . رجوع بهغَزْوَه بَنی نَضیر
مردانِ قُرَیش از استیصال و آوارگی سرانِ بَنی نَضیر سود جسته واز آنان پرسیدند : راستی شما که اهلِ کتاب هستید و دربارَه اختلاف ما و محمّد(ص) بصیرت دارید ، آیا دینِ ما بهتر است یا دینِ او ، نظرتان چیست !؟آنان پاسخ دادند : دین و آئینِ بُت‌پرستی شما ، از اسلام بهتر و به حقّ نزدیک‌تر می‌باشد  ! قُرَیش از این پاسخ شاد شدند و آمادگی خود را برای هرگونه همکاری مشترک و همراهی اعلام کردند .
آیات 51 تا 55 سُورَه نساء در همین بارَه نازل شد .
51) اَ لَمْ تَرَ اِلَی الَّذِینَ اُوتُوا نَصِیباً مِنَ الکِتَابِ یؤْمِنُونَ بِالْجِبْتِ وَ الطّاغُوتِ وَ یقُولُونَ ِللَّذِینَ کَفَرُوا هَؤُلَاءِ اَهْدَی مِنَ الَّذِینَ آمَنُوا سَبِیلاً ...
نمی‌بینید کسانی را که بهره‌ای از کتاب دارند ، بُت‌پرستان را تصدیق کردهو می‌گویند : آنان رستگارتر از مؤمنینِ یکتاپرست هستند .
یهودیانِ بَنی نَضیر ضِمنِ تماس با سایرِ قبایلِ مشرکین و اِرائَه مُشَوِّق‌هایاقتصادی از قبیلِ دادنِ خرمای خَیبَر و غیره ، آنان را نیز به جنگ با رسول خاتم(ص) ترغیب ، تشویق و هماهنگ ساختند ...
سرانجام اَحْزابِ گوناگون ، تحتِ فرماندهی اَبوسُفیان بن حَرْب ، با ده هزار سپاهی آماده حرکت از مکّه به مدینه شدند .
سوارانِ خُزاعی سریعاً پیامبر  اسلام(ص) را از عَزْمِ قُرَیش و اَحزاب باخبر ساختند . آن‌حضرت بلافاصِلَه با اصحاب در موردِ راه‌کارهای عملیاتی ، چگونگی و مَحَلِّ جنگیدن به مشورت نشستند و نهایتاً نظرِ سلمان فارسی مبنی بر حَفْرِ خَنْدَق در اطرافِ مدینه را موردِ تصویب قرار دادند .
رسول خدا(ص) سپاهیانِ اسلام را که حدودِ سه هزار نفر بودند ،در دامنِکوه سَلْع استقرار داده و کارِ حَفْرِ خَنْدَق آغازگردید . هنگامِ عملیاتِ خاک‌برداری ، آن‌حضرت نیز همانندِ مردانِ معمولی‌کلنگ می‌زدند و گاهاً کیسه‌های خاک را بر روی دوشِ مبارکِ خود حَمْلْ می‌کردند .
به گفته صاحبِ طبقات ،کارِ گود‌بَرداری ظَرفِ مدَّتِ شش روز پایان یافت .
مسلمانان برای حفّاری و حَمْلِ خاک ، تعدادی بیل ،کلنگ و زنبیل از یهودیانِ بَنِی قُرَیظَه به عاریت گرفتند .
چون اکثرِ ساختمان‌های پیرامونِ مدینه به‌هم‌پیوسته و متّصل بود لِذا خَنْدَق در مَحَلّ‌های خالی از بِناء که امکانِ ورودِ دشمن از آن مسیرها وجود داشت ، حَفْر گردید .
خَنْدَق از سَمْتِ شمالِ شرقی مدینه و نزدیکِ دو بُرْج شیخان واقع در ناحِیه‌ای به نامِ بُرْج راتِجْ آغاز و تاثَنَیه الوَداعِ شمالی واقع در مَذادکشیده شده و از آنجا به طرفِ کوه سَلْع و مسجد اَلْفََتْح امتداد می‌یافت .
طولِ مَحَلِّ گود‌بَرداری پنج و نیم کیلومتر و عرضِ و عمقِ آن به حدّی بود که یک نفر ، سواره یا پیاده ، نتواند با پرش از آن عبور کند .
مسلمانان فقط روزها برای حَفْرِ خَنْدَق از شهر خارج شده ودر پایانِ کار به منازِلِ خود باز می‌گشتند لکن حضرت محمّد(ص) شب‌ها را نیز همانجا بر روی یکی از تپّه‌ها ، در چادری بسر می‌بُردند .بعدها به یادِ حضورِ ایشان در آن مَحَلّ ، مسجدی ساختند که ذُبابنامیده شد .
همزمان با پایان‌یافتنِ حَفْرِ خَنْدَق ، نیروهای قُرَیش به مدینه نزدیک‌تر شده و در ناحِیه وادی عقیق مستقرّ گردیدند . طایفَه غَطَفان که هم‌پیمانو پشتیبانِ مشرکین در این عملیات بودند نیز در حاشِیه کوه اُحُد جای گرفتند .
