عُمَر بن خَطّاب بن نُفَیل بن عَبْدالعُزَّی بن قُرْط بن رَیاح بن عَبْدالله بن رَزاحبن عَدِی بن کَعْبْ – اَبوحَفْصْ - فارُوقعُمَرْ بن خَطّاب ، سی و دو سال پیشاز هجرت در مکّه متولّدو پنجاه و پنج سال زندگی کرد .عِدَّهای سالِ تولّدِ وی را چهل سال قبل از هجرت نوشتهاند که در این صورت همانندِرسول خ ...
عُمَر بن خَطّاب بن نُفَیل بن عَبْدالعُزَّی بن قُرْط بن رَیاح بن عَبْدالله بن رَزاحبن عَدِی بن کَعْبْ – اَبوحَفْصْ - فارُوق
عُمَرْ بن خَطّاب ، سی و دو سال پیشاز هجرت در مکّه متولّدو پنجاه و پنج سال زندگی کرد .عِدَّهای سالِ تولّدِ وی را چهل سال قبل از هجرت نوشتهاند که در این صورت همانندِرسول خدا(ص) شصت و سه سال حیات داشته است .کَعْبْ جَدِّ هفتمِرسول گرامی اسلام(ص) و جَدِّ هشتمِ عُمَر میباشد . نامِ مادرِ عُمَر : حَنْتَمَه دخترِ هاشِم بن مُغَیرَه بن عَبْدالله بن عُمَر بن مَخْزُوم بود . عُمَر را نیز یکی از کاتبانِ وَحْی میدانند .
خواهرِ عُمَر : فاطِمَه بنت خَطّاب و شوهرِخواهرش سَعید بن زَید بن عَمْرْو ،اوّلین نفرات از خاندانِ خَطّاب بودند که به رسول خدا(ص) ایمان آورده و اسلام را پذیرفتند .
فاطِمَه و شوهرش اسلامآوردنِ خود را از عُمَر پنهان میداشتند .خَبّاب بن اَرَتّ دور از چشمِ دیگران در منزلِ آن دو حاضر و به آموزشِ قرآن کریم میپرداخت .
عُمَر در سالِ پنجم بعثت از اسلامآوردنِ خواهرش اطّلاع حاصل کرده و با حالتی ناراحت ، عصبانی و خشمگین به منزلِ ایشان رفت و چگونگی امر را جویا شد . فاطِمَه حقیقت را کتمان کرد . عُمَر متوجّه پنهانکاری او شده فلِذا از شدّتِ غَضَبْ ، با نوکِ شمشیرِ ضَرْ بَتی به سَرِ وی زد و یا طبقِ روایتی دیگر ، سیلی محکمی به صورتش نواخت و در هر صورتخواهرِ خود را مجروح ساخت .
فاطِمَه درحالیکه خون از سَر و یا صورتش میچکید ناگهان فریاد زد : ما اسلام آوردهایم و تو هر کاری میخواهی بکُنْ !
عُمَربا مُشاهَدَه وضعیتِ پیشآمده ، از اِعمالِ خشونت نسبت به خواهرش پشیمان گشته و ضمنِ تفقّد و دلجوئی ، با اصرار و خواهش از او خواست تا آیاتی از قرآن را بر او قِرائَت کند .
اِبن خَطّاب پساز شنیدنِ قسمتی از سُورَه طه ، همان لَحْظَه خود را به خانَه اَرْقَم بن اَبی اَرْقَم رسانید و در محضرِ شریفِ رسول خدا(ص)اسلام آوَرْد .
پسرِ خَطّاب باوجودیکه دارای شخصیتی عصبی ، خشن ، غیرقابلِ اِنعطاف و سختگیر بود لکن در برابرِ مَناظِرِ تأثّربرانگیز ، فوراً تحتِ تأثیر قرار میگرفت و این ویژگی در داستانِ اسلامآوردنِ وی کاملاً منعکس میباشد .
گِرَویدنِ عُمَر به اسلام موجِبِ تقویتِ مسلمین گردید . نقل است کهقُرَیش اِجازَه نمیدادند اَصحابِ پیامبر (ص) در خانَه کَعْبَه اِقامَه نماز کنند وعُمَر با هیبت ، تندی و خشونتِ خویش ، پساز چندینبار زد و خورد ، سرانجام توانست این ممنوعیت را رفع کند .
عُمَر در جنگهای بسیاری با حضورِ رسول خدا(ص) شرکت داشت . وی در پایان جنگ بَدْرْ اِجازَه خواست که دندانهای سُهَیل بن عَمْرو را بِکَشَد و زبانش را از بیخِ دهان قطع کند تا دیگر قادر نباشد رسول اکرم (ص) و مسلمین را هَجْو نماید . آنحضرت با اِقدامِ وی به شدّت مخالفت فرموده و گفتند : این کار خشمِ خداوند را به دنبال دارد و ما مُجاز نیستیم با هیچ انسانی اَعَمّ از مُشْرِک و یا کافر ، چُنین رفتاری داشته باشیم . این عمل مُثْلَهکردن است . بنا به روایتی آنحضرت فرمودند : مُثْلَهکردن در موردِ سگِ گَزَنده هم جایز نمیباشد .
