عَبْدالله بن عَبْدالْأَسَد بن هِلال بن عَبْدالله بن عُمَر بن مَخْزُومِی - اَبوسَلَمَه
عَبْدالله : عَمَّهزاده رسول خدا(ص) و شوهرِ اُمِّ سَلَمَه بود که در اوائِلِ بعثت ایمان آوَرْد و همراهِ همسرش به حَبَشَه مُهاجرت کرد .
پساز بازگشتِ عَبْدالله از حَبَشَه ، قُرَیشِ مکّه به آزار و اذیتِ او پرداختند . عَبْدالله با اطّلاع از اینکه مردمی در مدینه اسلام آوردهاند ، یک سال قبل از بَیعَت دوم عَقَبَه رهسپارِ مدینه گردید .
عَبْدالله نخستین کس از اَصحابِ رسول خدا(ص) بود که به مدینههجرت نمود .
اُمِّ سَلَمَه میگوید : چون اَبو سَلَمَه عازِمِ مدینه شد ، من و پسرم سَلَمَه همراهِ او حرکت میکردیم . همزمان مردانی از بستگانم که درقَبیلَه بَنی مُغَیرَ ه بن عَبْدالله بن عُمَر بن مَخْزُوم بودند ، راه را بر ما سدّ کرده و خِطاب به اَبو سَلَمَه گفتند : اِجازَه نمیدهیم که خویشاوندِ ما را در شهرها آواره کنی ...... ! و سپس مهارِ شترِ مرا از دستِ او گرفته و با خود بُردند . پسرم سَلَمَه در کنارم بود . بَنی عَبْدالاَسَد که از اقوامِ شوهرم بودند نیز با مُشاهَدَه این وضعیت گفتند : ما به مصلحت ندانسته و روا نمیداریم پسرمان : سَلَمَه نزدِ بَنی مُغَیرَه بماند و لِذا فرزندم را از من گرفته ونزدِ خودشان نگهداشتند .
بهاینترتیب ، شوهرم عازِمِ مدینه شده و پسرم را مردانِ بَنی عَبْدالاَسَدْ بردند و خودم به تنهایی نزدِ بَنی مُغَیرَه ماندم .
یک سال بدین مِنوال گذشت و من هر روز از صبح تا شام گریه میکردم تا اینکه یکیاز عموزادگانم مرا دید و شرایطِ آزادی و رفتنم به مدینه را فراهم کرد . بَنی عَبْدالاَسَد چون دیدند که نزدِ شوهرممی روم ، فرزندم را به من بازگرداندند . به این ترتیب بر شترِ خود سوار شدم و پسرم را در آغوش گرفته و به تنهایی عازِمِ مدینه شدم . پس از خروج از مکّه ، در مَحَلّی به نامِ تَـنْعیم با عُثْمان بن طَلْحَه بن اَبی طَلْحَه عَبْدری برخورد کردم . عُثْمان پرسید : دخترِ اَبی اُمَیه کجا میروی ؟گفتم نزدِ شوهرم به مدینه . گفت : کسی با تو هست ؟ پاسخ دادم نه . وی اظهار داشت : به خدا قَسَم نمیشود تو را تنها گذاشت !
عُثْمان سپس مهارِ شترم را گرفت و به راه افتاد . وی در هر منزل شتر را میخوابانْد و کنار میرفت تا ما پیاده شویم . سپس شتر را به مکانِ مناسبیبُرده و بارش را زمین میگذاشت و آن را به درختی میبست و بعد در مَحَلّی دور از ما به استراحت میپرداخت . هنگامِ حرکت ، مجدّداً مَرْکَب را حاضر کرده و کنار میرفت . وقتی ما سوار میشدیم او مهارِ حیوان را در دست میگرفت و تا منز لِ بعد جلودارمان بود . به این ترتیب جملگیبه مَحَلَّه قُبا وارد شدیم . عُثْمان پساز جستجو و بررسی در قُبا ، مکانِ سکونتِ شوهرم را در قَبیلَه بَنی عَمْرو بن عَوف پیدا کرده و گفت : شوهرت اینجا است به سلامت نزدِ وی بروید ! و سپس راه مکّه رادر پیش گرفت و بازگشت . اُمّ سَلَمَه سپس افزود : به خدا قَسَم جوانمردتر از عُثْمان بن طَلْحَه و بزرگوارتر از او هرگز ندیدم .
عَبْدالله بن عَبْدالْاَسد هنگامِ عزیمتِ رسول خدا(ص) به غَزْوَه عَشیرَه ،جانشینِ آنحضرت در مدینه بود . او در جنگ بَدْرْ نیز شرکت داشت .
عَبْدالله با حضور در غَزْوَه اُحُد مجروح شد و علیرغمِ جراحتِ وارده ، در غَزْوَه حَمْراءُالاَسَد نیز فعّالیتی چشمگیر از خود نشان داد .
وی در پایانِ غَزْوَه حَمْراءُالاَسَد ، بفرموده پیامبر خدا(ص) در سِمَتِ فرماندهی سَریه اَبو سَلَمَه منصوب و جهتِ سرکوبِ عِدَّهای از طایفَه بنَی اَسَد که تحتِ سرپرستی طُلَیحَه و سَلَمَه : فرزندانِ خُوَیلِدْ ، برای هجوم به مدینه آماده شده بودند ، عزیمت کرد . عَبْدالله در این نبرد دشمن را سرکوب و متواری ساخته و همراه با غنائِمِ بسیار مراجعت نمود .
عَبْدالله پساز بازگشت به مدینه ، بر اثرِ زخمهای وارده در غَزْوَه اُحُد شهید شد . اُمّ سَلَمَه بعد از شهادتِ همسرش به عقدِ حضرت رسول(ص) درآمد .
منبع: سیمای صدر اسلام، علی شهبازی، 1392، سازمان عقیدتی سیاسی ارتش جمهوری اسلامی ایران
1- تاریخ طَبَری ، ج2، ص69 .
2- مغازی واقدی ، ج1، ص 340 و 341 .