آرایشِ نظامی مسلمانان هم در دامنِ کوه سَلْع تدریجاً به اتمام رسیده و لِوای مهاجرین در دستِ زَید بن حارثه و لِوای اَنصار به سَعْد بن عُبادَه سپرده شد .
در این شرایط ، فتنه‌افکنی یهودیانِ بَنی نَضیر که قبلاً از مدینه اخراج شده بودند آغازگردید . آنان به جهتِ نا‌امن‌ساختنِ پُشتِ جبهه نیروهای اسلام ،پیمان‌شکنی بَنی قُرَیظَه با مسلمانان و ایجادِ اختلاف را در دستورِ کارِ خود قرار داده و حُیی بن اَخْطَب نَظَری را برای ملاقات و فریفتنِ کَعْب بن اَسَد قُرَظی : رئیسِ طایفَه بَنِی قُرَیظَه ، اعزام کردند .حُیی ضِمنِ سماجَت و اصرارِ فراوان ، با ارائَه وَعْدَه و وَعیدهای گوناگون ، کَعْبْ را متقاعد ساخت تا از حمایتِ مسلمین دست بَردارد . حُیی با اطمینان به کَعْبْ گفت که رزمندگانِ اسلام در این نبرد قطعاً شکست خواهند خورد و برای تأکید و تأییدِ نظراتش افزود : من نیز شخصاً همراهِ یهودیان در این قَلْعَه باقی‌ خواهم مانْد تا در سرنوشتِ شما شریک باشم ... . کَعْبْ آخِرَ الاَمْر فریب خورده و پیمان‌ِ خود با مسلمین را آشکارا مُلْغَی اعلان کرد .
رسول اکرم (ص) جهتِ اطّلاع از صِحَّت و سُقْمِ پیمان‌شکنی بَنی قُرَیظَهبا مسلمانان ، سَعْد بن مُعاذ ، سَعْد بن عُبادَه ، خَوّ ات بن جُبَیر و عَبْدالله بن رَواحه را به قَبیلَه مذکور اعزام داشتند .آنان ضِمنِ بررسی و حصولِ اطمیناناز اخبارِ مُنْتَشِرَه و شنیدنِ کلماتِ ناروا و دُونِ شَأنی که سرانِ قَبیلَه مذکوردر موردِ آن‌حضرت به کار بُرده و مدّعی بودند محمّد رسول الله(ص) رانمی‌شناسند ، نتیجه را گزارش کردند . پیامبر اکرم(ص) فرمودند :حَسْبُنَا الله وَ نِعْمَ الْوَکیل  خداوند ما را کفایت می‌کند و چه وکیل نیکویی است .
با پایان‌یافتنِ استقرارِ نیروهای انبوهِ دشمن در بالا و پایینِ مدینه و پیمان‌شکنی یهودیانِ بَنی قُرَیظَه که اخبارِ داخلِ شهر را به مشرکینِ آنسوی خَنْدَق اطّلاع می‌دادند ، احتمالِ ایجادِ هرگونه فتنه و توطِئَه افزایش یافته و این شرایطبه مرور موجبِ افزایشِ ترس و بیمِ اکثرِ مسلمانانِ ساکِن در مدینه گردیده بود . رزمندگانِ اسلام نیز مدّتِ یک ماه در سنگرهای دفاعی خارج از شهر و مُتّکی به کَنارَه داخِلی خَنْدَق ، مقابلِ نیروهای مشرکینِ مستقرّ در آن سوی خَنْدَق ، صف‌آرائی داشتند . در این مدّت ، تیراندازی‌هایی بینِ طرفین انجام می‌گرفت . فرماندهانِ قُرَیش متناوِباً از لشکرگاهِ خود خارج شده و در اطرافِ خَنْدَق با اسب ‌تاخت و تاز کرده و زد و خوردهای پراکنده‌ای را بوجود می‌آوردند . اسامی تعدادی از سوارکارانِ مذکور عبارت بود از : اَبوسُفیان ،خالِد بن وَ لید ، عَمْرو بن عاص ، هُبَیرَه بن اَبی وَهْب مَخْزُومی ، ضِرار بن خَطّاب فِهْری ، عَمْرو بن عَبْدوَدّ ،عِکْرِمَه بن اَبی جَهْلْ ، نَوْفَل بن عَبْدالله بن مُغَیرَه و ...
ترس و دِلْهُرَه رزمندگانِ مسلمانان زمانی به اوجِ خود رسید ‌که چند تن از سوارکارانِ مشهورِ قُرَیش شامِلِ عَمْرو بن عَبْدوَدّ ،عِکْرِمَه بن اَبی جَهْلْ ، هُبَیرَه بن اَبی وَهْب مَخْزُومی ، ضِرار بن خَطّاب فِهْری و نَوفَل بن عَبْدالله بن مُغَیرَه لباسِ رزم پوشیدند و با تلاشِ بسیار ، از تنگنایی در خَنْدَق عبور کرده و برابرِ مسلمین به رَجَزخوانی پرداختند .