اِبن خَطّاب در جنگ بَدْرْ از مَحْضَرِ پیامبر خدا(ص) اِجازَه خواست که هَمَه اسیران را به قتل رَسانند تاقُرَیش اندیشه پیکار با مسلمین را از سَر بیرون کند . آنحضرت از قبولِ پیشنهادِ او امتناع ورزیدند . وی همچُنین مصرّانه از ایشان میخواست که عبّاس عموی پیامبر (ص) بدستِ آنحضرت و عَقیل نیز با ضَرْ بَه شمشیرِ علی(ع) و سایرِ اُسَراء هم توسّطِ نزدیکترین کسانشان معدوم گردند . پیامبر اکرم(ص) با رَدِّ خواسته مذکور فرمودند :این کار جفا در حقِّ آنان است . مسلمانانِ شرکتکننده در نبرد بَدْرْ نیز با پیشنهادِ عُمَر موافق نبوده زیرا آنها تمایل داشتند که برای تقویتِبنیه مالی و دفاعی خود ، اُسَراء را با اَخْذِ فِدیه آزاد کنند .از سوی دیگر اِعمالِ رفتارِ خشونتآمیز نسبت به اُسَراء ، دشمن را نیز وا میداشت که اوّلاً مقاومتِ بیشتری در جنگها از خود نشان داده و تن به اِسارَت ندهند ، ثانیاً آنان نیز متقابلاً همین روشِ خَشِن و غیرِمنعطِف را در موردِ اسیرانِ مسلمان اِجرا میکردند . در جنگ بَدْرْ عِدَّهای از مسلمانان علاقمند بودند که نیروهای دشمن را صرفاً برای گرفتنِ فِدیه و رسیدن به منافعِ مادّی آن ، تحتِ اِسارَتِ خود درآورند .
نقل است که خداوند با نزولِ آیات 67 تا 69از سُورَه اَ نْفال ،سیاستِ اسیرگرفتن در جنگها برای رسیدن به منافِعِ مادّی وغافلشدن از اصلِ جنگ را موردِ ایراد قرار داده و فرمودند :
67) مَا کانَ لِنَبی اَنْ یکُونَ لَهُ اَسْرَی حَتّی یثْخِنَ فِی الْاَرْضِ ...
برای هیچ پیامبر ی سزاوار نیست اسیرانی بگیرد و حق داشته باشد با گرفتن اسیر ، مالی بدست آوَرَد (مگر) تا زمانی که کاملاً بر دشمن تسلّط یابد ...
اَبُوحُذَیفَه بن عُتْبَه نیز همان سخنانِ عُمَر در رابِطَه با اسیرانِ غَزْوَه اُحُد رابه گونه دیگری تکرار کرده و گفت : چرا ما با پدران ،برادران ، اقوام و خویشانِ خود بستیزیم امّا عبّاس : عموی پیامبر (ص)رها باشد !؟ به خدا سوگند اگر او را ببینم ، با شمشیر از پای در خواهم آورد .
عُمَربه رسول خدا(ص) عرض کرد: قَسَم به خدا که اَبوحُذَیفه نفاق ورزیده است . اِجازَه بدهید تا گردنش را بزنم ! آنحضرت این کار را صلاح ندانستند .
بررسی زندگی خَلیفَه دوّم بیانگرِ این مطلب است که هرگاه مسلمین یکی از دشمنان را دستگیر میکردند ، عُمَر نخستین کسی بود کهتقاضا داشت او را اعدام و یا گردن بزند و پیامبر (ص) نیز هیچگاهاین قبیل پیشنهادات را نپذیرفتند . بهعنوانِ مثال ، عُمَر در غَزْوَه بَنی مُصْطَلِق تقاضا کرد عَبْدالله بن اُبَی منافق را از پا درآوَرَد لکن پیامبر (ص)به مصلحت ندانستند . او در مقدّماتِ فَتْحِ مکّه نیز میخواست حاطِب بن اَبی بَلْتَعَهرا که به نفعِ مشرکین جاسوسی کرده بود ، اعدام کند امّا تقاضایش موردِ قبولِ حضرت محمّد(ص) واقع نگردید .
عُمَر در فَتْحِ مکّه میخواست اَبوسُفیان را که برخِلافِ میلش ،از روی اِکراه و بِعلّتِ اصرارِ عبّاس عموی رسول خدا(ص) ، با آنحضرت ملاقات کرده و اسلام آورده بود ، بِکُشَد ... . این پیشنهاد نیز موردِ موافقتِ رسول گرامی اسلام(ص) واقع نگردید .
آنجَناب در موردِ خشونت ، تندی و سختگیریهای بیموردِ عُمَر ، بارها به ایشان تذکّر داده بودند ... .
عُمَیر بن وَهْب جُمَحی فرزندی داشت که در جنگ بَدْرْ توسّطِ مسلمانان اسیر شده بود . عُمَیرْ با تحریکِ و وَعْدَه پشتیبانی مالی صَفْوان بن اُمَیه مبنی بر پرداختِ بدهیهای وی و تَقَـبُّلِ هزینه عائِلهاش ، به قصدِ کُشتنِ رسول خدا(ص) ، با شمشیری آخْتَه از مکّه عازِمِ مدینه گردیده و مستقیماً واردِ مسجدِ آنحضرت شد . عُمَر او را شناخته و ندا داد: این سگ را دستگیر کنید ! مردم وی را بازداشت کرده و نزدِ پیامبر خدا(ص) بُردند . عُمَیرْ در خدمتِ آنحضرت ، نیتِ واقعی خود را کتمان کرده و گفت :فقط برای آزادی فرزندم به مدینه آمدهام . پیامبر (ص) فرمودند :پس این شمشیر برای چیست ؟ عُمَیرْ گفت : به دلیلِ عَجَلَه و فراموشی ،آن را از خود جدا نکردم .آنحضرت فرمودند : پس آن شرط میانِ تو و صَفْوان در حِجْر اسماعیل و قبولِ پرداختِ بدهی و هزینه خانوادهات برای چه بود ؟ عُمَیرْ با فریاد گفت : به خدا قَسَم تو رسول خدایی و سپس شهادتین رابر زبان آوَرْد و مسلمان شد. رجوع بهعُمَیرْ بن وَهْبْ بن خلف جُمَحی
نقل است که از عُمَر بن خَطّاب در طولِ جنگهای اسلام و معرکههای نبرد ، اظهارِ قدرت و سابِقَه شجاعت ، شنیده نشده است .
عُمَر و اَبوبکر در لحظاتِ حسّاسِ جنگ اُحُد که جانِ رسول اکرم (ص) و مسلمانان در خطر بود ، میدانِ نبرد را رها کرده و مسلمین را تنها گذاشتند .
