معرفی به دوست

اسرار حج در روايات

اسرار حج در روايات

اسرار حج در روايات

نویسنده : آیت الله عبد الله جوادي آملي

بحث، در تبيين گوشه هايي از اسرار حج است. تا زائران بيت الله با آگاهي به اين اسرار، اين سير را پشت سر بگذارند. گر چه براي هر کدام از اين مناسک، سرّي است و براي مجموع حج و عمره هم سري است. ولي بطور گذرا به گوشه هايي از اسرار اين سفر الهي اشاره مي شود.


اسرار عبادات

زائران بيت الله هر عبادتي را که انجام مي دهند، راز و رمز بسياري از آنها برايشان روشن است. نماز کارهايي دارد. روزه دستوراتي دارد، زکات و جهاد دستوراتي دارد و... که پي بردن به منافع و فوايد اين دستورات، دشوار نيست. نماز ذکرهايي دارد که معنايش روشن است. رکوع و سجودي دارد که تعظيم را تفهيم مي کند، و تشهّدي دارد که اعتراف را بهمراه دارد و... روزه گرفتن پرهيز از مشتهيات است. همدلي و همدردي و هماهنگي با مستمندان است. يادآوري مسأله فشار گرسنگي و تشنگي بعد از مرگ است. روزه گرفتن هم منافع فراواني دارد که منافع دنيايي (طبي) آن مشخص و منافع روحي و معنوي اش معين است. زکات که انفاق، تعديل ثروت و رسيدگي بحال مستمندان و ضعيفان است. آنهم منفعت و مصلحتش مشخص است. جهاد و مرزداري و دفاع مقدس عليه تهاجم بيگانگان، منافع فراواني دارد که پي بردن به آنها دشوار نيست. ليکن حج، يک سلسله از دستورات و مراسم و مناسکي دارد که پي بردن به راز و رمزش بسيار سخت است. معناي بيتوته کردن در مشعر، سر تراشيدن، بين صفا و مروه هفت بار گشتن و در بخشي از اين مسافت هَروَله کردن و... راز و رمز اينها پيچيده است; لذا جريان تعبد در حج بيش از ساير دستورات ديني است. مرحوم فيض از وجود مبارک رسول خدا (ص) نقل کرد که حضرتش در موقع لبيک گفتن بخدا عرض کرد: " لبّيک بِحَجّة حقّاً، تعبّداً و رِقّ ". خدايا من با رقّيت و عبوديت محض، لبيک مي گويم و مناسک حج را انجام مي دهم. چون سرّ بسياري از مناسک، بعقل عادي قابل تبيين نيست. چون روح تعبّد در حج بيشتر است. لذا در هنگام لبيّک، عرض کرد: " تعبّداً و رقّ ". نظير ذکري که در سجده تلاوت گفته مي شود(1).


عبوديت صرف

پس حج يک سلسله دستوراتي دارد که با بندگي محض و رقيّت صرف و عبوديّت تامّه هماهنگ تر است; براي اينکه آن اسرار و آن منافع مرموز را تبيين کنند، بصورتهاي منافع و فوايد در روايات، گوشه هايي از آنرا بيان کرده اند. و گاهي هم بصورت داستان در سخنان اهل معرفت و اهل دل ديده مي شود که از يک سوي بعنوان بيان اسرار و از سوي ديگر بعنوان داستان مي خواهند بخشهاي اساسي حج را خوب تفهيم و تبيين کنند. يکي از مناسک حج، مسأله لبيّک گفتن است که احرام، با اين تلبيه بسته مي شود. بعد از احرام، مستحب است انسان اين لبيکها را ادامه دهد تا آن محدودههايي که خانه هاي مکه پيدا شود. اين لبيک که انسان در هر فراز و نشيبي و در هر اوج و حضيضي آنرا زمزمه مي کند براي آنست که در هر لحظه و آني، آن عهد را تجديد کند. از وجود مبارک پيغمبر (ص) نقل شده است که: اگر در امّتهاي گذشته رهبانيتي راه يافت، رهبانيت امت من جهاد در راه خداست و تکبير در هر بلندي و مانند آن. تکبير بر هر بلندي ناظر بهمين تلبيه " لبيّک اللهمَّ لبّيک " است که زائران بيتِ خدا، بهر جاي بلندي که مي رسند مي گويند. اين بصورت يک رهبانيت است. راهب کسي است که از خدا بهراسد و ذات اقدس اله ما را برهبانيت ممدوح و پسنديده فرا خواند، فرمود: " ايّايَ فارهبون "(2). از جهنم ترسيدن هنر نيست. از ذات اقدس اله هراسناک بودن هنر است، که آن خوف عقلي و حريم گرفتن است. از اين جهت است مي گويند: آن شخص محترم است; يعني بايد در حضور او حريم گرفت و نبايد به او نزديک شد که مبادا ادب ترک شود.