عَمْرو که در جنگ بَدْرْ مجروح شده و بهمین علّت جُزْوِ غائِبینِ غَزْوَه اُحُد محسوب می‌گردید ، فرصتی برای جبرانِ گذشته یافته و هم‌آوَرْد طلبید . وی بطورِ مکرّر و با صدای بلند دعوت به مُبارَزَه را تکرار می‌کرد لکن هیچ‌یک از مسلمین ، جرأتِ ابرازِ وجود در مقابِلِ او را نداشتند .نقل است که نیروهای اسلام به هنگامِ حریف‌طلبیدنِ عَمْرو ، چُنان ساکت و بی‌حرکت ایستاده بودند که گوئی بر سَرِآنان پرنده‌ای نشسته است .
عَمْرو هر بار که هم‌آوَرْد می‌خواست ، علی(ع) اعلامِ آمادگیمی‌کرد امّا حضرت محمّد(ص) به ایشان اِجازه نبرد نِمی‌دادند . عَمْرو در مَرْحَلَه سوّم با تکرارِ سخنانش ، ضِمنِ رَجَزخوانی و خودسِتائی ، مسلمانان را تحقیرکرد . این‌بار نیز فقط مولای متّقیان(ع) آمادگی خود را برای مبارزه اعلام نمود .رسول اعظم(ص) سرانجام فرمودند : علی(ع) ! این عَمْرو بن عَبْدوَدّ است ! ایشان پاسخ داد : ای رسول الله(ص) . من هم علی بن اَبیطالب هستم ! ... .
پیامبر (ص) شخصاً لِوای او را بسته و در حقِّ وی دعا فرمودند .
امام الموحّدین (ع) با توکّل بر قدرتِ لایزالِ الهی ، قدم در میدانِ رزم نهاده و در مقابِلِ عَمْرو بن عَبْدوَدّ ایستاد و ضِمنِ معرّفی خود ،گفتگو با قهرمانِ قهرمانانِ قُرَیش و مُلَقَّب به فارس یلْیلْ را آغاز نمود .
علی(ع) : ای عَمرو ! تو بالَات و عُزَّی عَهْد بسته بودی که یکی از سه خواسته هرکسی را بپذیری ؟
عَمْرو : بلی ، چُنین است .
علی(ع) : من تو را بسوی خدا ، پیامبر ش(ص) و دینِ اسلام دعوت می‌کنم !
عَمْرو : از این پیشنهاد بگذر !
علی (ع) : باز گرد و در این جنگ شرکت نکن !
عَمْرو : نزدِ زنانِ قُرَیش رسوا می‌شوم .
علی(ع) :پس تو را دعوت می‌کنم مانندِ هم‌آوَرْدَت ، پیاده جنگ کنی !
عَمْرو : ای برادرزاده ، به خدا قَسَم من دوست ندارم تو بدستِ من کُشته شوی .
علی (ع) : به خدا قَسَم من دوست دارم تو را بِکُشَم .
عَمْرو از گفتارِ امام علی (ع) به خشم آمده ، پیاده شد و اسبِ خود را پِی کرد . جنگ بینِ آن‌ امام(ع) و عَمْرو آغاز شد .
عَمْرو ضَرْ بَه شمشیری بر فرقِ امام الموحّدین علی(ع) فرود آوَرْد بطوری‌که در سپرِ آن‌حضرت جای‌گرفت و سَرِ ایشان را مجروح ساخت . ازآن‌پس حملات بسیار شدید و طاقت‌فرسا شده و چُنان گرد و خاکی در میدانِ نبرد بپاخاست که جُز چَکاچَک و برقِ شمشیرها ، کسی یا چیزی شنیده و یا دیده نمی شد . رسول خدا(ص) دست به دعا برداشته و فرمودند : خدایا ! اکنون هَمَه اسلام با هَمَه کُفْر در حالِ نبرد است . پس‌از مدّتی ، ناگهان صدای تکبیرِ علی(ع) بلند شد .مسلمانان شادمان گشته زیرا دانستند که عَمْرو به قتل رسیده است .
نقل است که پیامبر  خدا(ص) پس‌از کُشته‌شدنِ عَمْرو بن عَبْدوَدّ ،فرمودند :لَضَر ْبَه عَلِی خَیرٌ- اَوْ اَفْضَلُ - مِنْ عِبَادَه الثَّقَلَینْ ضَرْ بَتِ علی(ع) از عبادت جن و انس ، بهتر و یا ارزشمندتر است . و به روایتِ دیگر ، ایشان فرمودند : لَمُبارَزَه عَلِی لِعَمْرٍو اَفْضَلُ مِنْ اَعْمالِ اُمَّتی إلی یوْمِ الْقِیامَه مبارزه علی(ع) با عَمْرو ، از اَعمالِ امّتِ من تا روزِ قیامت ، برتر است .