در این هنگام اَ نَسْ بن نَضْرْ بن ضَمْضَمْ که عموی اَ نَسْ بن مالِک میباشد ،بر عُمَر بن خَطّاب و عِدَّهای دیگر که از جنگ کنار کشیده بودند عبورکرده و پرسید : چرا نشستهاید !؟ آنان پاسخ دادند : پیامبر (ص)کُشته شد . اَ نَسْ گفت : زندگی بعد از حیاتِ آنحضرت چه فایدهای دارد ؟برخیزید و در همان راهی که پیامبر خاتم(ص) شهید شدند ، مبارزه کنید تا از فیضِ شهادت برخوردار گردید ! اَ نَسْ آنگاه به نبرد پرداخت و با دریافتِ هفتاد زخم شربتِ شهادت نوشید بطوریکه جُز خواهرش ، هیچکس نتوانست جنازه او را شناسایی کند .
در صلح حُدَیبیه هنگامیکه خِراش بن اُمَیه ، اوّلین پیکِ اعزامی رسول خدا(ص) بسوی سرانِ کُفّار و مشرکینِ قُرَیش ، با برخوردِ خشن و تندِ آنان مواجه گردیده و موّفق به فرار شد ، پیامبر خدا(ص) ، عُمَر را تحتِ عنوانِ نماینده خود ، جهتِ انجامِ مُذاکَرَه با سرانِ مکّه ، انتخاب کردند .عُمَر از رفتن امتناع ورزیده و گفت :
ای رسول(ص) ! من در مکّه کسی را ندارم که در صورتِ ضرورت ، مدافع و پشتیبانم گردد ...... لِذا بیمِ جانِ خود را دارم و بهتر استعُثْمان بن عَفّان را انتخاب کنید ... رجوع بهپیمان صلح حُدَیبیه
پساز انعقادِ پیمانِ صلح حُدَیبیه ، عُمَر اعتقاد داشت که پیامبر خدا(ص)قبلاً گفتهاند : در همین سفر برای انجامِ عُمْرَه وارد مکّه خواهیم شد ،لِذا بستنِ قراردادِ مذکور را مُتَضادّ با فرمایشِ قبلی آنحضرت دانسته و در این راستا سخنانی نارَوا و اعتراضآمیز خِطاب به رسول خاتم(ص)بر زبان آورده و رسالتِ آنحضرت را موردِ تردید قرار داد تا حدّی که با سرزنش و عِتابِ تند از سوی اَبوبکر و اَبوعُبَیدَه جَرّ احمواجه گشته و او را از آتشِ جهنم بیم دادند ...... . عُمَر در همان زمان ازگفتههای خود اِظهارِ پشیمانی نموده و چندین بار استغفار کرد .از اِبن عبّاس نقل شده که خَلیفَه دوّم در دورانِ خِلافتش نیز بارها از سرزنش کردن و انتقادِ خود نسبت به تصمیمِ آنحضرت در پیمان حُدَیبیه اظهارِ تأسُّف مینمود .
مُقارِنِ سالِ هشتمِ هجری ، عِدَّهای از مشرکین در آبگاهی ازمِنْطَقَه ذاتُ السَّلاسِل تصمیم گرفتند که با موردِ هجوم قراردادنِ مدینهو کُشتنِ رسول خدا(ص) و علی(ع) ، مسلمانان را شکست داده وبه آئینِ اسلام در مِنْطَقَه ، خاتِمَه دهند .
پیامبر گرامی اسلام(ص) دستور فرمودند نیرویی برای قَلْعوقَمْعِ آنان بهناحِیه ذاتُ السَّلاسِل اعزام شود . درباره اینکه فرماندهی این نیروبه عُهْدَه چه کسی واگذار شد ، اختلافِ نظر وجود دارد و نامِ کسانیمانندِ اَبوعُبَیدَه جَرّ اح ، عَمْرو بن عاص و اَبوبکر را ذکر کردهاند لکن هَمَه متّفقالقولاند که هیچکدام از این فرماندهان نتوانستند دشمن را سرکوب نموده و در نهایت پیامبر اکرم(ص) برای کمک به آنان ، عُمَر را اعزام فرمودند . طِبقِ منابعِ اهل سنّت ، وی موفّق گردید دشمن را مغلوب و تار و مار نموده و به مدینه بازگردد ، لکن برابرِ مدارکِ اهل تشیع ، عُمَر نیز نتوانستکاری از پیش بِبَرَد و لِذا به دستورِ رسول اعظم(ص) ،سرانجام علی(ع) بسوی دشمنان اعزام و پس از مقهور و منکوب ساختنِ آنان به مدینه مراجعت کرد .
عُمَر ضِمنِ شرکت در غَزْوَه تَبوک ، هزینه مالی بخشی از نبردِ مذکور را نیز عُهْدَهدار شد .
بفرمانِ خداوندِ تبارک وتعالی ، پیامبر (ص) پساز پایانِ مراسِمِ حَجَّه الوَداع و مراجعتِ مسلمانان از مکّه ، علی بن اَبیطالب (ع) را در مَحَلِّ غَدیرِ خُم ، به سِمَتِ جانشینی خود و خَلیفَه مسلمین معرّفیکردند .عُمَر بن خَطّاب در حَجَّه الوَداع افتخارِ حضور داشت و جُزْوِ اوّلین کسانی بود که انتخابِ علی(ع) را تبریک گفت . رجوع به غَدیرِ خُم
همزمان با سال 11 هجری ، رسول خدا(ص) علیرغمِ تشدیدِ بیماری و حضور در بستر ، خِطاب به سرانِ صَحابَهکه برای عیادتِ آنجناب شَرِفِ حضور داشته ، فرمودند : کاغذ و دواتی بیاورید ! میخواهم چیزی برایتان بنویسم تا پساز مرگِ من گمراه نشوید ! در این لَحْظَه که هَمَه ساکت شده بودند ، عُمَر سکوت را شکست وگفت : بیماری بر پیامبر خدا(ص) غَلَبَه کرده است . قرآنکتاب آسمانی بوده و ما را کفایت میکند .نظرِ عُمَر موردِ بحث و مُشاجَرَه موافقین و مخالفین قرار گرفت .پیامبر خاتم(ص) از این رفتارِ ناشایست ناراحت شده و به حاضرین فرمودند : برخیزید و اینجا را تَرْک کنید ! و سپس از آنان روی برگرداندند ...... .