درباره ذات اقدس اِلهي بايد حريم بگيريم، چون در همه حالات خدا با ماست.
" وَ هُوَ مَعَکُم اَيْنَما کُنْتُم "(3)، منظور از اين حريم گرفتن و نگهداري حرمت فاصله زماني يا مکاني نيست; زيرا هر جا که باشيم او با ماست. درباره استاد مي شود گفت که به فلان استاد احترام کنيد; يعني حريم بگيريد. وقتي استاد جايي نشسته است، شما مقداري پايين تر بنشينيد. کنار استاد يا بالاتر از او ننشينيد. اينرا مي گويند احترام کردن; يعني حريم گرفتن. ليکن اينگونه احترام کردن در باره ذات اقدس اله فرض ندارد که ما بگوييم: بخدا احترام کنيد; يعني حريم بگيريد; يعني جاي معيّن و يا در زمان معين ننشينيد و... چون خداوند با همه، در همه شرايط، بدون امتزاج، حضور و ظهور دارد. بنابراين، احترام خدا، احترام و حريم گيري اعتقادي است; يعني انسان بايد در پيشگاه حق آنقدر کرنش کند که غير او را نبيند، بغير او تکيه نکند و بغير او دل نبندد و بگويد: " لبيک "; يعني من بحضور تو آمده ام. " ايّايَ فَارهبون " يعني اين. و حجي هم که بعنوان رهبانيت محمود و ممدوح تشريع شده، همين است، انسان در بسياري از مناسک و مراسم مي گويد: " لبيک ". اصلِ بستن حج و عمره بصورت احرام، با " لبيک " شروع و بعد هم تکرار مي شود. اينجاست که وجود مبارک پيغمبر (ص) (طبق اين نقل) فرمودند: " لَبيک بَحَجَّة حقّاً تعبُّداً و رِقّ ".


البته کسانيکه مکه مشرف مي شوند، حج يا عمره انجام مي دهند و
" لبيک " مي گويند، چند گروهند. چون ايمان درجاتي دارد، مؤمنان نيز داراي درجاتي هستند، تلبيه هم مراتبي دارد. همه مي گويند: " لبيک "، اما بعضي سؤال انبيا، دعوت و اعلان انبيا را " لبيک " مي گويند. بعضي ديگر دعوتِ الله را. بعضيها مي گويند: " لبيک داعِيَ الله، لبيک داعِيَ الله "، يعني اي کسيکه ما را به الله دعوت کرده اي، ما " لبيک " مي گوييم; يعني اجابت کرده ايم. و آمده ايم. اينها متوسّطين از مؤمنان و زائران بيت خدايند. اينها کساني هستند که دعوت ابراهيم خليل را اجابت مي کنند. ابراهيم خليل هم مردم را بزيارت بيت الله دعوت کرده است نه بغير آن. فرمود: " وَ اَذِّن في النّاسِ بالحج يَاْتوکَ رِجالاً و عَلي کُلِ ضامِر ياْتينَ مِن کُل فَجّ عميق "(4). اذان، همان اعلان کردن و اعلان عمومي دادن است بصورت عَلَن و آشکار. عده اي سخنان ابراهيم خليل را مي شنوند و بهمان ندا جواب مي گويند که: " لبيک داعِيَ الله، لبيک داعِيَ الله ". از اين فراتر، کساني هستند که دعوت الله را مي شنوند و به آن پاسخ مي گويند. ذات اقدس اله در قرآن کريم اينچنين فرمود: " وَ لِله عَلي النّاس حِجُّ البيت مَن استطاعَ اليه سبيل "(5). از طرف خدا بر بندگان مستطيع، حج واجب است. مستطيع، نه يعني کسيکه مالک و مالدار باشد.