یکی از صَحابَه ، با مُشاهَدَه پیکَرِ عَمْرو ، خِطاب به مولای متّقیان(ع) گفت : چرا از جامه ، لباسِ فاخر و زرهِ وی چشم پوشیدی ؟ ایشان فرمود : حیا کردم از اینکه در میدانِ نبرد عموزاده‌ام را برهنه سازم .
پس‌از کُشته‌شدنِ عَمْرو ، همراهانش سریعاً میدانِ نبرد را تَرْکو با جهش از خَنْدَق ، متواری شدند .
نَوْفَل بن عَبْدالله بن مُغَیرَه یکی از آنان بود که هنگامِ فرار در خَنْدَق سقوط کرده و مسلمانان از بالا او را با پرتابِ سنگ موردِ هدفقرار دادند . نَوْفَلگفت : این عمل دور از فُتُوَّت است . یک نفر بفرستید داخِلِ خَنْدَق تا با هم مردانه مُبارَزَه کنیم ! در این هنگام امام علی(ع) واردِ خَنْدَقگشته و نَوْفَل را در نبردی تن‌به‌تن ، با ضَرْبَه شمشیراز پای درآوَرْد . طایفَه بَنِی مَخْزُوم پس‌از کُشته‌شدنِ نَوْفَل ،با پیشنهادِ پرداختِ دِیه به مسلمانان ، خواستارِ جنازه وی شدند . پیغمبر خدا(ص) فرمودند : جیفَه حِمار وَ کَرِهَ ثَمَنَهُ !!
جنازه حمار است که نه به لاشه آن نیاز است و نه به بَهای آن
در این نبرد ، حِسْلِ بن عَمرو بن عَبْدوَدّ نیز با شمشیرِ علی(ع) به قتل رسید .
سَعْد بن مُعاذ با زرهی نارسا و کوتاه در حالِ رَجَزخوانی بود که با تیری از سوی حِبَّان بن قَیسْ زخمی شد . سَعْد گفت : خدایا ! اگر قرار استبا این جراحت از دنیا بروم ، آن‌قدر مرا زنده بدار تا چشمانم را به انتقام گرفتن از بَنِی قُرَیظَه روشن کنی ! رجوع بهسَعْد بن مُعاذ
مسلمین و اصحاب ،کماکان در نگرانی و تشویشِ خاطِرِ ناشی از پیمان‌شکنی بَنِی قُرَیظَه و مُحاصَرَه توسّطِ دشمن به سَر ‌بُرده و کُشته‌شدنِ چند نفر از سرانِ کُفْر نیز مَزید بر علّت گَشت زیراهر لَحْظَه احتمالِ انجامِ عکس‌العملی از سوی کُفّار و مشرکین را متصوّر می‌ساخت .در این زمان نُعَیم بن مَسْعُود به محضرِ خاتم النّبیین(ص) شرفیاب و عرض کرد :
ای رسول(ص) من اسلام آورده‌ام و هیچ‌کس از این مسئَلَه مُطَّلِع نیست .به هرچه مصلحت می‌دانید مرا دستور دهید !
آن‌حضرت فرمودند :
حضورِ تو در میانِ ما ، نقشِ بیش از یک مرد را نخواهد داشت امّا اگر بینِ طوائِفِ دشمن اختلاف بیندازی تا نسبت به یکدیگر بدبین شده و دست از یاری هم بردارند ، شَرِّشان از سَرِ ما کوتاه ‌گشته و آسوده‌خاطر می‌شویم . او با کمالِ میل پذیرفت و مَحْضَرِ آن‌حضرت را تَرْک کرد .
نُعَیم نزدِ بَنی قُرَیظَه که از هم‌نشینانِ دورانِ جاهلیتِ آنان بود رفت واظهار داشت : شما می‌دانید که من با شما دوست و صادِق هستم . یهودیان گفتند : آری . نُعَیم افزود : شرایطِ‌کُفّار و مشرکین بابَنی‌قُرَیظَه فرق می‌کند .مدینه متعلِّق به شما و آباء و اجدادتان بوده و هَمَه مال و مَنالتان در این شهر قرار دارد و لِذا نمی‌توانید و نباید از اینجا کوچ کنید ! امّا دِیار ، اموال و خانوادهقُرَیش و غَطَفان در مَحَلّی اَمْن و دور از مدینه است . آنان اگر بتوانند ،کارِ محمّد(ص) را یکسره می‌کنند وَاِلَّا مِنْطَقَه را رها نموده و به مَحَلِّ سکونتشان می‌روند و بَنی قُرَیظَه می‌مانَد با محمّد(ص) و نیروهای اسلام و خودتان خوب می‌دانید که تابِ مقاومت در برابرِ مسلمانان را ندارید .پس به شرطی با این قبایل همداستان شوید که تعدادی از بزرگانشان را گروگان بگیرید تا نتوانند در فرصتِ مقتضی رهایتان کنندو آنگاه با اطمینانِ خاطر ، در جنگ و یا هر اقدامِ دیگری علیه مسلمینشرکت کنید . یهودیانِ بَنی قُرَیظَه گفتند : حقّ با تو است .