عُمَر به محضِ شنیدنِ خَبَرِ رحلتِ رسول اکرم (ص)گفت : پیامبر (ص) نمیمیرد تا فرمانِ قتلِ منافقین را صادرکند . وی همچُنین افزود : به خدا قَسَمپیامبر خدا(ص) نمرده و نخواهد مُرد و همانندِ موسَی(ع) که چهل شب از نظرها ناپدید گشت ، ایشان هم غایب شده و سپس باز میگردد ... . اَبوبکر در پاسخ به عُمَر اظهار داشت : خدا خبرِ مرگِ پیامبر (ص) را به ما داده است :اِنَّکَ مَیتٌ وَ اِنَّهُمْ مَیتُونَ . تو (رسول خدا) میمیری و آنان نیز خواهند مُرد . زُمَر آیه 30عُمَر پرسید : این آیه در قرآن است !؟ به خدا سوگند گویا من هرگز آن را ندیده و نخواندهام و سپس رسول خدا(ص) را مخاطَبِ کلامِ خود قرار داد و گفت : به جانم سوگند که یقین داشتم تو هم خواهی مُرد لیکنآنچه گفتم از بیتابی بر زبان آمد .
پساز ارتحالِ رسول خاتم(ص) ، مُنازِعَه آشکار و پنهان برای تعیینِ جانشینِ آنحضرت آغاز گردید و همان کسانیکه در آخرین لحظاتِ حیاتِ پُربارِرسول گرامی اسلام(ص) ، اتِّهامِ هذیانگویی را به آنحضرت نسبت داده و مانع از آوردنِ قلم و کاغذ میشدند ، با حضور در سَقیفَه بَنی ساعِدَه و تکمیلِ هدفِ برنامهریزی شده خود ،کرسی خِلافت را اشغال کردند . آنان ماجرای غَدیرِ خُم و اعلامِ جانشینی حضرت علی(ع) را که برابرِ نَصِّ صریحِ فرمانِ خداوند ، توسّطِ رسول گرامیاش(ص) ، هنگامِ بازگشت از حَجَّه الوَداع و با حضورِ تمامی حُجّاج ابلاغ گردیده بود ، به فراموشی سپرده و اَبوبکر را تحتِ عنوانِ جانشینِ پیامبر (ص) انتخاب کردند . رجوع به سَقیفَه بَنی ساعِدَه ورجوع به غَدیرِ خُم
عُمَر در زمانِ خِلافتِ اَبوبکر همکاری و همفکری بسیار نزدیکی با وی داشت ، هرچند که در پارهای موارد نیز اختلافِنظرهائی بینِ آن دوبوجود میآمد . رجوع بهخالِد بن وَ لید
اَبوبکر در سال 13 هجری وفات کرد و عُمَر بر جنازه او نماز گزارْد .پساز وفاتِ خَلیفَه اوّل ، وصیتنامَه او توسّطِ یکی از غلامانش به نامِ شُدَیدْ قِرائَت شده و به استنادِ آن ، عُمَر تحتِ عنوانِ جانشینِ وی و خَلیفَه دوّمِ مسلمین ، معرّفیگردید . اِبن خَطَابکه روزی در سَقیفَه بَنی ساعِدَه ، از اجرای وصیتِبنیانگذارِ مدینه النّبی(ص) در موردِ خِلافتِ علی(ع) ممانعت میکرد ، اینک خود را مُجاز میداندکه با وصیتِ اَبوبکر ، جانشینِ رسولخدا(ص)گردد .
عُمَر در آغاز خِلافتِ خود ، طَی فرمانی خالِد بن وَ لید را از فرماندهی نیروهای شام عَزْل و با مُصادَرَه نصفِ اموالش به نفعِ حکومتِ اسلامی ،اَبوعُبَیدَه جَرّ اح را جایگزینِ وی ساخت .
عُمَر به فتوحاتِ اَبوبکر در شام و ایران تداوم بخشیده و در همین راستا اَبوعُبَیدَه ثَقَفی را نیز همراه با نیروهایی عازِمِ عِراق نمود تا عملیاتِ نظامی علیه نیروهای ایران گسترش یابد . عُمَر همچُنین سَعْد بن اَبی وَقّاص را نیز در رأسِ لشکریانی ، جهتِ تقویتِ سپاهِ مسلمین به عِراق فرستاد . در این نبرد نیروهای ایرانی از سَعْد بن اَبی وَقّاص شکست خورده و مدائِن سقوط کرد و در ادامَه نبرد ، شهرهائی از قبیلِ بحرین ، اهواز ، رامهرمز ، زنجان ،همدان ، آذربایجان و ... بدستِ نیروهای اسلام آزاد گشت .
در جنگهای شامات نیز پیشرفتهایی حاصِل و رومیان مغلوبِسپاهِ مسلمین گشته و عقبنشینی کردند و بَیتالمقدّس فَتْحْ شد . عُمَر شخصاً برای انعقادِ قرارداد به آنجا سفر کرد .
در همین زمان مناطِقِکوفَه ، بَصْرَه ، شام ، موصِل ، جزیره و مصر به شهر تبدیل شدند .