مستطيع; يعني کسيکه بتواند اين سفر را بصورت عادي طي کند و بعد هم مشکلي نداشته باشد; خواه بعنوان خدمات باشد، خواه بعنوان مهماني، خواه کسي او را اجير کرده و يا نائب شده باشد، در همه اين موارد مي شود مستطيع، منتهي در مسأله اجاره و نيابت، استطاعت از آنِ منوب عنه است، در موارد ديگر مال خودش. انسانِ مستطيع بايد دعوت خدا را لبيک بگويد. چون خدا فرمود: " لِله عَلي النّاس حِجُّ البيتِ ...". اين زائر بيت الله که جزء اوحدي از مردان با ايمان است، بخدا پاسخ مثبت مي دهد. مي گويد: " لبيک، ذا المعارج لبيک، داعياً الي دار السلام لبيک، مرهوباً، مرعوباً اليکَ لبيک، لامعبودَ سِواکَ لبيک "، اين تلبيه ها نشان مي دهد، که زائر بيت الله جواب خدا را مي دهد نه جواب خليل خدا را. گر چه جواب خليل خدا هم جواب خداست. و نيز گر چه جواب خدا بدون جواب خليل خدا نيست. اما اين شهود عارف است و زائر بيت الله است که فرق مي کند. تلبيه ها هم يکسان نيست. گر چه ممکن است کسي بگويد: " لبيک ذَا المعارجِ لبيک "، ولي در حقيقت به: " اَذّن في الناس بالحجّ لبيک " مي گويد: به دعوت خليل لبيک مي گويد نه بدعوت جليل. چون هر اندازه که انسان در آن مرحله اول پاسخ داد، بهمان اندازه در مقام ظاهر هم لبيک مي گويد. و چون دو بار لبيک گفته ايم. و اين لبيکها هم در طول هم است و همواره هر دوي اينها محفوظ است. يک قضيه تاريخي نيست که گذشته باشد. يکي همانست که در سوره اعراف آمده: " وَ اِذ اَخَذَ رَبُّکَ مِنْ بَني ادَم مِن ظهورهم ذُرّيَّتَهُم و اَشهَدَهُم عَلي اَنفُسهم، اَلَسْتُ بربّکُم قالوا بَلي "(6).


ذات اقدس اله به رسولش فرمود: بياد اين صحنه ميثاق گيري باش. گر چه خطاب به
پيغمبر است ولي در حقيقت همه انسانها مخاطبند. خدا مي فرمايد: بياد اين صحنه باشيد که ما از شما تعهد گرفتيم، حقيقت خودتان را بشما نشان داديم. شما ربوبيت ما را فهميديد، عبوديت خود را مشاهده کرديد و گفتيد: بَلي. در جواب خدا که فرمود: آيا من رب شما نيستم ؟ گفتيد: آري ربّ ما هستي. صحنه ديگر، وقتي است که ابراهيم خليل (ع) از طرف ذات اقدس اله مأمور شد تا اعلان حج کند، که: " وَ اَذّن في الناس بالحج...". بمردم دستور داد که حج بياييد. حضرت خليل طبق اين نقل، بالاي کوه ابي قُبيس رفته، و دستور اله را اعلان کردند که: از هر راهي که هست، بزيارت بيت خدا مشرّف شويد. مرد و زن جهان بشريّت که در اصلاب و ارحام پدران و مادرانشان بودند، همه گفتند: لبيک. اين صحنه لبيک گويي بدعوت خليل، مشابه صحنه لبيک گويي دعوت خداست در جريان عالم ذرّية. همانطوريکه آن صحنه الآن هم هست، صحنه تلبيه دعوت خليل نيز الآن هست. يک قضيه تاريخي نبود. چون سخن از ذرات ريز نيست. سخن از صُلب و رَحم نيست. سخن از فطرت است و روح. چه در مسأله عالم ذريه اي که: " وَ اِذ اَخَذَ ربّکُم " مطرح کرد و چه در آنچه که در آيه " و اَذّن في الناس بالحج ". در حقيقت ارواح بشر و فطرتهاي آنان پاسخ مثبت داده است، هم بدعوت خدا و هم بدعوت خليل خدا. آنها که در دعوت خليل خدا، خليل را ديدند، هنگام لبيک هم مي گويند: " لبيک داعي الله، لبيک داعي الله ".