نُعَیم از آنجا خارج شده و نزدِ قُرَیش رفت و با اَبوسُفیان و یارانش ملاقات کرده و اِظهار داشت :
می‌دانم که از دوستی من با خودتان و حِقْد و کینَه‌‌ام نسبت به محمّد(ص) آگاهید . اکنون لازم است مطلبی را بدانید ، مشروط به این که آنرا نهفته داشته و مرا رُسوا نسازید . قُرَیش پذیرفته و گفتند بسیار خوب .نُعَیم گفت : بَنی نَضیر از عَهْدشکنی با مسلمانان به شدّت پشیمان و به محمّد(ص) پیشنهاد داده‌اند :
اگر ما چند نفر از بزرگانِ دو قَبیلَه قُرَیش و غَطَفان را در اختیارِ شماقرار دهیم تا گردن بزنید ! آیا اِجازَه می‌دهید که همانندِ گذشته درکنارتان باشیم و برای نابودی آنان با یکدیگر همکاری کنیم ... ؟و محمّد(ص) پیشنهاداتِ بَنی قُرَیظَه را پذیرفته است .
نُعَیم مشابِهِ همین گفتگو را با غَطَفان نیز انجام داد و به این ترتیب فتنه ایشان بسیار مفید اُفتاد و اختلافِ شدیدی را مابینِ یهودیان وسرانِ قُرَیش و غَطَفان به وجود آورده و آنان را از پشتیبانی یکدیگر کاملاً ناامید و منصرف ‌کرد . شرایطِ آب‌و‌هوای مِنْطَقَه نبرد نیز شدیداً دگرگون شده و بادِ شدیدی وزیدن گرفت بطوری که دیگ‌های غذا را واژگون ‌نموده و خَیمَه‌ها را با خود می‌بُرد ... .
نهایتاًاَبوسُفیان با انجامِ یک سخنرانی مبنی بر بی‌نتیجه بودنِتوقّف در اطرافِ مدینه ، عازِمِ مکّه گردید . به دنبالِ اوبقیه لشکریان و آخِرَ الْاَمْر قَبیلَه غَطَفان نیز از مِنْطَقَه خارج شدند .حُذَیفَه بن یمان در اجرای فرمانِ پیامبر (ص) ، قبل از عزیمتِ مشرکین به مکّه ، آخرین اخبار از وضعیتِ نیروهای اَبوسُفیان را خدمتِ آن‌حضرت تقدیم کرد . رجوع بهحُذَیفَه بن یمان
پس‌از پیروزی مسلمانان بر قُرَیش و بازگشت به شهر ،در همان روز حضرت جبرئیل امین نازل شده و فرمانِ خداوند رابه این شرح ابلاغ کرد :

 بر سَرِ بَنی قُرَیظَه رهسپار شوید ! رجوع به غَزْوَه بَنی قُرَیظَه

غَزْوَه خَیبَرْ - ماه محرم سال هفتم هجری
خَیبَرْ در هشت منزلی شمالِ مدینه بسوی شامقرار دارد  .
بنا به قولی ، خَیبَر نامِ یکی از عَمالیق  و از اعرابِ بائِدَه بوده کهدر این مِنْطَقَه استقرار داشته است .
پس‌از هجرتِ رسول خدا(ص) به مدینه ، سه طایفَه یهودیبه نام‌های بَنِی قَینُقاع ، بَنِی نَضیر و بَنِی قُرَیظَه در مدینه سکونت داشتهو با پیامبر  خدا(ص) پیمان‌های دوستی و عدمِ تجاوز منعقدکردند .
به مرورِ ایام ، طوایفِ مذکور ، ضِمنِ توطِئَه ‌چینیو انجامِ کارشکنی‌های متعدّد و گوناگون در موردِ مسلمانان ،پیمانِ خود با آنان را نقض کرده و به همین علّت ، بَنی قَینُقاعو بَنِی نَضیر از مدینه اخراج و بَنِی قُرَیظَه قتلِ‌‌عام شدندکه شرحِ هریک از قَبایل ، در برابرِ اسامی آنان آمدهاست .
علاوه بر سه طایفَه یاد شده ، یهودیانِ خَیبَر هم دائِماً علیه مسلمین ، جَوسازی ، توطِئَه و برنامه‌ریزی نموده و در راستای این هدف ،یهودیانِ اخراجی از مدینه را نیز به همکاری جلب می کردند .
پیامبر (ص) فَتْحِ مِنْطَقَه خَیبَر را که به‌کانونِ دشمنانِ اسلام تبدیل شده بود ، در دستورِکار قرار داده و پس‌از تهیه مقدّمات وکسبِ آمادگی‌های لازم ، مُهَیای اجرای غَزْوَه خَیبَر شدند . در این نبرد علی(ع) عُهْدَه‌دارِ رأْیت سفید و دو پرچمِ دیگر در دستِ حُباب بن مُنْذِر و سَعْد بن عُباده بود .اُمِّ سَلَمَه از اُمَّهات مؤمنین ، آن‌حضرت را در این غَزْوَه همراهی می‌کرد .