عَمّار بن یاسِر طَی نامَهای از کوفَه به عُمَر گزارش داد که ایرانیانآماده نبردی سخت میباشند . خَلیفَه دوّم رأی دیگران را در این زمینه خواستار شد . طَلْحَه بن عُبَید الله گفت : عُمَر ! تو فرمانروایی !دستور بده تا اطاعت کنیم ! عُثْمان بن عَفّان پیشنهاد کرد : نیروهای شام و یمَن را بسوی ایران گسیل دار و خود نیز با مردمِ مدینه عازِمِ کوفَه شو !مردم از هرگوشه بانگ برداشتند و سخنِ عُثْمان را تأیید کردند . عُمَر نظرِ امام علی(ع) را خواستار شد . آنحضرت فرمودند : اگر نیروهای اسلام را از شام و یمَن خارج کنی ، بدیهی است که آن مناطق موردِ تهدیدِ دشمن قرار میگیرند . خروجِ خَلیفَه مسلمین از مدینه نیز کار را دشوارتر خواهد ساخت و طبیعی است خَلیفَه از پُشتِ سَرِ خود ،نگرانتر از پیشِ رویش باشد . تَجْرِبیاتِ گذشته ، کَثرتِ نیرو را عاملِ اصلی پیروزی ندانسته و ... . عُمَر گفت : این همان رأیی است که خود بر آن بودم ...... .
نقشِ روی مُهْرِ عُمَر عبارت بود از : کَفی بِالمَوتِ واعِظاً یا عُمَر !ای عُمَر ! یاد مرگ بهترین موعِظَه است .
خَلیفَه دوّم در دورانِ خِلافتِ نزدیک به یازده ساله خود ، از مشورتهای حضرت علی (ع) برخوردار میشد و احکامِ قضایی آنحضرت را بطورِ کامل میپذیرفت تا حَدّی که گفت :لَو لا عَلی لَهَلَکَ عُمَر ، اگر علی(ع)نبود ، عُمَر هلاک میشد .
با این وجود ، قاطعیت و سختگیریهای بیش از حَدِّ عُمَر و مشورتِ وی با افرادِ فاقدِ صلاحیت ، موجب میشد که بعضی از تصمیماتش ،با معیارهای قرآن و سنّتِ رسولخدا(ص) مطابقت نداشته باشد .به عنوانِ مثال :
شخصی از خَلیفَه پرسید : صبحگاهان در صورتِ نیاز به غُسْل و عَدَمِ وجودِ آب چه باید کرد ؟ عُمَر گفت : نماز نخوان !در این هنگام ، عَمّار نظرِپیامبر خدا(ص) را که تَیمُّم است به او یادآوریکرد . عُمَر گفت : فراموش کرده بودم . جائی بازگو مکن ! ...... .
در مراسِمِ حَجّ تَمَتُّع ، علیرغمِ این که رسول گرامی اسلام(ص) اجازه تَمَتُّع را داده بودند ، خَلیفَه گفت : دوست ندارم مرداندر حالیکه آبِ غُسل از سَرشان میریزد ، عازِمِ حَجّ شوند ...... .
مُؤذِّن در حالِ اذانگفتن ، خَلیفَه را خُفته دید و لِذا بانگ برداشت :اَلصَّلوه خَیرٌ مِنَ النَّوم ، نماز از خواب بهتر است . عُمَر با شنیدن این عبارت دستور داد آن را در اذان صبح بگویند . وی معتقد بود که جُمْلَهحَی عَلَی خَیرِ الْعَمَل ، ممکن است باعث شود مردم نماز رابر جهادِ در راهِ خدا ترجیح دهند فلِذا از بیمِ کنارهگیری مردم از جهاد و پرداختنِ به نماز ، دستور داد جُمْلَه مذکور از اذان حذف شود .
قِرائَتِ نماز تراویح به صورتِ جماعت را نیز عِدَّهای از سُنّتهای عُمَر میدانند .
خَلیفَه دوّم از واگذاری مسئولیت به شرکتکنندگانِ جنگ بَدْرْ اِجتناب کرده و معتقد بود که رفتنِ آنان از مدینه باعثِ ایجادِ فساد و فِتْنَهخواهد شد و لِذابَدریون مُجاز نبودند از سیطره کنترلی وی خارج شوند .
عُمَر در واگذاری کارها به اشخاص ، معیارهای خاصِّ خود را در نظرمیگرفت و همفکربودنِ کارگزاران با آرای خَلیفَه را مهمّتر از لیاقتِ آنان میدانست . به عنوانِ نمونه گفتهاند عُمَر دلواپس بود از اینکه مباداعَبْدالله بن عبّاس در سِمَتی قرارگیرد که بتواند در آینده با فوتِ خَلیفَه دوّم ، مردم را بسوی خویش فرا خوانَد . علیاَی حال یک بار عُمَر دیدگاهِاِبن عبّاس را در موردِ قبولِ ولایتِ شهرِ حُمْصْ خواستار شد ، ایشان آن را نپذیرفته وگفت : بنظرِ منکسی را انتخابکنکه صالح بدانی و از نظرِ تو درسترفتار باشد .
اِبن خَطّاب از واگذاری کارها به بزرگانِ اصحابِ پیامبر (ص) نیز جلوگیری میکرد . مثلاً از دادنِ مسئولیت به اُبَی بن کَعْبْ ، زُبَیر بن عَوّ ام و ... خودداریکرده و اظهار میداشت که قِداستِ آنان در اثرِ آلودگی کارها ، تَنَزُّل مییابد .
خَلیفَه در سال 17هجری رهسپارِ مکّه شد و عُمْرَه ماهِ رَجَب را بجای آوَرَد . وی برای وسعتدادنِ مسجدالحرام ، خانَههای اطرافِ حَرَم را خریداری کرده و منازلِ عِدَّهای که حاضر به فروشِ آن نمیشدند ، تخریب و بهای آن را در بَیتالمال مینهاد .
یکی از منازلی که جهتِ گسترشِ مسجدالحرام و بدونِ کسبِرضایتِ صاحِبِِ آن تخریب گردید ، متعلّق به عبّاس بن عَبْدالمُطَّلِب بود . عبّاس در اینبارَه به عُمَر اعتراض کرده و گفت :
از رسول خدا(ص) شنیدم :
خداوند داود(ع) را فرمود تا برای او در ایلیا خانَهای بسازد . هرگاه بِنای خانَه بالا میرفت ، پیش از سقفزدن ، فرو میریخت . داود(ع) عرض کرد : پروردگارا ! من آنچه بِنا میکنم برای تو است ، پس چرا فرو میریزد !؟ خداوند فرمود : من جُز پاکیزه نمیپذیرم و تو برای من در زمینِ غصبی خانَه میسازی . داود(ع) پساز بررسی متوجّه گشت که یکی از قَطَعاتِ زمینِ تصاحب شده ، هنوز خریداری نگردیده و متعلّق به وی نمیباشد . داود(ع) بِلافاصِلَه با پرداختِ بهای آن ، خانَه را به اِتمام رسانید .