آنها که هنگام تلبيه اعلان حضرت خليل، صاحب اصلي; يعني ذات اقدس اله را مشاهده کردند، آنها هنگام تلبيه مي گويند: " لبيّک ذَا المعارج لبيّک، داعياً الي دار السلام لبيک، مرهوباً مرعوباً اليک لبيک، لبيکَ لامَعبود سِواک لبيک، لبيّکَ لاشريکَ لکَ لبيک " و مانند آن. که بخود خدا پاسخ مي دهند. اين دو نوع پاسخ دادن، دو نوع عبادت کردن و دو نوع آگاهي داشتن، در بسياري از مسائل ديني مطرح است; مثلاً افراد عادي کلمات قرآن را که تلاوت مي کنند، براي آنها مطرح نيست که اين سخنان را از کجا دارند مي شنوند. مؤمناني که اهل معنا و اهل دلند، بگونه اي قـرآن را قرائت مي کنند کـه گويـا دارنــد از وجــود مبارک پيغمبر (ص) اين کلمات را تلقّي مي کنند. چون پيغمبر اين کلمات را قرائت فرمود و همه شنيدند. و گويا دارند از خود پيامبر مي شنوند. اينان اوحدي از اهل قرائت و معرفتند. ائمّه (ع) وقتي هنگام نماز، حمد را قرائت مي کردند، بعضي از کلمات را آنقدر تکرار مي کردند که گويا از خود خدا مي شنوند. در آیه کريمه: " وَ اِنْ اَحَد مِن المشرکينَ استجارَکَ، فَاَجِره حتّي يَسمَعَ کلامَ الله "(7). هم اين دو مطلب هست. بعضيها کـه در محضـر رســـول اکــرم (ص) قرار مي گرفتند، قرائت پيغمبر را طوري مي شنيدند که گويي از خدا دارند تلقي مي کنند. چون اين کتاب براي همه نازل شده است. منتهي آن کسيکه مستقيماً دريافت کرد و گيرنده وحي بود، شخص پيغمبر است و لاغير، در قرآن کريم فرمود: " بالبيّنات و الزُبرِ و کتاب اَنزلنا اليک الذکرَ لِتُبيّنَ لِلنّاس ما نُزِّلَ اِليهِم "(8).

قرآن، هم انزال بطرف پيغمبر است و هم تنزيل بطرف مردم. براي مردم هم نازل شده است. مردم هم گيرندگان کلام خدايند. منتهي بوساطت رسول اکرم (ص) پس گروهي مي توانند بجايي برسند که هنگام تلاوت قرآن گويا اين کلمات را از ذات اقدس اله استماع مي کنند. در مسأله تلقّي سلام هم اينچنين است. ذات اقدس اله بر مؤمنين صلوات و سلام دارد صلواتش در سوره احزاب است که: " هُوَ الذي يُصَلي عليکُم وَ ملائکتهُ لِيخرِجَکُم مِنَ الظّلمات اِلي النّور "(9). سلامش در سوره ديگر است که فرمود: " سَلام علي موسي و هارون، اِنّا کذلکَ نَجزي المؤمنين "(10). درست است که اين سلام بر موسي و هارون است اما بدنبالش بعد فرمود: ما اين چنين مؤمنين را پاداش مي دهيم. يعني سلام خدا بر مؤمنين هم خواهد بود. البته آنجا که بر نوح سلام فرستاده است، که: " سلام علي نوح في العالمين "(11)، مخصوص خود نوح است. در سراسر قرآن اين تعبير فقط يکجا آمده و آنهم درباره نوح است که و اين بخاطر آن نُه الي ده قرن رنج و تلاشي است که او در راه تبليغ الهي تحمّل کرد. درباره انبياي ديگر، کلمه في العالمين ندارد، ولي اين مقدار هست که بعد از سلام بر انبيا، مي فرمايد: ما بندگان مؤمن را اين چنين پاداش مي دهيم. سلام خدا هم فعل خداست; چون خود او سلام است و به دار سلام هم دعوت مي کند. از اسماء حُسني و اسماء فعلي حق، سلام است، و انسانها را به دار السلام دعوت مي کند; يعني به دار خود فرا مي خواند.