نیروهای اسلام ، بعد از حرکت به سَمْتِ خَیبَر ، در وادی رَجیع که مابینِ خَیبَر و غَطَفان قرار داشت ، فرود آمده تا از ارتباط و کمکِ غَطَفانی‌ها به خَیبَری‌ها که پشتیبانِ یکدیگر بودند ، ممانعت گردد .
در خَیبَر بیش از ده قَلْعَه‌ وجود داشت که عبارت بودند از : ناعم ، قَموص ، صَعْبْ ، بِن مُعاذ ، وَطیح ، سُلالِم ، نَطاه ، شِقّ ، نِزار ، کَتیبَه یاکَثیبَه ، اُبَی ... .
در آغازِ نبرد ، قِلاع مذکور یکی پس از دیگری فَتْحْ می‌شدلکن گُشودَنِ قَلْعَه‌‌های وَطیح و سُلالِم  و یا به قولی قَموص  با مشکلمواجه گردیده و مسلمانان پس‌ازده روز تلاش نتوانستند کاریاز پیش ببرند که این امر موجبِ تضعیفِ روحیه آنان شده بود .
حضرت رسول(ص) برای گشایشِ آن دو قَلْعَه ، ابتدااَبوبکر را اعزام کردند . وی پس از حرکت ، با سرسختی شدیدِ یهودیان مواجه گردیده و بدونِ اینکه کاری از پیش ببرد ، به مَحَلِّ استقرارِ مسلمانان مراجعت نمود .
آن‌حضرت روزِ بعد ، عُمَر را در رأسِ جمعی از رزمندگانِ اسلام ، جهتِ پیروزی بر قَلْعَتَینِ موردِ نظر رهسپار فرمودند . او نیز بدونِ کسبِ موفقیت ، ناچار به بازگشت شد . عُمَر هنگامِ مراجعت ، همراهانِ خود را ترسو نامیده و آنان نیز متقابلاً عُمَر را جَبانخواندند .
رسول خدا(ص) روزِ سوّم ، یکی از اَنصار را برای اجرای همان مأموریت تعیین کردند لکن او نیز نتوانست کاریانجام دهد .
آن‌جناب سرانجام فرمودند : فردا پرچم را به کسی می‌سپارم که کرّ ارغیر فرّ ار است و خدا و رسولش(ص) او را دوست می‌دارند .وی قَلْعَه‌‌ها را آزاد خواهد کرد .
تا روزِ بعد هَمَه در این فکر بودند که بدانند این شخصچه کسی است ؟ عِدَّه‌ای مانندِ اَبوبکر و عُمَر ، به بهانه‌هایی خود را در معرضِ دیدِ آن‌جناب قرار می‌دادند تا شاید به عنوانِ فردِ موردِ نظر و برگزیده ایشان ، انتخاب گردند .
صبحِ روزِ بعد ، پیامبر  اکرم(ص) فرمودند : علی(ع) کجاست ؟ امام علی(ع) که از ناحِیه چشم بیمار بوده و جایی را نمی‌دید ،به محضرِ ایشان شرفیاب شد .
آن‌حضرت با دستِ مبارکشان ، رطوبتِ آبِ دهانِ خود را به چشم‌های علی(ع) کشیدند . چشمانِ ایشان شِفاءِکامل یافت بطوری که تا پایانِ حیاتش ، از جانِبِ چشم احساسِ ناراحتی نکرد .
امام المسلمین علی(ع)جهتِ اجرای دستورِ حضرت ختمی مَرْتَبَت(ص)آماده شد . وی قبل از عزیمت از آن‌حضرت پرسید : تا چه زمانی به نبرد اِدامَه دهم ؟ آن‌جناب فرمودند : تا وقتی که آنان اسلام آوَرَ ندو یا تسلیم شوند . علی(ع) سپس رهسپارِقَلْعَه‌های ناگشوده گردید وپرچمِ خود را در نزدیکی قَلْعَه‌ قَموص ، بر زمینِ سنگلاخی کوبیده و مُبارز طلبید . حارث حِمْیری با هیبتی خاصّ ، آنچُنان فریاد کشان از قَلْعَه بیرون آمد که مسلمانانِ ایستاده در پُشتِ سَرِ امام علی(ع) ، ناخودآگاه ،از ترس تکان خورده و عِقَب رفتند .