خَلیفَه پرسید : چه کسی گواهی میدهد که این سخن را از پیامبر (ص)شنیده است ؟ جَماعَتی برخاسته و سخنِ عبّاس را تأیید کردند . عُمَر خِطاب به عبّاس گفت : ای اَبوالفضل ! هرچه میخواهی بفرما تا انجام دهم وگرنهاز گشایشِ مسجدالحرام در این ناحِیه ، دست خواهم کشید .
اَبوالفضل گفت : من هم برای خدا آن را واگذارکردم .
خَلیفَه دوّم به قصدِ شام عزیمت نموده بود که در بینِ راه ، از شُیوعِ گستردَه بیماری طاعون مُطَّلِع شد . وی سریعاً سفر را نیمهتمام رها کرده وپس از مراجعت ، فرماندهان را به حضور پذیرفت . اَبو عُبَیدَه جَرّ اح ، وی را با تندی و خشم مُخاطَب ساخته وگفت : آیا از حُکمِ خدا میگریزی !؟ عُمَر پاسخ داد : بَلی ! از حُِکمِ خدا به حُکمِ خدا میگریزم .
عُمَر بن خَطّاب ، اُمِّ کُلْثُوم بنت علی(ع)را از آنحضرت برای خود خواستگاری کرد . امام علی(ع) با بیانِ این که ایشان هنوز کودک است ، از اجرای خواهشِ عُمَر امتناع ورزیدند . عُمَر اصرار کرده و گفت : خود از پیامبر خدا(ص) شنیدم که فرمود :هر بستگی و خویشاوندی در روزِ قیامت بُریده میشود به جُز بستگی ، خویشی و دامادی من . به این علّت خواستم دامادِ پیامبر (ص) باشم ...... و لِذا اُمِّکُلْثُوم رابعلّتِ پافشاری عُمَر ، با ده هزار دینار مَهر ، به عقدِ وی در آوردند .
اِبن خَطّاب صورتِ اَموال و موجودی کسانی را که در نظر داشت به ولایات اعزام کند ، یادداشت مینمود و پساز پایانِ مأموریت ،نصفِ تمامِ دارائی آنان را به نفعِ بَیتالمال ضبط میکرد . این اقدام که مُشاطَرَه اَموال نامیده میشد ، در حقیقت بیانگرِ جمعکردنِ سرمایهتوسّطِ کارگزارانِ مذکور از مسیرِ غیرِصحیح بوده است .
به عنوانِ مثال ، ثَرْوَتِ سَعْد بن اَبی وَقَّاص : فرماندارِ کوفَه ، عَمْرو بن عاص :فرماندارِ مصر ، اَبو هُرَیرَه : فرماندارِ بحرین ، نافع بن عَمْرو خُزاعی : کارگزارِ خَلیفَه در مکّه ، یعْلَی بن مُنَبِّه : فرماندارِ یمَن و همچُنین مایمْلَکِ اَبومُوسَی اَشْعَرِی ،حارِث بن کَعْبْ ، اَبوبکره ، عُتْبَه بن اَبوسُفیان و ... موردِ مُشاطَرَه قرارگرفت .
بَلاذُرِی نامِ هَمَه کسانی را که اموالشان توسّطِ عُمَر موردِ مُشاطَرَه قرارگرفته ، ذکرکرده است .
خَلیفَه دوّم در نظر داشت که میلادِ پیامبر (ص) و یا مبعثِ آنحضرت را مبداءِ تاریخِ اسلام قرار دهد . علی(ع) هجرتِ ایشان را مناسبتر دانستند .خَلیفَه نَظَرِ آنحضرت را پذیرفت و به همین نحو اقدام گردید .
زمانی از خَلیفَه دوّم سؤال شد که چرا بعضی از دستوراتِ شرع راعِوَض میکند ، درحالیکه رسول خدا(ص) واَبوبکر چُنینکاری نمیکردند ؟ وی پاسخ داد : پیامبر خدا(ص) باتوجّه به ضرورتِ زمان دستوراتی میدادند و من هم در ردیفِ محمّد(ص) هستم ، و اَنَا زَمیلُ مُحَمَّدٍ(ص) !
از اِبن عبّاس روایت کردهاند : یک شب خَلیفَه دوّم با پای برهنه و تازیانهای بر گردن آویخته ، جهتِ پاسبانی راهی اطرافِ مدینه شد و مرا نیز همراهِ خود بُرْد . در حوالی بَقیع غَرْقَدْ بودیم که عُمَر به پُشت افتاده ، آهی کشید و با شلّاق بر کفِ پاهای خود نواخت . پرسیدم : امیرالمؤمنین ! چه چیز تو را نگران کرده است ؟ گفت : امرِ خدا ، ای پسرِ عبّاس ! گفتم : آیا در این اندیشهایکه خِلافت را به چهکسی واگذاری ؟ پاسخ داد : آری .گفتم : عَبْدالرَّحْمَن بن عَوف چگونه است ؟ گفت : مُمْسِک است .گفتم : سَعْد بن اَبی وَقّاص. اِظهارکرد : ضعیف است . گفتم : طَلْحَه .گفت : خودسِتا و متکبّر است .گفتم : زُبَیر بن عَو ّام . جواب داد : روزی انسان و روزی شیطان میشود . تُندخویی است که برای یک پیمانه تا ظُُهر چانه میزند .گفتم : عُثْمان بن عفّان .گفت : مالِ خدا را به بَنی اُمَیه میبخشد و عَرَب را به شورش وا میدارد .گفتم : علی(ع) . بیان داشت : شوخطَبْعْ و جوان است ، استبدادِ رأی دارد .گفتم : چرا به هنگامِ غَزْوَه خَنْدَق در برابر عَمْرو بن عَبْدوَدّ او را جوان نیافتید ؟ چرا در بَدْرْ ،مقابلِ بزرگانِ قُرَیش که سر از تنِ آنان بر میگرفت ، پیش نیفتادید ... خَلیفَهگفت : بسکن پسرِ عبّاس ! میخواهی همان کاری که پدرت و علی(ع) با اَبوبکر کردند با من بِکُنی ؟ اِبن عبّاس گفت : مدّتی خاموششدم . عُمَر سکوت را شکسته و در اِدامَه افزود :
به خدا سوگند که پسرعمویت علی(ع) از هَمَه آنان به خِلافت سزاوارتر است امّا قُرَیش او را نمیپذیرد و با وی میجنگد . اگر علی(ع) رویکار بیاید و حکومتکند ، هَمَه را به اجرای مُرّ قانون وا میداردچُنانکه راهی جز آن نیابند و همین امر موجب بَیعَتشکنی و جنگ با او خواهد شد ...... .