و همين سلامت را هم بعنوان فيض نصيب بندگان صالح قرار مي دهد. پس خداوند بر مؤمنين هم صلوات مي فرستد و هم سلام. منتهي کسانيکه اين سلام را تلقي مي کنند، گاهي از فرشته تلقّي مي کنند، گاهي از پيغمبر (ص)، آنانکه اوحدي از انسانها هستند، از ذات اقدس اله تلقي مي کنند. در سوره مبارکه انــعام فــرمود: " وَ اِذا جاءَک الذينَ يُؤمنونَ بِاياتَنا فَقُلْ سَلام عليکُم "(12). يعني وقتي مؤمنان در محضر و مکتب تو حضور يافتند تا معارف الهي را بشنوند و ياد گيرند، بگو سلام عليکم. وقتي مؤمنان براي خطابه و مانند آن نزد پيامبر حضور مي يافتند، حضرت سلام مي کردند. منتهي چون رسول خدا سخني را بدون وحي نمي گويد پس بايد گفت که به دستور خدا اين سلام را بمؤمنين ابلاغ کرده است. مؤمنين دو درجه اند: عده اي سلام را از خود پيغمبر تحويل مي گيرند، عده اي هم از ذات اقدس اله. " وَ اذا جاءَکَ الذّينَ يُؤمنونَ بِاياتنا فَقُل سلام عليکم ". اين سلامي که پيغمبر بمؤمنين دارد، مؤمنين آنرا گاهي از پيغمبر تلقي مي کنند، و گاهي از ذات اقدس اله. پس دو مرتبه است. تلبيه هم اينگونه است; يعني معتمران و حاجياني که مي گويند: لبيّک، گاهي دعوت خدا را پاسخ مي گويند، لذا مي گويند: " لبيک ذا المعارج لبيک، لبيک مرهوباً مرعوباً اليکَ لبيّک، لبيّک لامَعبود سِواک لبيّک ". گاهي هم دعوت خليلِ حق را پاسخ مي دهند، مي گويند: " لبيّک داعي الله، لبيک داعي الله ". اين دو نحو است. اين سرّ تلبيه گفتن است.

وقتي زائر به بارگاه اله بار مي يابد، هر مشکلي که دارد، چون درست لبيک گويد، مشکلش برطرف مي شود و بر مي گردد. اينها را بعنوان سرّ گفته اند. گفته اند که صاحبدل و اهل معرفتي با لباس ژنده و چرکين بحضور صاحب مقامي بار يافت. به او گفتند: با اين لباس چرکين به پيشگاه صاحب مقام رفتن عيب است. در جواب گفت: با لباس چرکين به پيش صاحب مقام رفتن عيب نيست. با همان لباس چرکين از حضور صاحب مقام برگشتن ننگ است; يعني يک انسان وقتي بحضور صاحب مقام مي رسد، اگر صاحب مقام او را لايق ندانست و رد کرد و چيزي به او نداد براي او ننگ و عيب است. ولي اگر او يک انسان شايسته اي بود، صاحب مقام او را مي پذيرد، به او هديه و انـعـام مـي بـخشد، عطيّه مي دهد و مانند آن. اين صاحبدل، با اين داستان گفت: با دست گناه بسوي خدا رفتن و دست پر از گناه را بطرف خدا دراز کردن ننگ نيست، با دست گناه از پيش خدا برگشتن ننگ است. اگر خدا نپذيرد و گناهان را نبخشد انسان آلوده مي رود و آلوده بر مي گردد. و باز گفته اند: از صاحبدل و صاحب معرفتي که بحضور صاحب مقامي مي رسيد، سؤال کردند: وقتي بحضور صاحب مقام مي روي چه مي بري ؟ يا وقتي بحضور صاحب مقام آمدي چه آوردي ؟ او در جواب گفت: وقتي کسي بحضور صاحب مقام مي رود، از او سؤال نمي کنند چه آوردي ؟ از او مي پرسند چه مي خواهي ؟ من اگر مي داشتم که اينجا نمي آمدم.