پس‌‌از نبردی کوتاه ، حارِث با ضرباتِ شمشیرِ علی بن اَبیطالب(ع)از پای درآمد . بعد از حارِث ، برادرش : مَرْحَب حِمْیری ، دلاورِ بزرگِ خَیبَر که به روایتی ، بر روی کلاهخودش دو سنگِ آسیابِ کوچکقرار داشت ، برای گرفتن تقاصِّ خونِ حارِث ، با اُ بَّهَتِ ویژه و برتری نسبت به برادرش ، در میدانِ نبرد حاضر و به رَجَزخوانی و خودسِتائی پرداخت . علی(ع) متقابلاً به او پاسخ داده و رزمِ تن‌به‌تن آغاز گردید . مَرْحَب پس‌از اندکی مُبارَزَه ، با ضَرْ بَه کُفْرستیزِ شمشیرِ امام علی(ع) به قتل رسید . یهودیانِ طرفدارِ مَرْحَب که حاضر و شاهِدِ صَحْنَه قتلِ وی بودند ، سریعاً به داخِلِ قَلْعَه‌ قَموص پناه بُرده و دروازه قَلْعَه را بستند .
مولای متّقیان (ع) با اِمداد از نیروی لایزالِ الهی ، دربِ ورودی قَلْعَه‌ را از جا کَنده و آن را برای اِدامَه نبرد ، سپرِ خویش قرار داد . به این ترتیب بقیه قَلْعَه‌ها نیز بر روی مسلمانان گشوده شد .
کِنانَه بن ربیع نَضَری یهودی که قبلاً از مدینه اخراج و اطّلاعاتِ مربوط به مَحَلِّ اِختفای اندوخته‌های طلا و جواهراتِ قَبیلَه خود رادر اختیار داشت به اسارتِ مسلمانان درآمد . وی که هیچ‌گاه حاضر نشد مسلمین را برای دسترسی به ذخائِرِ مذکور همراهی کند و در فَتْحِ قَلْعَه ناعِم نیز با پرتابِ سنگ ،مَحْمود بن مَسْلَمَه را به شهادت رسانده بود ، توسّطِ محمّد بن مَسْلَمَه : برادرِ مَحْمود ، به قتل رسید .
شهدای اسلام در نبرد خَیبَر بیست نفر و کُشته‌شدگانِ یهود بیش ازنود و سه نفر بودند .
در پایانِ نبرد ، صَفیه بنت حُیی بن اَخْطَب یهودی که با جدایی از همسرِ اوّلش : سَلّام بن مِشْکَم ، به عقدِ کِنانَه بن رَبیع بن اَبی الحُقَیقْ درآمده بود نیز اسیر گردید . رسول خدا(ص) او را آزاد کردند . وی سپس اسلام آورده وبه نِکاحِ حضرت محمّد(ص) درآمد .
اِبن اِسحاق می‌نویسد : پس‌از آنکه پیامبر  خدا(ص) تعدادی از قَلْعَه‌های خَیبَر را فَتْحْ کردند ، یهودیانِ قِلاعِ آزاد شده ، در دو قَلْعَه وَطیح و سُلالِم پناه گرفته بودند که به مُحاصَرَه مسلمانان درآمدند . آنان پس‌از مدّتی خود را در معرضِ هلاکت دیده و ناچار تَن به تبعید دادند تا از کُشته‌شدن نجات یابند .
پس‌از فَتْحِ خَیبَر و انتشارِ اخبار ِآن ، اَهالی فَدَ ک نماینده‌ای نزدِ حضرت محمّد(ص) فرستاده و تقاضا نمودند تا با آنان نیز همانندِ محصورشدگانِ وَطیح و سُلالِم رفتار شود . پیشنهادِ مردمِ فَدَ ک هم موردِ قبولِ آن‌حضرت قرار گرفت .
سرزمینِ فَدَ ک چون بدونِ اعزامِ نیروی رزمی وجنگ و کاروزار آزاد شده بود ، خالِصَه رسول خدا(ص) محسوب گردید .
زَینَب بنت حارِث یهودی و همسرِ دیگرِ سَلّام بن مِشْکَم ، درپایانِ فَتْحِ خَیبَر ، پاچه گوسفندی را پس‌از طَبْخْ سمّی ‌نموده و تقدیمِ رسول الله(ص) کرد . آن‌جناب قسمتی از آن را در دهان نهاده امّا فرو نبردند و بِلافاصِلَه گوشت را بیرون انداخته و فرمودند : این استخوان به من می‌گوید کهگوشت سمّی است . ایشان سپس حقیقت را از زَینَب جویا شدند . او اعتراف کرد و گفت : آنچه که بر سَرِ ما آورده‌ای بر کسی پوشیده نیست ! با خود گفتم ، اگر پادشاه باشی ، از دستت آسوده می‌شویم و اگر پیامبر  مُرْسَل باشی ، خداوند تو را از مسموم بودنِ آن مُطَّلِع خواهد کرد . رَحْمَه لِلْعالَمین(ص) زَینَب را موردِ عَفْو قرار دادند .

منبع: سیمای صدر اسلام، علی شهبازی، 1392، سازمان عقیدتی سیاسی ارتش جمهوری اسلامی ایران
1- مغازی واقدی ، ج 1 ، ص 441 .
2- کشف الغُمَّة ، ج 1 ، ص 268 ، مُتَرْجَم -  مغازی واقدی ، ج 1 ، ص 442 .
1-  مغازی واقدی ، ج 1 ، ص 444 .