پسرِ خَطّاب پساز ده سال و شش ماه و چند روز خِلافت ، در روزِ چهارشنبه اواخِرِ ماهِ ذیالحِجَّهسال 23 هجری ، با ضَرَباتِ خنجرِ فیروز نامی مُلَقَّب به اَبو لُؤلُؤ: غلامِ مُغَیرَه بن شُعْبَه که اخیراً از ایرانعازِمِ مدینه شده بود ، شدیداً مجروح و چند روز بعد درگذشت .
عُمَر پساز جراحتیکه به وی رسید ، اظهار داشت :کاش اَبوعُبَیدَه جَرّ اح زنده بود و با خیالِ راحت او را بجای خود میگذاشتم . خَلیفَه سرانجام شش نفر را جهتِ تعیینِ جانشین معرّفیکرده و گفت : آنان با رأیگیری ، یک نفر را از بینِ خودشان برگزینند ! این شش نفر عبارت بودند از :
حضرت علی بن اَبیطالب (ع)
عُثْمان بن عَفّان
عَبْدالرَّحْمَن بن عَوف
طَلْحَه بن عُبَیدالله
زُبَیر بن عَوّ ام
سَعْد بن اَبی وَقّاص
خَلیفَه برای تسریع در تعیین و انتخابِ جانشینِ خود توسّطِ شورای ششنفره ، اَبوطَلْحَه : زَید بن سَهْل اَنصاری را مسئول تعیینکرده و به او دستور داد : اگر چهار نفر نظری دادند و دو نفر مخالفِ آن شدند ، مخالفین را گردن بزن ! و اگر سه نفر توافقکردند و سه نفرِ دیگر معترض بودند ، گروهیکه عَبْدالرَّحْمَن بن عَوف میانِ آنان نیست گردن بزن ! و اگر سه روز گذشت و بر کسی توافق نشد ، هَمَه را گردن بزن !
اَبوطَلْحَه دائِماً سوی آنانکه در حالِ رایزنی بودند ، سَرَک کشیده و میگفت : شتاب کنید ! شتاب کنید ! وقت نزدیک است . مدّت به انجام رسید .
در این شورا طَلْحَه به طرفداری از عُثْمان و زُبَیرْ با واگذاری رأی خود به علی(ع) و سَعْدْ به نفعِ عَبْدالرَّحْمَن بن عَوفکنار رفتند . اِبن عَوف که شوهرِ خواهرِ عُثْمان بود ، بنا به ویژگیهای شخصیاش ، از پذیرشِ خِلافت استقبال نمیکرد و لِذا با تعهّد و الزامی که مشخّص بود علی(ع) آن را نخواهند پذیرفت ، خدمتِ آنحضرت رسیده وگفت : من خِلافت را به تو واگذار میکنم ، با این شرط که ضِمنِ عَمَل به کتابِ خدا و سُنّتِ رسولش(ص) ، سیره اَبوبکر و عُمَر را نیز در میانِ مردم رعایتکنی !و طبیعی بود که آن امام(ع) نیز بسیاری از روشهای خُلَفای گذشته را تأیید نمیکردند و به این ترتیب همان طرحی که از ابتدا وجود داشت اجرا گشته و عُثْمان در رأسِ خِلافتِ مسلمین قرار گرفت .
عُمَر از لحاظِ شمایلِ ظاهری ، بلند قامت ، جلوی سر بیمو ،کژ چشم و گندمگون بود . وی ریشِ خود را رنگِ زرد میبست .
عُمَر بن خَطّاب در روزِ جمعه ، چهار شبِ باقیمانده از ذیحِجَّه سال23 هجری ، پساز ده سال و شش ماه خِلافت وفات یافت و طِبقِ وصیتِ خودش ، در جوارِ رسول خدا(ص) مدفون گردید .
منبع: سیمای صدر اسلام، علی شهبازی، 1392، سازمان عقیدتی سیاسی ارتش جمهوری اسلامی ایران
1- مُرُوجُ الذَّهَب ، ج2 ، ص 549 - نَسَبِ عُمَر در تاریخ طَبَری ، ج 3 ص 267 به این شرح آمده است: عُمَر بن خَطّاب بن نُفَیْل بن عَبْدالعُزَّی بن رَیاح بن عَبْدالله بن قُرْط بن رَزاح بن عَدِیّ بن کَعْب بن لُؤَیّ - تاریخ یعقوبی ، ج 2 ، ص 20 ، مُتَرْجَم .
2- تاریخ یعقوبی ، ج2 ، ص20 ، مُتَرْجَم - طبقات الکبری ، ج3 ، ص 227 ، مُتَرْجَم .
3- سیرَةِ نَبَویَّة ، ج1 ، ص 209 الی 211 ، مُتَرْجَم .
4- سیرَةِ رسول الله از آغاز تا هجرت ، ص 173 .
5- سیرَةِ نَبَویَّة ، ج2 ، ص 43 ، مُتَرْجَم .