اين، دو داستان است ولي واقعيتي را بهمراه دارد. يعني انسان وقتي به بارگاه اله مي رود نمي تواند بگويد: من عمري زحمت کشيدم، عالِم شدم، کتاب نوشتم، مبلّغ شدم، معلّم شدم، يا مالي در راه خدمت بجامعه مصرف کردم و... چون همه اينها عطيّه اوست. " وَ ما بِکُم مِن نعمَة فَمِنَ الله "(13). پس هيچکس نمي تواند ادّعا کند که: من با اين کوله باري از فضيلت و هنر به پيشگاه خدا رفتم. چرا که همه اينها مال اوست، خودِ انسان که چيزي ندارد. با دست تهي مي رود. هيچکس به درگاه حق با دست پر نمي رود. لذا بهيچکس نمي گويند: چه آوردي ؟ بهمه مي گويند: چه مي خواهي ؟ مسأله زيارت خانه خدا، بعنوان ضيافت و مهمانداري است. ما بايد متوّجه باشيم که مبادا خداي ناکرده، کاري را که خير بود و از ما صادر شد، آنرا بحساب خودمان بياوريم و بگوييم: خدايا ! ما اين مقدار کار خير کرديم ! اينها مال اوست. وقتي بخانه او مي رسيم، مي گوييم: (اَلحَرمُ حَرمُک، البَلَدُ بَلَدُک، البَيْتُ بَيْتُک وَ اَنَا عَبدُک بِبابِک)، همان بياني که امام سجاد (ع) در دعاي ابو حمزه ثمالي در سحرهاي ماه مبارک رمضان عرض کرد: " سيّدي عبدک ببابک اقامته الخصاصة بين يديک ". عرض کنيم خدايا ! فقر و تهيدستي ما را به اينجا آورده است، ما چيزي نياورديم، آمديم که چيزي ببريم. اگر کسي به اعتماد اعمال خود بزيارت خانه خدا برود ضرر کرده است; چون مال خدا را مال خود پنداشته. آن خيرات که از توفيقات و نعمتهاي الهي بود. و بايد بخاطر آنها خدا را ستايش کرد. پس اين داستانها و آن اسرار از يک سوي، و اين داستانها از سوي ديگر، براي آنست که منافع، فوايد و راز و رمز مناسک حج را باز گو کنيم.


مطلب ديگر آنست که وقتي زائر
بيت الله، در برابر درِ کعبه مي ايستد، سمت چپ او حجر الأسود است و سمت راستش مقام ابراهيم و مانند آن. ولي وقتي دقت مي کند و خانه خدا را حساب مي کند، مي بيند حجر الأسود سمت راست خانه خداست و مقام ابراهيم سمت چپ. سرّش آنست که مقام رسول اکرم (ص) بمنزله يمين و سمت راست است و مقام خليل خدا (ص) بمنزله دست چپ است. روبروي در کعبه که ايستاده است اين دعاها را مي خواند: که خدايا: " البيتُ بيتُکَ وَ اَنا ضَيفکَ و اَنَا عَبدُکَ " و مانند آن. حِجْر اسماعيل قبله نيست ولي مطاف است. آنجا هاجر (س) دفن است، بسياري از انبيا آنجا دفنند. به احترام قبر هاجر و انبيا، آنجا مطاف قرار داده شد. اوّل رکن، حجر الأسود است، بعد وقتيکه بطرف حجر اسماعيل مي آيي رُکن شامي، بعد وقتيکه بر مي گردي رکن مغربي است. پشت سر در کعبه، مُستجار است و رکن ديگر رُکن يماني است. يعني کعبه را که داراي چهار رکن است، شما که زائر بيت الله هستيد، اگر روبروي کعبه بايستيد، دست چپ شما بطرف حجر الأسود است. در حقيقت حجر الأسود يمين کعبه است و طرف دست راست کعبه است. قسمت راست کعبه دو رکن دارد، يکي همين رکن حجر الأسود است، يکي هم پايينتر از آن رکن يماني است. دست چپ کعبه هم دو رکن دارد يکي رکن شامي است و ديگري رکن مغربي. بين رکن مغربي و رکن يماني، مُستجار است. آنجاست که انسان گويي به دامن خدا مي چسبد و خود را به دامن لطف اله متمّسک مي کند.


