اَسْماءِ ذاتُ النِّطاقَینْ
اَسْماء دخترِ اَبوبکر بن اَبی قُحافَه ، همسرِ زُبَیرْ بن عَوّ ام ، خواهَرِ عایشَه و مادرِ عَبْدالله بن زُبَیرْ و مُصْعَب بن زُبَیرْ میباشد . هنگامیکه رسول اکرم (ص) به امرِ خداوند تبارک وتعالی به غارِ ثَور تشریف برده و سه روزدرآنجا ماندند ، اَبوبکر نیز همراه ایشان بود . طَی این مدّت ، علاوه بر علی (ع) ، سه نفرِ دیگر به نامهای اَسْماء ، عَبْداللهبناَبوبکر و عامربن فُهَیرَه ، مخفیانه ضِمنِ حضورِ در غارِ و تأمینِ تدارکات و آذوقه برای آنحضرت و اَبوبکر ، اخبارِ مکّه را خدمتِ پیامبر خدا (ص) معروض میداشتند .
هنگامیکه رسولخدا (ص) هجرت به مدینه را آغاز کردند ، اَسْماء مقداری نان و آب برای آن جناب فراهم نموده و سپس پارچهای را که به کمر بسته بود دو قسمت کرده و نیمی را به عنوانِ سفره و نیمِ دیگر را جهتِ بندِ مشکِ آب موردِ استفاده قرار داد . مشهور است که وی به همین علّت از سوی آنحضرت به ذاتُ النِّطاقَینْ ملقّب گردید .
پساز آنکه عَبْدالله بن زُبَیر حکومتِ مکّه را در اختیارگرفت ، برادرِ خود مُصْعَب را به خِلافتِ بَصْرَه و کوفَه منصوب کرد . عَبْدالملک مَرْوان از شام به قصدِ جنگ با مُصْعَب رهسپارِ عِراق شد و پساز کُشتنِ وی ، به شام مراجعت نموده و حَجّاج را برای مُحاصَرَه مکّه و جنگ با عَبْدالله بن زُبَیرْ اعزامکرد . عَبْدالله در تنگنا قرارگرفت و جهتِ اَخذِ تصمیمِ نهایی ، با مادرش اَسْماء برای نبرد کردن ، تسلیم شدن و یا پناه خواهی از حَجّاج به مشورت پرداخت . اَسْماء ضِمنِ غیرقابلِ اعتماد خواندنِ بَنی اُمَیه ، فرزند را به نبردِ با آنان تشویق و تحریص کرد . عَبْدالله هرچند بهانهجوئی کرده و از جنگ طفره میرفت و دائماً بحثِ مصالحه و یا امان گرفتن از حَجّاج را در ذهن میپرورانید امّا چون نتوانست مادرش را متقاعد کند ، سرانجام به مبارزه پرداخته وکُشته شد . اَسماءپساز دریافتِ خبرِ قتلِ عَبْدالله هیچ بیتابی نکرده و فقط گفت : إِنَّالِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ . نقل است که َاسماء با شنیدنِ خبرِ کُشته شدنِ مُصْعَب نیز همین رفتار را داشته است .رجوع به عَبْدالله بن زُبَیر
جنازه عَبْدالله مدّتی به دارآویخته بود . حَجّاج مایل بود واکُنِشیاز اَسْماء مُشاهَدَهکند امّا چون هیچ عکسالعمل و یا جَزَع و فَزَعیاز جانبِ او نشنید ، ترتیبی داد وی را که در اواخِرِ عُمْر نابینا شده و بهکمکِ دیگران تردّد میکرد ،از مَحَلِّ به دار آویختنِ عَبْداللهعبور دهند تا شاید تقاضایی را مطرح نماید .گفتهاند هنگامیکه اَسْماء زیرِ جنازه پسرش قرارگرفت و پای او را لمسکرد ، پرسید : آیا هنگامِ آن نرسیده استکه این سوار را از مَرْکَبَش پیاده کنند !؟و دیگر هیچ نگفت . حَجّاج با شنیدنِ سخنانِ اَسْماء ، اظهار داشت :این گفتار به منزله تقاضائی از من است و لِذا دستور داد جنازَه را از دار فرود آورده و دفنکردند . در تاریخ آمده استکه پساز این ماجرا ، حَجّاج از اَسماء خواستگاریکرده و اَسْماء در پاسخ گفته بود : خواستگاری از پیرزنی صدساله و آنهم کور !؟ و حَجّاج جواب داده بود : جُزآنکهمیخواستم خواهرِ همسرِ پیامبر خدا (ص) را گرفته و به افتخارِ نِسبَتِ سَبَبی با آنحضرت نایل شوم ، نظری نداشتم .
عَبْدالله بن عُمَر بر جنازه پسرِ زُبَیر که بالای دار بود گذشت و گفت : خدایت رحمت کند ! ای کاش از سه چیز مُـبَرّا بودی : بیحرمتی در حَرَم ، شتافتن بسوی فِتْنَه و بُخلی که در وجودت بود . میدیدم که با فریفتگی به استرهای سفید و سیاهِ پِسَرِ حَرْب مینگریستی و تو را به شِگِفت میآوَرْد .
اَسْماء بیست روز پساز قتلِ پسرش : عَبْدالله ، در سال 73 هجری قمری با یکصد سال عُمْر و به روایتی دیگر با هفتاد و چهار سال سِنّ ،در مکّه وفات یافت .
منبع: سیمای صدر اسلام، علی شهبازی، 1392، سازمان عقیدتی سیاسی ارتش جمهوری اسلامی ایران