6- سیرَةِ معصومین ، پیامبر اسلام ، ص124، مُتَرْجَم – تاریخ طَبَری ، ج 2 ، ص 169 و 170 .
7- سیرَةِ معصومین ، پیامبر اسلام ، ص 125 ، مُتَرْجَم .
8- مغازی واقدی ، ج 2 ، ص 817 .
9- تاریخ سیاسی اسلام تا سال چهلم هجری ، ص300 ، به استناد صحیح بخاری ، ج5 ، ص61 و60 و تاریخ اسلام ذهبی ، ج2 ، ص 102 .
10- تاریخ طَبَری ، ج2 ، ص199- مغازی واقدی ، ج1، ص277 .
11- مغازی واقدی ، ج1 ، ص280 .
12- همان ، ص 600 .
13- تاریخ سیاسی اسلام تا سال چهلم هجری ، ص300 ، به استناد : مسند احمد ، ج 1 ، ص 34 و ج 4 ، ص 325 و شرح النهج ، ج 1 ، ص 183و المصنف ، ج5 ، ص 339 - سیرَةِ نَبَویَّة ، ج 2 ، ص 198 و 199 ، مُتَرْجَم .
14- مغازی واقدی ، ج 1 ، ص 609 .
15- همان ، ص 606 و 607 .
16- مغازی واقدی ، ج 2 ، ص 991 .
17- طبقات الکبری ، ج 2 ، ص 230 الی 232 ، مُتَرْجَم – سیرَةِ معصومین ، پیامبر اسلام ، ص 277 ، مُتَرْجَم – طبقات الکبری ، ج 2 ، ص 188 ، مُتَرْجَم – صحیح مسلم ، ج 3 ، باب تَرْک الوصیَّة ، ص 1257 امتاع الاسماع مقریزی ، ج 14 ، ص 449 – تاریخ طَبَری ، ج 2 ، ص 436 ، با ذکرِ این داستان بدون نام عُمَر ، نوشته است : گفتند پیامبر هذیان میگوید !
18- اَنساب الاشراف ، ج 1 ، ص 243 : لایَمُوتُ حَتّی یُؤْمَرَ بِقِتالِ الْمُنافِقین .
19- تاریخ یعقوبی ، ج 1 ، ص 511 ، مُتَرْجَم .
20- تاریخ یعقوبی ، ج2 ، ص 21 ، مُتَرْجَم .
21- اخبارالطّوال ، ص 144 ، مُتَرْجَم .
22- طبقات الکبری ، ج 3 ، ص 343 ، مُتَرْجَم .
23- اخبارالطوال ، ص 169- 168 ، مُتَرْجَم – کامل ابن اثیر ، ج 3 ، ص 7 .
24- حدیثِ کَفَی بِالْمَوْتِ واعِظاً را در کتاب تحفالعقول با شُماره 21993 منسوب به رسول خدا دانستهاند . ضمناً این حدیث در امالیِ شیخ طوسی از قول حضرت علی آمده است .
25- صحیح مسلم ، ج 1 ، ص 355 ، حدیث 112 – صحیح بخاری ، ج 1 ، ص 129 ، حدیث 331 .
26- مسند احمد بن حنبل ، چاپ قدیم ، ج 1 ، ص50 ، چاپ جدید ، ج 1 ، ص81 ، حدیث 353– صحیح مسلم ، ج 3 ، ص 67 ، حدیث 157 – صحیح بخاری ، ج 2 ، ص 569 ، حدیث 496 .
27- سُنَن تَرْمَذی ، ج 1 ، ص 128 – کتاب سیرَةِ معصومین ج 1 ، تاریخ پیامبر اسلام ، ص 88 ، مُتَرْجَم .
28- صحیح بخاری ، ج 2 ، ص 251 ، حدیث 2- تاریخ یعقوبی ، ج 2 ، ص 22 ، مُتَرْجَم - شرحِ مسلم ، ج 6 ، ص 39 - فَتْح الباری اِبن حجر ، ج 4 ، ص 219 .
29- تاریخ طَبَری ، ج 3 ، ص426 .
30- مُرُوجُ الذَّهَب ، مجلّد1 ، ص 562 – 561 .
31- طبقات ، ج 3 ، ص243 ، مُتَرْجَم .
32- تاریخ یعقوبی ، ج 2 ، ص 34 و 35 ، مُتَرْجَم - طبقات الکبری ، ج 3 ، ص 244 ، مُتَرْجَم ، آورده است که خانَةِ عبّاس بن عَبْدالمُطَّلِب در طرح بازسازی و گسترش مسجدالنّبی واقع شده است .
33- تاریخ یعقوبی ، ج 2 ، ص 34 و 35 ، مُتَرْجَم - طبقات الکبری ، ج 3 ، ص 244 ، مُتَرْجَم .
34- تاریخ یعقوبی ، ج 2 ، ص 35 ، مُتَرْجَم – تاریخ سیاسی اسلام تا سال چهلم هجری ، ص 427 .
35- تاریخ یعقوبی، ج 2 ، ص 47 - 46 ، مُتَرْجَم – طبقات الکبری ، ج 3 ، ص243 ، مُتَرْجَم .
36- تاریخ یعقوبی ، ج 2 ، ص 29 ، مُتَرْجَم .
37- تاریخ طَبَری ، ج3 ، ص 290 و 291.
38- تاریخ یعقوبی ، ج 2 ، ص 49 ، مُتَرْجَم .
39- تاریخ طَبَری ، ج 3 ، ص 265 .
40- تاریخ طَبَری ، ج3 ، ص292 الی 298- تاریخ یعقوبی ، ج 2 ، ص 50 و 51 ، مُتَرْجَم ، نامِ مأمورِ عُمَرْ را اَبوطَلْحَة بن زَیْد بن سَهْلِ اَ نْصاری نوشته است .
41- تاریخ یعقوبی ، ج 2 ، ص 53 و 54 ، مُتَرْجَم .
42- اخبارالطّوال ، ص 174 ، مُتَرْجَم .