در اينگونه از مراسم، هر لحظه اي مسأله اي هست که انسان با آن دعاهاي مخصوص اين مسايل را انجام مي دهد و بازگو مي کند و در نوبتهاي قبل هم بعنوان اسرار حج، اين نکته را عنايت فرموديد که مسأله کوه
صفا را گفتند: صف، براي اينکه از وصف انبيا مخصوصاً آدم (ع) بهره اي برد. چون در قرآن کريم آمده است: " اِنَّ الله اصطَفي ادَمَ و نوحاً وَ ال ابراهيم و ال عِمران عَلي العالمين "(14). آنان مصطفاي الهي هستند. و چون وجود مبارک آدم روي کوه صفا ايستاد برابر همين بيت، از مصطفي بودن آدم، اين کوه شده صفا. اين نکته است. و اگر کسي از اين کوه صفا، صفا بگيرد مصطفاي خدا خواهد شد. خداوند عده اي را بر مي گزيند. " الله يصطفي مِن الملائکةِ رُسُلاً و مِنَ الناسِ "(15). خدا يک سلسله را بعنوان مصطفي و برگزيده دارد. درباره مروه هم مشابه اينکه گفتم، حوّا (ع) که مرأة بود آنجا قرار گرفت، از اينرو آنرا مروة خواندند. در بعضي از نقلها از ائمه (ع) آمده: ـ مرحوم ابــن بابويه قمي (ره) در کتاب مَن لايحضره الفقيه و ديگران نيز نقل کرده اند ـ که چرا کعبه، کعبه است. ظاهراً امام صادق (ع) فرمود: چون کعبه خانه مکعب شکلي است و شش سطح دارد يعني چهار ديوار، يک سقف، و يک کف دارد، پس مکعب است و کعبه است. بعد فرمود: سرّ اينکه چهار ديوار دارد آنست که بيت المعمور داراي چهار ديوار و چهار ضلع است. بيت المعمور داراي چهار ضلع است; براي اينکه عرش خدا داراي چهار ضلع است و عرش خدا داراي چهار ضلع است براي اينکه کلماتي که معارف الهي بر آن کلمات استوار است چهار جمله است و آن: " سبحان الله و الحمد لِلّه و لا اِله الاّ الله و الله اکبر ": تسبيح است و تهليل، تحميد است و تکبير(16).

اين حديث، انسان را از عالم طبيعت بعالم مثال و از عالم مثال بعالم عقل و از عالم عقل بعالم اله آشنا مي کند. معمولاً در کتابهاي اهل حکمت براي هر موجودي سه مرحله قائلند; يعني مي گويند: اينها در عالم طبيعت وجود دارند، وجود مجرد برزخي آنها در عالم مثال هست و وجود عقل آنها در نشأه تجردات عقلي وجود دارد. ولي اهل معرفت و عرفا، مطلب ديگري دارند که آن، از عرفان بحکمت متعاليه راه پيدا کرده است. اين سخن در نوع کلمات حکيمان نيست. در حکمت متعاليه است که آنهم از اهل معرفت گرفته شده و آن اينست که: هر شيئي که موجود است، چهار نشئه وجودي دارد: 1. عالم طبيعت 2. عــالم مـثال 3. عالم عقل 4. عالم اله، که قانون بسيط الحقيقه بودن و امثال آنرا آنجا دارند که ذات اقدس اله بدون محدود بودن، بدون متعيّن بحد بودن، مشخص بشخص خاص بودن، بدون ماهيت داشتن، بدون مفهوم داشتن، بدون تعيّن داشتن و... حقيقت هر چيز را بنحو اَعلي و اشرف واجد است. اين حديث شريف مي تواند آن مراحل چهارگانه وجودي که اهل معرفت مي گويند بازگو کند. حقيقت کعبه يک وجود مادي دارد، در سرزمين مکه، همين خانه اي است که ابــراهيم خلـيـل (ع) آنرا بنا کرده، اسماعيل هم دستيار او بود. حقيقت آن در عالم مثال وجود ديگري دارد. همين حقيقت در عالم عقل که عرش اله است وجود ديگري دارد و همين حقيقت در نشأه تسبيح و تحميد و تکبير و تهليل که مقام الهيت است و اسماء الهي است، وجود ديگري دارد. فرمود چون اسماء الهي و کلمات توحيدي و ديني چهارتاست، عرش چهار گوشه دارد، و منظور عرش، تخت و مانند آن نيست.