2- همان ، ص 445- کشف الغُمَّة ، ج 1 ، ص 268 ،  مُتَرْجَم .
1- مغازی واقدی ، ج 1 ، ص 457 الی 459 –  طبقات الکبری ، ج 2 ، ص 65 ، مُتَرْجَم –                         تاریخ پیامبر اسلام ، ص 312 .
1- مغازی واقدی ، ج 1 ، ص 471–  تاریخ طَبَری ، ج 2 ، ص 239 .
2- کشف الغُمَّة ، ج1 ، ص 271 ، مُتَرْجَم -  مغازی واقدی ، ج1 ، ص 470 و 471- ارشاد ، ج1 ، ص 88 و 89 ، مُتَرْجَم .
3- مغازی واقدی ، ج 1 ، ص 471 – تاریخ طَبَری ، ج 2 ، ص 240 .
1- در طبقات واقدی ، ج 1 ، ص 66  ، مُتَرْجَم ، زُ بَیْر بن عَوّ ام ، قاتل نَوْفَل معرفی شده است .
2-  مغازی واقدی ، ج 1 ، ص 474 .
3- مغازی واقدی ، ج 1 ، ص 480 الی 484 – سیرَةِ نَبَویَّة ، ج 2 ، ص 155 الی 157 ، مُتَرْجَم .
4- خَیْبَر ، حدود صد و نود و دو کیلومتر از مدینة فاصِلَه دارد . خَیْبَر در زبان یهودی به معنی قَلْعَه و حِصار است .
5- عَمالیق : عَمالیق قومی از اَعرابِ بائِدة و از فرزندانِ نوح (ع) بودند که در جزیرة‌العرب سُکنی گزیدند. آنان 2213 سال قبل از میلاد ، فَراعِنَةِ مصر را شکست داده و تا 1703سال قبل از میلاد ، بر آن سرزمین             حکومت رانده‌اند . پس از آن ، عَمالِقَة مغلوبِ مصریان شده و ناچار به جزیرة‌العرب بازگشته‌اند . عَمالِقَة بنا به روایتی در زمانِ ‌حضرت داود(ع) از بین رفته‌اند . ، عِملاق مفردِ عَمالیق است .
6- سیرَةِ نَبَویَّة ، ج 2 ، ص 209 ، مُتَرْجَم – همان ، ص213 ، آورده است : یهودیانی که قَلْعَه‌های آنان توسّطِ مسلمانان فَتْح می‌گردید نیز به این دو قَلْعَه پناه می‌بردند .
7- تاریخ یعقوبی ، ج 1 ، ص 415 ، مُتَرْجَم .
8- تاریخ طَبَری ، ج2 ، ص300 . طَبَری در اینجا ذکری از اَبوبکر به میان نیاورده است –  طبقات ، ج2 ، ص 108 ، مُتَرْجَم ، این داستان را بدونِ نامِ اَبوبکر ذکر می‌کند .
9- تاریخ پیامبر اسلام ، ص 411 ، به نقل از سیرَةِ نَبَویَّة ، ج 3 ، ص 37 ، چاپ بیروت .
10- تاریخ یعقوبی ، ج 1 ، ص 415 ، مُتَرْجَم ، ضِمنِ درجِ این ویژگی برای حضرت علی(ع)، بحثی در موردِ ناموفّق بودنِ اَبوبکر و عُمَر نکرده است – کشف الغُمَّة ، ج 1 ، ص 282 الی 284 ، مُتَرْجَم – مغازی واقدی ، ج 2 ، ص653 الی656 –  مناقب خوارزمی ، ص 155 ، مُتَرْجَم .
11- تاریخ طَبَری ، ج 2 ، ص 300 –  مناقب خوارزمی ، ص 155 ، مُتَرْجَم .
12- ارشاد ، ج 1 ، ص 58 ، مُتَرْجَم .
13- تاریخ طَبَری ، ج 2 ، ص 300 –  مناقب خوارزمی ، ص 155 ، مُتَرْجَم .
14- ارشاد ، ج 1 ، ص 58 ، مُتَرْجَم .
15- تاریخ طَبَری ، ج 2 ، ص 300 –  مناقب خوارزمی ، ص 156 ، مُتَرْجَم .
16- تاریخ یعقوبی ، ج 1 ، ص 415 ، مُتَرْجَم –  تاریخ طَبَری ، ج 2 ، ص 301 .
17- مغازی واقدی ، ج 2 ، ص 8 - 657  و ص 672 و 673 –  تاریخ طَبَری ، ج 2 ، ص 302 .
18- تاریخ یعقوبی ، ج 1 ، ص 416 ، مُتَرْجَم .
19- سیرَةِ نَبَویَّة ، ج 2 ، ص 222 ، مُتَرْجَم - تاریخ پیامبر اسلام ، ص 412 .
20- تاریخ یعقوبی ، ج 1 ، ص 416 ، مُتَرْجَم .
21- طبقات اِبن سعد ، ج 2 ، ص196- 195 ، مُتَرْجَم .