بيت المعمور هم چهار گوشه دارد. بيت المعمور که خانه سنگي و گلي و امثال ذلک نيست و کعبه هم چهار ضلع و چهار ديوار دارد. آن وقت زائران بيت الله عده اي دور همين کعبه مي گردند و لاغير. عده اي از اينجا گذشته تا عالم مثال را درک مي کنند. آنها که خوفاً من النار يا شوقاً الي الجنه به بيت الله مشرف مي شوند کساني هستند که از اين مرحله هم بالاتر تا مقام عرش خدا بار مي يابند، نظير حارثة بن زيد که گفت: (کَانّي اَنظُرُ الي عرشِ الرَّحمن بارز). و از اين بالاتر مقام خود عترت طاهر است که حقيقت کعبه به اينها فخر مي کند و آن اينست که اينها براي " سبحان الله و الحمد لله و لا اله الاّ الله و الله اکبر " طواف مي کنند. بر محور اين چهار کلمه طواف مي کنند. اشواط سبعه آنان نيز پيرامون اين کلمات چهارگانه است، نماز بعد از طواف دور همين چهار کلمه است. سعي بين صفا و مروه بعد از طواف به دور همين چهار کلمه است. وقوفشان در عرفات و مشعر و مني براي باريابي بحرم امن، همين چهار کلمه است، که روح اين کلمه هم در حقيقت يک واقعيت بيش نيست. اميدواريم که توفيق زيارت بيت الله با آگاهي به اسرار و حِکَم نصيب همه شما زائران بيت خدا شود و ذات اقدس اله اين کعبه را و حـــرم مطهر رســـــول خدا (ص) و قبور ائمه بقيع (ع) و همچنين اعتاب مقدسه ساير امامان معصوم (ع) را از سلطه بيگانگان آزاد بفرمايد. آن توفيق را مرحمت بکند وقتي حجّت بن الحجج البالغة، ولي عصر، امام زمان (عج)، کنار همين کعبه صداي " اَنا بقيّة الله، بقّيةُ الله خير لکُم اِنْ کنتُم مؤمنين "(17) را بعالم طنين افکن مي کند ما بشنويم و بشتابيم.

پی نوشتها :


1. مقصود از سجده تلاوت، سجده هايي است که با شنيدن آيات ويژه بر شنوندگان واجب مي شود و ذکر آن عبارت است از:
" لا اِله اِلاّ الله حَقّاً حقّاً لا اله الاّ الله ايماناً و تصديقاً لا اله الاّ الله عبوديةً و رقّاً سَجَدتُ لک يا ربّ تعبّداً و رقّاً لامستنکفاً و لامستکبراً بل اَنَا عبدٌ ذليل ضعيف خائف مستجير ".
2. البقره: 40.

3. الحديد: 4.

4. الحج: 27.

5. آل عمران: 97.

6. الاعراف: 172.

7. التوبه: 6.

8. النحل: 44.

9. الاحزاب: 43.

10. الصافات: 120.

11. الصافات: 79.

12. الانعام: 54.

13. النحل: 53.

14. آل عمران: 33.

15. الحج: 75.

16. من لايحضره الفقيه: ج2، ص124، ح2، شماره مسلسل 540.

17. هود: 86.

 

منبع : www.hajj.ir


نظر به مطلب
نام:  
ایمیل:
متن:  500 حرف دیگر میتوانید تایپ کنید
کد امنیتی: 99555
   
 
قدرت گرفته از پرتال ترنم